دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

 

چشمهایش
افسونم میکند و میبردم
 به سالهای دور ...
که آغوش پاییز
مرا می فشرد
در گهواره ای از رنگ ها
ولای لای مادرانه اش...
که می پیچد هنوز
در گوشم ...
و من بار دیگر
آرام
در قلبش 
به خواب میروم ...

***

پ ن ١ ::سرخی اش وسوسه ام میکند که بردارمش ، برمیدارم ، می بویمش و گاز میزنم . مزه اش تازه ام میکند ،انگار تمام حس های خوب دنیا در همین سیب پاییزی جمع شده  و  از گلویم پایین می رود ...
اصلا" انگار نه انگار که همین سیب بود که مرا به زمین تبعید کرد !
چند روز پیش تولد پدر بود ، برایش از همان کیک های معروفم پختم و رویش را با خواهرم پر از فشفشه کردیم ، شب که به خانه امد ، غافلگیرش کردیم . تا آمدیم سرو صدا کنیم ، گفت : هیس مهمان غریبه دارم ، خل بازی موقوف ! چنان توی ذوقمان خورد که نگو .. ولی با این وجود خوش گذشت ، یک تولد چند دقیقه ای ! می بینید بهانه های شاد بودن چقدر زیاد است ؟ تازه آخرش هم نفری یک
۵٠٠ تومانی تا نخورده عیدی گرفتیم . همینطور الکی الکی ، خوش خوشانی !

پ ن ٢: هفته دفاع هم تمام شد ما که قدمان به شجاعت و  معرفت آنها نمی رسد ، روحشان شاد .

"شب عملیات من  جلو بودم و علی پشت سرم. به دو به سمت خاکریز می رفتیم. از زمین و آسمان آتش دشمن می بارید. در یک لحظه کلاه از سرم افتاد. علی داد زد: «کلاتو بردار!» خم شدم کلاه را بردارم که حس کردم یک گلوله از لای موهایم رد شد و پوست سرم را خراش داد! برگشتم به علی بگویم «پسر! عجب شانسی آوردم» ... گلوله توی پیشانی علی بود."

نوشته مهدی پورامین

پ ن ٣ : صادق باش، با همه .. و مهمتر از آن با خودت .. آن وقت است که حس میکنی نفس هایت سبک تر میشوند ، آنوقت است که آرام می شوی ، در هر شرایطی و هر موقعیتی .

پ ن ۴ : دارم پیرامون دین بهایی مطالعه میکنم  و به این می اندیشم که میرزا حسن علی نوری( پایه گذار دین بهایی ) چه اعتماد به نفسی داشته است ...

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٧ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان