دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز


آن شب
چشم های من
نگاهت را
دوان دوان طی میکرد
که زمین خورد
که خیره شد
که زل زد
که مات شد ..
وقتی ته مانده های مرا از لبت میدزدید ..
زیر لب گفت
سقوط کردیم رفیق ..
یکه
و
تنها ..
خالی از همه
...
هی
زخم هایش را میتکاند
و
نگران میگفت ..
همه مرا تف کن ...
لطفا ..
مسافرم عزیز  ..
همه مرا تف کن !

***
جانم برایت بگوید من که نفهمیدم ،این که درست وسط نماز عید قلبم میگیرد و نفسم بالا نمی آید .. جز صدای واهی هن و هن .. که مجبور میشوم باقی نماز را خودم دست و پاشکسته بخوانم .. بنشینم و تکیه دهم و نگاه کنم .. یک نگاه دور .. و دیر .. شاید به همه نیامده ها و همه رفته ها .. به جایی که نمیدانم کجاست .. . بعد با صدای آدم ها به خود بیایم .. که چه شد .. حالم .. نفسم .. دست هایم که زیر آفتاب داغ شهریور ماه یخ کرده اند .. و پاهایی که به حسرت خوابیده و .. تنی که میلرزد .. حالم که جا می آید  بلند میشوم و تلو تلو خوران از جایگاه رد میشوم ..
نمیدانم نفس این اتفاق خوب است یانه .. نمیدانم باید حال دیپورت شده ها را داشته باشم یا نه .. اما هر تفسیری که پشت این ماجرا باشد .. برای من نگران کننده است .. هر تفسیری !

***

قدم هایش هم کوتاه و بلند میشد
مثل نفس های خستگی یک ظهر تب دار
مثل هن هن تازه رسیده از راه
مثل قلبش که انگار شده بود الاکلنگ
و
تپش ها که هی از آن بالا و پایین میرفتند
و آرام زمزه میکرد
ترانه‌ای از روزهای دور
و فکر کرد
از میان این همه خاکستری
کدام دریچه
به نور باز می‌شود؟

***
پ ن 1 : آرزویش را با خودم به گور خواهم برد .. میدانم که هیچوقت نوشته هایم مثل نوشته های آدمیزاد نخواهد شد .. هیچوقت این کلمه ها برای حرفهای من کافی نمیشوند .. هیچوقت از هزیان آن طرف تر نمیروند ..
 
پ ن 2 :حالا می توانم بلند گریه کنم.  برای کودکی های گم شده ام. برای همه ی آنچه ازمن دزدیدند. برای آنجاهایی که دستم هیچوقت بهشان نمی رسد. حالا می توانم هق هق کنم. می توانم نفسم را که در سینه ام توپ می شد، بیرون بدهم. می توانم با خیال راحت بدوم. بروم دور شوم از اینجا. می خواهم هیچ چیز یادم نیاید. می خواهم همه چیز را به گور بسپارم و خودم را بردارم و بروم از اینجا. بروم یک گوشه ای کنار گودال های آریزونا، زیر آفتاب لم بدهم و به هیچ چیز فکر نکنم. دیگر پاهایم بسته نیستند. می توانم بدوم و بروم. دیگر تمام شد ورونیکا. دیگر تمام شد...

نقل از وبلاگ مثل هیچ کس .. اندر احوال این روزهای نصیبه ...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٦/۱٢ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط NasibeH نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان