دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز


دوست داشتن
و
عشق
برای آدم
مسئولیت می آورد ...
جور باید کشید
ناز باید خرید
بی قرار باید بود
بی تاب باید شد
...
من
امروز
طلوع یک صبح پاییزی
پس از سالها
لاف عاشقی
تازه فهمیده م  
من تورا نمیپرستم
خودم را میپرستم
و بت هایی را
که در دلم جایت را گرفته اند
...

متاسفم برای دلی  که یک عمر دست خوش عشقی شد که اشتباهی بود ...

***

هی رفیق !
تا زبانت بند نیاید و لال نشوی ، تا از عشق گر نگیری ،تا خاکسترت را به باد نسپاری ، تا از درد سرد نشوی ، تا از فراق نسوزی ، تا تمام وجود گوش نشوی ، تا تشنه آب نباشی و بر سراب راه نبندی ، تا از غم فرو نریزی ، تا سر به بیابان ننهی ، تا از درد مچاله نشوی و دم بر نیاوری ، تا از همه دل نبُری ،تا  از تمام تعلقات نگذری ... تا بی دلی را درک نکنی ، تا از آبرو روی برنگردانی ، تا شبانه در تب نسوزی ، تا از جان نگذری و جان بر سر راه نگذاری ...
و  تا از خود و خواسته هایت نگذری ،  تو را فاصله با عشق و عاشقی زیاد است ... لطفی کن و عاشقی را بدنام نکن ، لطفی کن این ادعا را ببوس بر سر طاقچه بگذار ... ادعای عاشقی ، ادعای مقدسی ست و لیک ...

***


 

پ ن ١ : دانه های تسبیح را یکی پس از دیگری گرد صلوات طواف میداد ، میگفت امروزم را هم نذر جوادالائمه میکنم ، در چشمانش هم التماس بود و هم آرامش ، حالتی داشت میان خوف و رجا . از زمانه گفت و از درد ...
خستگی امانش را بریده بود ، نگاهش کردم و به شوخی گفتم : چقدر ائمه را خسته میکنی ؟ ،اینقدر پاپی شان نشو ، مگر آنها غیر از تو مرید دیگری ندارند که تو هی بر حاجت خودت اصرار میکنی ؟
عمیق نگاهم کرد ، از آن نگاه ها که تا عمق وجودم میرفت ،
-  تو درد نداری؟ خسته نشده ای ؟ حاجت نداری ؟
- چرا اما ...
- اما ندارد دیگر ، به ایشان متوسل نشویم به که متوسل بشویم آخر ؟

از این دو خورشید تابان تصویر ، سهم من بقایای گنبد قدیمی شان بود که در نیمچه اتاقکی شیشه ای در  بین الحرمین گذاشته بودند گوشه ای ...
جوادالائمه هم جگرش از غریبی در خانه سوخت .. او هم از خودی زخم خورد ... خیلی حرف است که در خانه خودت هم غریب باشی و از دست یار و همدم ت زهر بنوشی ، خیلی درد است که همه هلهله کنند تا کسی صدای ناله ات را نشنود تا سکوت شوی ، خیلی  بغض است که ٣ شبانه روز چشم در چشم آسمان خیره شوی و او از شرم بسوزد و دق کند و اشکش نبارد ...
اجرک الله یا بقیة لله ..

پ ن ٢ : برای این حقیر دور افتاده هم دعا کنید ...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٦ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان