دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

 

سرَِم درد میکند
پلکهایم را
که روی هم میگذارم
تمام ش متمرکز میشود
پشت در
انگار که منتظر باشد
که تجزیه شود در اشک
و دانه دانه اشک ها
با هم
طرح دوستی بریزند و
کودکی م را به یاد بیاورند
و درست روی گونه هایم
بازیشان بگیرد
و سُر بخورند ...
...
باید بیدار بمانم
و آرامش کنم
که فردا صبح
دلم را به رسوایی ننشینم ..

***

پ ن ١ : از آن شبهایی ست که نوشتن هم آرامم نمیکند!

پ ن ٢ : پدرم گوشی ش را روشن میکند و نوایی را انتخاب میکند ، کسی با لحن حماسی و حزین میخواند : لبیک اللهم لبیک ... لبیک لا شریک لک لبیک ... صدایش در گوشم می پیچد و دلم پر میزند ، اشک در چشمم حلقه میزند و آه می کشم ... آه تنها سلاحی ست که برایم مانده !

پ ن ٣ :خدایا میشود روزی تکرار کنم ؟! لبیک اللهم لبیک ...

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٦ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان