دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

 
 


می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را 
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را 
محو تو ان چنانکه ستاره به چشم صبح 
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را 
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد 
یا کودکان خفته به گهواره تاب را 
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را 
حتی اگر نباشی ، می آفرینمت 
چونانکه التهاب بیابان سراب را 
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را 
 
 
"قیصر امین پور"

***
شب عرفه  توی صحن جامع رضوی نشسته ایم .. ابرهای سیاه بالای سرمان میگویند فردا حتما" باران خواهد بارید .. اذان شروع میشود  و هنوز الله اکبرش تمام نشده ..ضربه اولین قطرات درشت باران را کف دستم احساس میکنم .. پیرزن بغل دستی م نگاهم میکند...چشمهایش برق عجیبی دارند .. دست هایش را بلند کرده و بلند میخواند .. بزن بارون ترم کن ...بزن بارون بزن خیسم کن آبم کن ترم کن ...
حس خوبی به من دست میدهد .. مهم نیست آرزوهایم واقعا براورده میشود یا نه .. اما توی آن لحظه دلم میخواهد بخواهم .. هر چیزی که به ذهنم میرسد .. دلم میخواهد باور کنم که این یک فرصت ناب است و تکرار نشدنی .. 
چنین اتفاقی را قبلا" تجربه کرده بودم .. سال 86 توی آن سفر توی مسجد سهله که باران گرفت .. درست مثل شب عرفه توی قنوت نماز دست و پایم را گم کرده بودم .. انقدر دستپاچه بودم که نمیدانستم چه بگویم .. چه بخواهم ..  
تنها دعایی که هیچ وقت ، هیچ زمان و هیچ مکانی آن را از یادم نمیبرد این است ..
"ای حجت خدا بر ما ... بیا یا قائم آل محمد (عج)"

***

من خوشحالم .. خوشحالم که هنوز این عادت بچگی م را دارم .. که هر شب برایت از اتفاق های روزانه ام حرف میزنم .. چنان که انگار تو اصلا" نمیدانی روی زمین اطراف من چه خبر است .. خوشحالم که هنوز به قدر بچگی م زود راضی میشوم از تو .. خوشحالم که وقتی حالم خوب است و احساس میکنم همه رگ هایم دارند به پوستم فشار میآورند ، پی تو میگردم که سخت در آغوشم بگیرم و بفشارمت ..
من از "میدونی خدا " گفتنم .. از "من فکر میکنم "و از ابراز وجود کردنم خوشحالم .. کفایت کردن تو برای هر کسی که به تو ایمان بیاورد و توکل کند .. برای من ثابت شده است ..
من آدم خوبی نیستم .. اما خودت هم میدانی که درستکار بودن و خوب بودن تنها آرزویی بوده که هرگز از من جدا نشده .. 
من به دوست داشتن تو خیانت ها کرده ام اما .. تو خوب میدانی که انتهای هر مسیر باز پی تو گشته ام .. 
همین که به یادت هستم مرا دلگرم میکند که تو هنوز به من امیدواری .. و همین یک دمِ امیدواری تو به تمام زندگی م می ارزد .. 


 
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۸/۱٠ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط NasibeH نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان