دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

باران که می آید
انگار عشق است
که بــ ـــریـده بــ ـــریـده
میریزد از آسـمـان
بی چتر و سرپناه
با سر که نه
با دل
میدوم به سویش
از هول آسمان
سر میخورم به زیرش
پس آنگاه
سیل می آید
و من غرق میشوم  
و عشق مرا میگیرد در آغوش
و میبرد
به ناکجا آباد
و من

عاشق میشوم

ذوق می کنم
جانانه
می چرخم و می خوانم 
دست و پا میزنم

مهربانانه
و
برای یک روز هم که شده
ماهی میشوم
عاشقانه
یک ماهی عاشـــق!
و عشق
آب حیات م میشود ...
وه چه زیبا !

 

***

 

 

پ ن١ : دلم میخواهد این قطره ها را بگیرم و مزینشان کنم به رنگها و به دیوار اتاقم بیاویزم برای روزهایی که دلم لک میزند برای باران ، و باران نمی آید... آنوقت هر روز نگاهشان کنم و هر روز عاشق شوم... 

 


پ ن ٢ : دلم میخواهد نیمی از قطره ها را به درخت باغچه مان بیاویزم  آنگاه شبها برایم بدرخشند و فانوس تاریکی ام شوند وهمه باغچه ها برای داشتن کوچکترین ستاره های دنیا به باغچه مان حسودی کنند..

پ ن ٣ :من ایمان دارم باران که می بارد همه ی دنیا عاشق میشود و این زیبا ترین تصویر زندگی ست.

پ ن ۴ : درست وقتی که خیلی خانووم مینشینی تا بقول خودت متدهای ننوشته ات را بنویسی ، همه ی کلمات موج میشوند و هجوم می آورند یکباره به مغزت ، و آنوقت این خوره نوشتن به جانت می افتد و تا به تصویرش نکشی دست از سرت برنمیدارد...

پ ن ۵ : راستی ! یک شعر محلی یاد گرفته ام : بار بار بارونه / شار شار شارونه / الله تو بزن بارون/ سی خونه عیالوارون ... قشنگ است مگر نه ؟ 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/۱۸ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان