دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

پدر و پسر با هم شطرنج بازی میکردند .پسر گفت: کیش و مات...فریاد زد :هورا ...بردم.. بردم...

ناگهان کشیده ای روی صورتش فرود آمد .وصدای پدر در گوشش پیچید که: من با برد مخالف نیستم ولی بچه باید ادب داشته باشه .

برادر کوچکتر که داشت آن دو را می دید با خود فکر کرد که چرا برادر کتک خورد   ادبی که پدر از آن حرف میزد یعنی چه هر چه بیشتر فکر می کرد کمتر به نتیجه می رسید

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آن روز ادب برای بچه ها مفهوم تازه ای پیدا کرد ....مفهومی که خیلی نا مفهوم بود 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٤/۱٠/٢٦ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان