دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

 

بی هیچ مقدمه ای اینبار ساده مینویسم :

برای کسی که نوشتن حکم نفسش را دارد . دوری سخت است. اما وقتهایی هست در زندگی که تمام وجودت پر میشود از حرف از کلمه از احساسهای متفاوت اما زبانت بند آمده و تو نمیتوانی از دلت آزادشان کنی. اینجور وقت ها احساس میکنم که گلویم را با غل و زنجیر بسته اند. احساس خفگی میکنم. حال و احوال مرا که میدانم جویا نیستید ، اگر بپرسید بد نیستم. برای شمایی که یاد من هستی میگویم که کمی ... نه خیلی ...مثل همیشه محتاج دعایتان هستم. دلم برای همه تان تنگ شده به همین وسعت دل قسم ! بارها آمدم پای کی ورد نشتم و زل زدم به صفحه کلید اما نشد که بنویسم. امتحان ها و مشغله های فکری و ...
بارها قلم گرفتم و چشمانم را بستم و همه ی کلمات هجوم آوردند اما باز زبانم بند آمده بود و نتوانستم به تصویر بکشمشان روی کاغذ.

اما مژده میدهم که به زودی در این وبلاگ روح تازه ای دمیده خواهد شد. و از سر خواهم نوشت.

فقط بگذارید این حال ابر و باد بگذرد آن وقت ... 

***

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته امکجا
ندیده ای مرا ؟

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان