دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز


یاری اندر کس نمیبینم یاران را چه شد
دوستی را کی آخر آمد دوستداران را چه شد ...

داشتم زمزمه میکردم با خودم ، که یادم به آن سالی افتاد که ...
 درست یادم نیست اول یا دوم دبیرستان بودم ، آخر سال بود و امتحان ها داشت تمام میشد . که احساس کردم دستم سنگین شده . کم کم که میگذشت درد هم به آن اضافه می شد ، چند روزی گذشت و کار به جایی رسید که از طرفی انقدر بی حس بود که نمیتوانستم یک قاشق را از جای بلند کنم و از طرفی هم بزور جیغ و گریه وضو میگرفتم . از مچ دست تا شانه هایم را نیمی با مچبند و نیمی دیگرش را با باند میبستم . هرچه دکتر میرفتم فایده ای نداشت  ، و دست من یک عضو بدرد نخور شده بود که بر من سنگینی میکرد و انگار زنی خیاط در دستم نشسته بود و تمام لباسهایش را روی دست من میدوخت و من تمام سوزنهایی که در دستم فرو میکرد را حس میکردم. وای بر وقتی که کسی دستش میخورد به دستم یا آبی میخورد به پوستم که انگار این آتش است که به جان دستم افتاده .
 قرص کلسیوم تا پماد پیروکسیکام و ... همه از لوازم ضروری من شده بودند . وای بر وقتی که در نماز به سجده میرفتم یا وقت ایستادن  دستم را به حالت آزاد کنار پاهایم قرار میدادم .
کم کم داشتم خودم را آماده میکردم که از سال آینده با دست چپ بنویسم و کارهای دست راستم را به چپ محول کنم . که خدا قسمت کرد و امام طلبید و ما رفتیم به زیارت آقا ...
مادرم گفت هرچه قرص و دارو و خورده ای بس است ، همه را بریز دور و برو از امام بخواه شفایت را .. وارد حرم شدم و خواستم نماز زیارت بخوانم . مچبندم را باز کردم و گفتم این دستم را با همه ی دردی که میکند به ضریحت میرسانم و یقین دارم که تو دوایش را داری!
دستم را رساندم با همه ی دردی که میکشیدم احساس خوبی داشتم. حسی شبیه اینکه تنها به ملاقات بزرگی رفته باشی و او تمام توجهش به تو باشد که حرف هایت را بزنی و او بشنود . و من در میان اشک گفتم و او شنید .
بعد از آن چند روزی کارم همین بود که برم پای ضریح بنشینم و از دردهای پنهان و پیدایم برای آقا مرثیه خوانی کنم .
چندی بعد برگشتیم از زیارت ، چیزی نگذشت که درد دستم  کم و کمتر شد و نیمه های ماه مهر بود که دردم را بکل فراموش کردم. مادرم گفت نظر کرده شده ای . قدر آقا را بدان . هیچ دردی نیست که با نگاه آقا دوا نشود .
 بی کسی با کسی که امام را دارد معنی ندارد ، هیچ کس تنها نیست ، به قولی آنکس که او را داشت چه نداشت و آنکس که او را نداشت چه داشت ؟

***

پ ن ١: در زمینه ی بروزرسانی فعال شده ام اینروزها ، نه برای آنکه کسی بخواندم ، همیشه میگفتم رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود ، مینویسم چون احساس میکنم چیزی از درونم میجوشد و تا ننویسمش آرام نمیگیرم.

پ ن٢ : قربان وجود مبارکت آقا ، دومین هدیه ی ارزشمند شما هم به دستم رسید ، چند شاخه نبات و یک تکه پارچه متبرک به بارکاه ملکوتی ت که خادمت برایم به ارمغان آورده بود .  

پ ن ٣ : غرق روزمرگی شده م . گرفتار قحطی انگیزه و امید ، خدایا چه کنم ؟

پ ن ۴ : در فیلم دختری را دیدم که گلی را پرپر میکرد و میگفت ، دوستم دارند ، دوستم ندارند... و نهایت به گلبرگ آخر رسید و گفت دوستم ندارند ، این تلخ است خداوندا ... این خیلی تلخ است .
 
حالا حکایت نصیبه است که دائم در ذهنش تکرار میکند :
یاری اندر کس نمیبینم ، یاران را چه شد
دوستی را کی آخر آمد دوستداران را چه شد

این تلخ است خداوندا... این خیلی تلخ است !

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٢۸ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان