دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

 

خنده ام میگیرد
از این زندگی
از این نفس های شیرین
و خواستنی
این روزها
لنگ لنگان که راه میروم
آدم ها در نظرم انگار

کاملتر و زیبا ترند
و دنیا چه ملموس
بالا و پایین میشود

و انگار طمعی
درونم را هی
قلقلک میدهد
طمعی از جنس
بودن
نفس کشیدن
و
خندیدن...

 

***

پ ن ١ : قصه ی جالبیست ، حکایت ما آدمها ... بعضی وقتها کافی ست ، کمی ... فقط کمی زندگی در دستمان لیز بخورد ، آنوقت است که تمام وجودمان دست میشود برای چنگ زدن به این زندگی و این دم و بازدم.

 

پ ن ٢ : درگیر استراحت اجباری شده ام ، سین  همه این چند روز گذشته برایم یکی بوده :

- ساعت ۴:۴۵ دقیقه صبح :

پدر (آماده ی رفتن به مسجد) : نصیبه ! بابا بیدار شو اول نماز و بعد هم دانشگاه ،
من( نیم خیز نشسته) : باشه 

چند لحظه بعد یک جیغ بلند ناشی از احساس درد در پای چپ!

و ... بیهوشی !


پ ن  ٣: این درد را دوست دارم چون وسوسه ی بودن را بجانم می اندازد ، و من عاشق این وسوسه ام .

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۸/۱٠ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ توسط دختر خورشیدخان نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان