دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

روسای کهنه و کاتبان، استهزا کنان با یکدیگر می گفتند: دیگران را نجات داد و نمی تواند خود را نجات دهد...

 

                                                                                                              انجیل مرقس، باب پانزدهم، 31

 

برو که معنی هذیان من نمی دانی
که حال تب زده را آشنای تب داند

 عجب که زنده کسی هست و حال مایش نیست
عجب تر آنکه کسی حال ما عجب داند ...

... برو که معنی هذیان من نمی فهمی
معنی هذیان من نمی فهمی...

...

..

.

***

پ ن ١ : حالا نصیبه زرهی دارد که فقط به پشت است. انگار که از خودی‌ها بیشتر زخم خورده باشد.

پ ن ٢ : چندی ست حس میکنم که مادام لحظات شبانه روز  " در من شوالیه ای است،که با خود به جنگ می ایستد"...

پ ن ٣ : آقای فتحی ،حق با شماست استاد !... نه تنها در مورد بعدا" نوشت پست قبل ، که در مشکلاتی که چندماه اخیر تمام زندگی و وقت و روح وجانم را به   بازی و سخره گرفته اند ، خودخوری چیزی را عوض که نمیکند هیچ ، یک سردرد مداوم و مضاعف هم به لحظات آدمی اضافه میکند .

پ ن ۴ : کسی را می شناسم که می فهمد اما خودش را به نفهمی میزند ، دیشب بعد از مدتها دیدمش ، خوشحال  خرسند با لحن تمسخر  سریع لب به ناسزا گشود ،جالبتر اینکه بعد از این همه مدت هنوز روشن نشده  بود...
 بعضی از ما آدمها انگار بدمان نمی آید کسی بیاید و دستمان بیندازد ... ، همیشه سعی به کمک به این چنین آدم هایی مثل آب در هاون کوبیدن است ، راهی برایم نمانده بود جز اینکه به حماقت مسلمش لبخند بزنم.. 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٤/٧ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان