دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

 

 

 

 

دستم به دامانت نرو

آتش مزن بر جان من

جانم به قربانت بیا

امشب بمان مهمان من

 

دستم به دامانت نرو

آتش مزن بر جان من

جانم به قربانت بیا

امشب بمان مهمان من                                                           

 

سر در گریبانم مرو

مشتاق و حیرانم مرو

یارا پریشانم مرو

برهم مزن سامان من

 

یک روز می آیی که من

دل کنده ام از جان و تن

می جویی ام از پیرهن

کو یوسف کنعان من

کو یوسف کنعان من

 

ای نازنین بی وفا

دیر آمدی حالا چرا

ای نازنین بی وفا

دیر آمدی حالا چرا

دیگر نمی آیی نرو

جان را رها کن جان من

 

دیروز و امروزم ببین

حال شب و روزم ببین

چون شعله می سوزم ببین

کو ابر من باران من

 

دیروز و امروزم ببین

حال شب و روزم ببین

چون شعله می سوزم ببین

کو ابر من باران من

 

کو ابر من... باران من...

کو ابر من باران من

باران من...

باران من...

 

***

 

 

 

فدای دستان همیشه گرمت بی بی ، از چه مثل بید به لرزه افتاده ای؟
فدای روی ماهت چرا ساکتی؟ چرا رنگت پریده ؟
بی بی جان سردت است؟ کجایت درد میکند ؟ چرا هرچه میپرسیم با آیه قرآن جوابمان میدهی؟ قربان خنده هایت بیقراری ات از چیست ؟
راستی پدر میگفت بعید میداند بعضی از آیه ها را که در جواب میگفتی از حفظ بودی!

"وما امرو الا لیعبدو الله مخلصین له الدین..." ، جواب مادر را با زیارت وارث" اشهد انک قد اقمت الصلاة و اتیت الزکاة و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر ..."
راستی چه میدیدی؟  ضامن آهو آمد بالای سرت که نامش را صدازدی و بعد به خواب آرامش رفتی؟
فدای مهربانیت بی بی ، نگفتی یتیمان و فقرا چه میشوند؟ رفتی و داغی بر دل همه گذاشتی که هنوز همه شوکه اند و سرگردان ناباوری؟
قربان قد رعنایت بی بی مثل قدیم برایمان نان میپزی ؟ نمیگویی "پسرم مسافر است برای بچه هایش سوغات نان بفرستم" ؟

چرا برایم دعا نمیکنی ؟"برو دست خدا ، خدا همراهت ،خدا پشت و پناهت"

بی بی پاشو ...
جان فرزندانت پاشو چرا دعوایم نمیکنی که"چرا صبح ها اینقدر دیر بیدار میشوی "؟
اگر بیایی قول میدهم دیگر سحرخیز باشم ، قول میدهم همان نوه ای باشم که تو می خواهی...

چرا نمیگویی نصیبه برایم حرف بزن تعریف کن ، دلم گرفته ... ؟
 اگر برگردی قول میدهم دیگر نگویم آخر بی بی من در این چهاردیواری چه تعریفی دارم برای تو ؟
بی بی خوبم از چه دلت خسته و شکسته بود که اینقدر زود دل کندی و رفتی؟ دلم برایت تنگ میشود... خیلی...
به تمامی سالهایی که عیدها ما می آمدیم و تابستان تو ... برای مزه نان های بچگی ... برای صدایت ، برای حرف هایت ، برای خنده هایت ، برای دعواهایت ...


یک صورت ورم کرده،
یک رنگ پریده
چشمهای قرمز گود افتاده
پلکهای پف کرده
و ...

میگوید :  رفته ...
اما
من که به معجزه ایمان دارم
هنوز می گویم
هرگز!

 

برای تو پرکشیدن زود بود ، به خدا تو چیزی ات نبود ، هنوز رفتنت را باور ندارم هنوز شوکه ام ...

 

***
پ ن١ : این بغض ها ...

این شیون ها ...

این گریه ها...

چقدر خستـه ام خدا ...

پ ن ٢ :بشنوید " حکایت پریشانی " مرا ..

پ ن ٣: هانیه جان ! هر دو مثل همیم ، مرا در غمت شریک بدان !

پ ن ۴ : پنجشنبه تولد من است و من درست در میان همین شیون ها و زاری ها ، امسال منتظر کادوی او هستم ... کاش بیاید به خوابم ...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸۸/٩/۳ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان