دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

رواق منظر چشم من آشیانه توست

کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل

لطیفه‌های عجب زیر دام و دانه توست

دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد

که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست

علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن

که این مفرح یاقوت در خزانه توست

به تن مقصرم از دولت ملازمتت

ولی خلاصه جان خاک آستانه توست

من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی

در خزانه به مهر تو و نشانه توست

تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار

که توسنی چو فلک رام تازیانه توست

چه جای من که بلغزد سپهر شعبده باز

از این حیل که در انبانه بهانه توست

سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد

که شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست

***

دیروز دم غروبی دلم گرفته بود ، هرچه کتاب خواندم ، وبگردی کردم ، راه رفتم دلم آرام نگرفت که نگرفت . یاد پدربزرگ افتادم ، یاد وقتی که دلتنگ میشد و دلش بهانه مهمان میگرفت . که چشمش به در بود که کسی بیاید و بر این در بکوبد .
نقشه ای ریختم و از جا پاشدم ، خانه را مرتب کردم . بساط مهمانی چیدم ، میوه و شیرینی و شربت و چای زعفرانی و ... مادرم پرسید مهمان داریم ؟ گفتم : بله ، هر چه اصرار کرد که بگویم کیست ، گفتم نمیدانم . گفت : حتما" مهمان ویژه ای داریم که نصیبه دارد خودکشی می کند برایش .. گفتم : نمیدانم شاید ! پدر زنگ زد و مادر خبر مهمانی را داد، همه در تعجب که چه مهمانی ست که نصیبه اینقدر لوس شده و نمیگوید ، گفتم قراری اگر گذاشته کنسل کند و بیاید خانه که مهمان داریم و خیلی جدی خانه را برای مهمانی آماده میکردم . پدر که برگشت : همه کنار هم نشسته بودند و زل زده بودند به من ، که بگویم چه مهمان ویژه ای داریم. به اتاقم رفتم و دل سیر خندیدم و خودم را مرتب کردم و برگشتم و گفتم : خوب ، هوس چای زعفرانی کرده بودم ، شما هم که میدانید من تنهایی چای به دلم نمی چسبد، ما خانواده هستیم . حالا بیایید دور هم مهمانی بگیریم و از خودمان پذیرایی کنیم. دلم پوسید در این چهاردیواری آخر ! 
با تعجب نگاهم کردند و زدند زیر خنده . و باز همه یقین کردند به لوس بودن و دیوانگی من !

پ ن ١ :دیروز بزرگداشت حافظ شیرازی بود . فکرش را بکنید اگر حافظ را نداشتیم چه می شد ؟ بعید میدانم کسی باشد در ایران زمین که در خانه اش دیوان حافظ پیدا نشود .  

پ ن ٢: همچنین دیروز سالروز رفتن پدربزرگ از میان ما بود. پدربزرگم به معنای واقعی کلمه از" آیات خدا" بود. یاد دستان لرزانش ،یاد قوری کوچکش ، یاد گشاده رویی هنگام سلام و غم نگاهش هنگام خداحافظی . یاد مهمان نوازی ها و مهربانی هایش بخیر .. روحش شاد .

پ ن ٣ :" تا با غم عشق تو مرا کار افتاد ..." بشنوید و عاشقش شوید! مثل من که اینروزها این تصنیف عجیب دلم را اسیر خودش کرده .

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٢۱ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان