دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

 

آری  آری ...

     کاش به انگشت نخی میبستیم

     تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم

***

رو به من می گوید : تو اگر در محله ما بودی ، وکیل خوبی می شدی ...

و من مالباخته ، زمان باخته ، مهمترین روزهای جوانی باخته ،انگیزه باخته ، درس و تحصیل باخته ، مثل همیشه زخم هایم را پشت زرهی  از لبخند و هیجان قایم می کنم و با آب و تاب از بازی های روزگار برایش تعریف میکنم  و از بیخیالی و شجاعت حبابی م ! مثل همیشه  اسیر نقاب دختر همیشه خندان و بلند پروازی میشوم که هیچ احدی افسردگی اش را ندیده ، که همیشه در به در بوده و خانه به دوش و از در به دری اش به نام زندگی مارکو پلو یاد میکرده ، که همیشه از دعوا منزجر بوده و میترسیده ، تحمل خم به ابرو آوردن کسی را نداشته ،و ژست آدم های روشنفکر را گرفته  در حالی که یک عمر در برابر حق هایی که از او گرفته شده لبخند زده و سکوت کرده .
و حالا غم و بازی زمانه او را همپایه ی وکیل پایه یک دادگستری کرده تا ذهنش را مرور کند که اگر حقوق خوانده بود ، چه می شد و چه نمیشد .
دختری که همیشه عاشق روزنامه نگاری بود ، وبلاگ که نوشت کمی آرام شد و دیوانه وار پی رشته ای نو رفت که بند بند متونش را با عشق  دنبال میکرد .و رسید به نقطه ای که بازی روزگار کارش را به جایی رساند که تمام کتب قانون را از بر باشد  و تردید کند در راهی که رفته ...

دلم تنگ شده برای آن قدیم ها که از مغازه حاج علی خدا بیامرز قره قروت میگرفتم و مزه چشیده و نچشیده دلم ضعف میرفت و باقی اش را با قیفش میگذاشتم لای آجرهای دیوار حیاط که مبادا کسی پیدایش کند ،عصر نشده نمیدانم چه میشد ، که می آمد و میبرد و میخورد که سر جایش نبود و من فردا باز روز از نو روزی از نو دوباره میخریدم و باقی اش را لای دیوار قایم میکردم و همیشه هم انگار کسی در کمینم بودو مستفیض میشد .
دلم تنگ شده برای سالهایی که تابستانش از بساط سریش و بادبادک و پشت بام و طعم لواشک خبر میداد و زمستانش یاد آدم برفی و کرسی  را در دلمان حک میکرد...
برای همه ی سالهایی که شب با شمردن ستاره ها میخوابیدیم و صبح با قلقلک آفتاب بیدار میشدیم. دلم بهانه روزهایی را گرفته که یک پاکت خوراکی و بستنی در دست میدویدیم بالای پشت بام و از آنجا باز بالای خرپشته ، و یا میچپیدیم در کمد دیواری و با حرص و ولع تا تهش را میخوردیم که مبادا آدم بزرگ ها ببینند و بخواهند.
برای روزهایی که از دیوار صاف بالا میرفتیم و حتی کانال کولر هم از دست ما در آسایش نبود وقتی که فاصله هر دریچه کانال تا دیگری را چهار دست و پا اتاق به اتاق گز میکردیم و از انعکاس صدایمان حسی بین شادی و ترس وجودمان را پر میکرد .

دلم هوای شیطنت کرده ، مثل آنروز که زیرزمین خانه پدربزرگ را آتش زدیم و هی رفتیم و از کوچه خاک آوردیم و رویش ریختیم  تا به خیالمان خاموشش کنیم که نشد ، و مادربزرگ خدابیامرز که هی فریاد میزد کور شدم ... کور شدم... آخرش هم آتش به دست بزرگترها خاموش شد و ما هنوز تنبیه نشده، تازه بازیمان گرفته بود و قدبلند و بزرگترینمان  را مامور کردیم برود بالای تاقچه و با خاکستر باقی مانده از آتش  اسمهایمان را روی سقف بنویسد برای یادگاری ،تا هر وقت دیدیمش یاد شاهکار آنروزمان بیفتیم .سالها گذشت ... دیوارها را رنگ کردند اما هنوز اسمهایمان روی سقف زیرزمین خانه پدربزرگ خودنمایی میکند.
بیشتر ما آدمها وقتی  دست به دامن کودکی می شویم که در جایی از آدم بزرگی مان کم آورده باشیم .راستش را بخواهید ، کمی ... نه خیلی کم آورده ام ...
مثل بچگی ها هوس کرده ام آزاد و رها بی هیچ ترس و واهمه ای شیطنت کنم. با خواهرم نقشه کشیده ایم که چند قوطی رنگ بیاوریم و اتاقمان را همانطور رنگ کنیم که دلمان میخواهد ، اصلا" نقاشی های جورواجور بکشیم روی دیوار ، اگر کسی هم شکایت کرد بگوییم چهاردیواری است و اختیاری!
مثل آنروز که رفته بودیم سفید آب و اجازه خیس شدن نداشتیم و دلمان را به دریا زدیم و پریدیم توی چشمه و آنقدر آب به هم پراندیم  که شدیم مثل 2 تا موش آبکشیده ، بعد مجبورمان کردند بایستیم و تاخشک نشدیم حق ماشین سوار شدن نداشتیم.
راستش این روزها در این شرایط و حال و هوا دلم  میخواست  بادیگارد داشتم . آنوقت دیگر تهدید هیچ بنی بشری دلم را نمیلرزاند ... که دارم ! خدا بادیگارد بنده اش نشود که بشود؟

***

پ ن ١ : چه خوب است که شما دیگر اراجیفم را نمیخوانید ... چقدر اینروزها از خطوط قرمز خودسانسوری عبور میکنم .

پ ن٢: برای سی امین بار است که تا 6 صبح بیدار بودم ، این ماه رمضان هم رفت و آدم نشده م .

پ ن ٣ :
عیدی برای من یک دعا کافی ست . دعایم نمی کنید؟   
پ ن
۴: عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت /صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت.
پیشاپیش عید تان مبارک . آرزو میکنم که عیدی تان قبولی اعمال تان باشد و رقم خوردن هزاران اتفاق قشنگ در سرنوشتتان .

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/٦/۱۸ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان