دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

بگو قطار بایستد
بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند
بماند سوت بکشد ، بماند دیر برود
بماند سوت بکشد ، برود دور شود
بگو قطار بایستد
دارم آرزو می کنم
می خواهم از همین بین راه
از همین جا که هیچ کس نیست
کمی از کناره ی دنیا راه بروم
می خواهم سوت بزنم ، بمانم
زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم
کمی از این همه صندلی های پر دود
کمی از این همه چشم و عینک های سیاه
می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم
می خواهم در ماه ترین ایستگاه زمین
در محرم ترین ساعات ماه
گریه کنم
می خواهم کمی دورتر از شما
کمی نزدیک تر به ماه
بمیرم

***

و اما نیمه تابستان نامه 1389 ...
این یک ماه  را سفر بودم جایتان خالی... مثل همیشه زیارت بانو و محراب سبز  حجت خدا ، چالوس و نوشهر و نمک آبرود ، لاهیجان و بام سبز ... و با کمی تغییر در برنامه های سال گذشته ، ماسوله و چشمه سفید آب و تالش... و حضرت رضا (ع) مهربانیش مستدام ، قسمت نشد که ما را بطلبد ، که اگر ماه رمضان کمی با تاخیر حاضر می شد شاید میتوانستیم برویم اما نشد ، موکول شد به بعد از ماه مبارک شما دعا کنید قسمتمان بشود برویم.

بعد از چند سال در این سفر دوست نازنینی را دیدم که برایم یادآور قشنگترین روزهای زندگی ام بود ،وقتی همدیگر را دیدیم سراپا هیجان بودیم و از ریز و درشت اتفاق های جدید زندگی مان برای هم تعریف کردیم . چند سالی بود راه ارتباطیمان  فقط تلفن و ایمیل بود . از او سراغ یک دوست مشترک را که چند سالی از او بی خبر بودم گرفتم  برایم چنین شرح داد که پدرش ،مادرش را کشت ، مدتی به زندان افتاد و سر انجام قصاصش کردند ،پس از آن هر کس رفت سی خودش و دخترک هم از جانب باقی اعضای خانواده طرد شد و حالا تنها در خانه پدری روزگارش را می گذراند... از تعجب  ماندم چه بگویم .. فقط برایش آرزوی خوشبختی و آرامش کردم.
نگویید این اتفاقها قصه است ، اطرافمان را که خوب نگاه میکنیم ، کم نیستند آدمهایی که نافشان را با سختی و مشکلات بریده اند. حکمتش را فقط خدا میداند و بس...
راستی فهمیدید ماندنمان در اینجا 3 سال دیگر تمدید شد؟ به خاطر پروژه های ناتمام بابا و من . خبرش برایم اصلا" خوشایند نبود. پی شهری می گردم آرام و مهربان با مردم سربه زیر و طبیعت زیبا ، که بعد از این 3 سال برویم آنجا و خوش باشیم و چندی هم آن روی سکه زندگی کنیم اما هنوز پیدا نکرده ام .با همه این حرفها  سادگی و خلوص  مردم اینجا را تا بحال هیچ جا ندیده م ، از حق که نگذریم ، هیچ همسایه ای به معرفت و صمیمیت مردم اینجا ندیده ام. و هیچ همکلاسی  و دوستانی هم مثل اینجا ندیده ام . کسی قدرشان را نمیداند و الا اینهایی که من در دانشگاه می بینم شایسته بهترین ها هستند و البته زیاد در حقشان اجحاف می شود.
حالا که ایستاده ام روی خط مرزی 3 سال رفته و 3 سال روبرو ، میخواهم کمی از خودسانسوری بکاهم . کمی بگویم ، کمی سبک شوم.
مرا با گریه آوردند به این شهر ، هیچ وقت یادم نمیرود ، چقدر در بزرگ راه  گریه کردم .. چقدر جنگیدیم من و مادر ، چقدر بدم آمد از آن مسئول که زنگ زد و مادر را راضی کرد ، و من ماندم یکه و تنها .. و البته با تقدیر نمیشود جنگید !اینجا که رسیدیم هر که از راه میرسید و مرا می دید ، یادم هست که می گفت شما باید همان مخالف سرسخت باشید ، سرم را بالا میگرفتم و می گفتم : بله !

3 سال گذشت ... و من هنوز به این شهر عادت نکرده ام. هنوز آدرس ها را با کلوکی و پرسان پرسان پیدا میکنم. 3 سال گذشت و به تعداد انگشت هایم نرسید تعدد رفت و آمد در مسیری غیر از خانه -ایستگاه سرویس- دانشگاه . این شهر برای من زندان بود کتاب خانه ام اتاقم بود ، خلوت و تفریحم اتاقم بود ، گریه و خنده و عصبانیتم اتاقم بود ، همرازم اتاقم بود و پی سی اتاقم دوست و شریک لحظه هایم.

با این وجود انکار نمیکنم که خونگرمی مردم اینجا  دلم را اسیر خودش کرد ، که من معنی "همسایه خوب از فامیل هم نزدیک تر است " را اینجا یافتم . که در دانشگاه همکلاسی ها را که دیدم  از ادب و معرفت و خوشرویی  آنها پی بردم  که  گل این آدم ها با آدم های شهرهایی که قبلا" بودم زمین تا آسمان فاصله دارد . من خوبی هایی را در مردم اینجا دیدم که برایم تازگی داشت ، رفتارو منشی  را از همکلاسی ها را دیدم  که برایم عجیب بود ، سادگی و بی آلایشی  خصلت اکثر آنها بود ، مردم اینجا با تکبر و غرور و تشریفات بیگانه اند . در یک کلام خوبند !

3 سال گذشت و من هر روز صبح فاصله ام را با روز رفتن حساب میکردم. حالا 3 سال دیگر به ماندنم اضافه شد . پذیرفتنش برایم  اینبار ساده تر  از 3 سال پیش است . حالا دیگر من به مردم اینجا علاقه دارم و با افتخار از خوبی هایشان تعریف میکنم . گرچه میگویم حالم از این شهر به هم می خورد .گرچه خیلی غر میزنم . گرچه پایم را جز برای دانشگاه از خانه بیرون نمی گذارم ، اما دوستشان دارم . به دوستان و همکلاسی هایم می بالم. گرچه یک ماه اول دانشگاه که می گذرد  از تعدد لهجه و گویش شهرستان های مختلف سردرد می گیرم و آنقدر با خودم درگیر میشوم که زبان خودم هم  یادم میرود.

و اما از مشکلات چند ماهه ام بگویم که باعث شد به قدر یک ترم از درس جا بمانم ، هنوز بی کم و کاست به قوت خود باقی هستند، دعا کنید حل شوند ، آنوقت همان نصیبه شاد پر انرژی  خواهم شد ، با همان شر و شور هیجان و شیطنت ها ! دلم را به دعایتان خوش میکنم و ایمان دارم عاقبت روزی فرشتگان دعایتان را خواهند شنید و آمین  خواهند گفت .

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/٢ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان