دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز


خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من
.
ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان گفت: تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.
آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند
و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.
خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.
شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.
و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی.
لیلی های نزدیک لحظه ای.
خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوعی دیگر.
لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

***

نوشته ی زیر ، یادگاری  از دوران نوجوانی من است  در دفتر علوم دوم راهنمایی :

"من عقیده دارم ، ما قبل از این جهان هم بوده ایم، اما در دنیای دیگر ، و اینجا مهمانسرایی در میان راه زندگی ماست و همه ی ما در این دنیا میهمانیم و روزی میرسد که ما هم برگردیم به اصل خود، به خانه ی ابدی خود ، و به نظر من اگر روزی آدم دلتنگ میشود و دلیلش را پیدا نمیکند ، به این دلیل است که او دلش برای خانه اش ، برای دنیای خودش تنگ شده ، به همین خاطر گاهی دلش برای مرگ پر میزند به خاطر همین میخواهد برگردد به خانه اش ،همه ی ما بهشتی به این دنیا آمده ایم ، دعا میکنم بهشتی هم به دنیای خود بازگردیم .و ای کاش هیچکس وجود بهشتی اش را به عوامل جهنمی آلوده نکند .به نظر من ما در دنیای دیگر هر کدام خانه ای داریم ، زندگی میکرده ایم، اما از آنجا که ذات هر انسان در سفر پدیدار میشود ،به همین دلیل خدا مارا به این سفر چند ساله فرستاده تا ماهیت و ذات خود را نشان دهیم ، و برای آنکه فکرمان مشغول زندگی خودمان در آن دنیا نباشد ،ذهن ما را تهی کرده و توجه ما را به دنیای آینده که همان دنیای گذشته ی ماست معطوف کرده تا به امید رفتن به دنیای دیگر سفر را به خوبی و خوشی به پایان برسانیم "

و در جایی دیگر نوشته ام :

"... به یاد آور روزی را که گریه کردی برای آمدن و روزی را که گریه میکنی برای رفتن به دنیای دیگر ، به یاد آر روزی را که لب گشودی و روزی که قفلی بر دهانت برای همیشه زده میشود ...
... و این را همیشه بخاطر بسپار ،همیشه و تا ابد : هنگامی که نصیبه خاطراتش را مینویسد و از گذشته خبر میدهد ، در یک آن میبیند خود او جزء خاطرات و گذشته ها شده است ، پس نصیبه مرگ را همیشه به یاد آر  و زندگیت را غنیمت شمار و طوری باش که باید باشی ، آدمیت و آدم وار بودن را فراموش مکن و آرزو کن آدموار مردن را ! تا با آغوش باز به دیدار مرگ بشتابی "

***

 

پ ن ١ : ویراستاریش نکردم تا با همان قلم نوجوانی م بخوانیدش .

پ ن٢ : خانه را برای میلاد 3 شنبه آذین بستم و آمدم پای نت ، کامنتی به دستم رسید که سخت تکاندهنده بود برایم  : خبر درگذشت دختر باران صاحب دو وبلاگ کوچه های پشت ابر  و  کوچه های سرنوشت !
غمگین شدم .خیلی دلم گرفت ، خدا بیامرزدش و رو حش شاد و قرین رحمت باد .
نادین جان ، از خدا برای تو و خانواده ات طلب  آرامش و صبوری میکنم . مرا در غمت شریک بدان .

پ ن ٣ : آی دختر باران ، گفته بودم اگر من و تو با هم باشیم چه میشود ، گفته بودم باهم بودنمان به زیبایی رنگین کمان است ، حالا دلیل کامنت های تایید نشده م در وبلاگت را می فهمم . خداحافظ دختر باران ، دختر خورشید خان این بار،  با یادت از چشمان بارانی ش  رنگین کمان خواهد ساخت ..

پ ن ۴ : هی رفیق این همان دنیا و و روزگار بیرحمی ست که به آن چنگ میزنیم...

پ ن ۵ : یعنی اگه من بمیرم ، چه یادی ازم میشه خدا ؟ خوب یا بد ؟

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٥ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان