دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

خسته ام
از این همه غم که بر زندگی ام سایه انداخته
از این بغض نترکیده
از این همه فشار
هفت روز بر تو گذشت و
بر ما سالی
دلم شانه ای میخواهد برای گریه
برای هق هق
تو دوری خیلی دور...
همه که رفتند
تازه یادمان به یاد نبودنت افتاد
و خاطرت شبنمی شد و از گونه هایمان سر خرد
دلم خلسه میخواهد
آرامش و سکوت
جایی برای دوری
دوری از همه جا و همه کس...

 

***
پ ن ١ : حالم از اینجا بهم میخورَِد
دلم میخواهد بروم یک جای دور و این زندگی 2 ساله اجباری در اینجا را بالا بیاورم و باقی روزهای مانده را در همین خیابان های تاریک وحشت آورش تف کنم .

پ ن ٢ : مزارت را هم که در دست ندارم که در آغوشت بگیرم و دلتنگی ام را خالی کنم.

پ ن ٣ :
"
کاش سرم را بردارم
و برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنم
در تاریکی یک گنجه خالی ...
روی شانه هایم
جای سرم چناری بکارم
و برای هفته ای در سایه اش آرام گیرم .."

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/٩/۸ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان