دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز


 

حوا را چه دلی بود و
چه خیالی !
اما ...
در این فاصله ..
من این فراز را
فرود نمیدانم ..
که نگارش این قصه
از آغاز تا کنون
همه و همه ..
به اشارتی از جسارت اول بانوی زمین بود ..

***
و حوا دلش گرفت و
کوله اش را برداشت ..
و کسی هیچ نپرسید از او ..
که اگر میپرسید ، شاید
در جوابی میگفت : به امید نگاهی از او ..

***

پ ن ١ :  قاعده بازی نمیدانست ، عاشق این بود که وقت رفتن دلتنگی را در چشم تو ببیند .. میخواست باور کند که سوگلی ست میان آنهمه فرشته ،تو سرت به آفرینش گرم بود ، سیب را گرفت و نگاهت کرد، سیب را گاز زد و غربت زمین را به جان خرید ؛ که ببینی اش اما ..
و هنوز که هنوز است پس از سالها ، تاریخ مدام تکرار میشود! انسانها تو را انکار میکنند که به تو برسند .. عصیان میکنند که نگاهشان کنی .. تو اما هنوز که هنوز است ...
(و این اما تا آخرین نقطه از قصه زمین باقیست)

پ ن ٢ :

حرف های تو
دانه دانه
در دلم
خاطره میپاشد و
من
لحظه لحظه
در سرم
درد درو میکنم ...

پ ن ٣ : مانده ام میان این که این درد سرم را میگرن میگویند یا ته مانده های همان بغض هایی ست که تا بحال فرو خورده ام و حالا شده اند غده و جا خوش کرده اند آن بالا ..
و زمانی شده که نصیبه از درد سرش را میکوبد به بالش و گره دستمالش را هی سفت و سفت تر میکند که بزور هم که شده خواب بدهد به خورد این چشم های خمار و خسته .. و هر نور و صدایی برایش سم است ..
شاید این درد مجبورم کند به دوری کوتاه مدت .. پس نبودن هایم را به پای بی معرفتی و فراموشی نگذارید .. گرچه همین حالا هم که رد و پایم را در نت میبینید و خودم را نه .. وقت و بی وقت یواشکی ، بی آنکه کسی بفهمد سرک میکشم ..
پس هستم و حضور دارم .. فقط آرام و بی صدا ..
نت که هیچ آدم های نت هم اعتیاد می آورند .. معتادتان شدم ..

پ ن ۴ :آخرین بار کی بلند بلند بی خیال آدم های اطراف گریه کرده اید ؟

***
برچسب : این پست ارزش ادبی ندارد !

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/۱/۳٠ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ توسط NasibeH نظرات () |

 

دامن پرچینش را گرفته ؛
آواز میخواند و
رنگ میپاشد بر روزهای  بی رنگی  و
شور میدهد
بر لحظه های خستگی  ...
باد را میخواند
به رقصاندن گیسوها
آفتاب را
به باریدن نور
و گنجشک ها را
به زمزمه عاشقی ..  !
این بهار
عجیب دلبری میکند ..

***

گاهی میشود حاجی فیروز و گاهی دخترک کولی رقصان .. این بهار همه خودش را وقف من میکند تا نگاهش کنم و لبخند بزنم .. با خودم زمزمه میکنم : با هر بهار پژمرده تر / یا تازه تر شدیم ؟؟؟ و  او خودش را به هر دری میزند تا ته این سوال به خنده ای مطمئن ختم شود .. که معلوم است تازه تر!

پ ن ١ : سفر بودم ، تا همین چند روز پیش .. در یکی از سفرها عاشق دختری شدم که چهره پاک و معصومی داشت و زیباییش چشم گیر بود ، چشم های نافذ و صدایی آرام و رفتاری متین .. دلم میخواست دوستم باشد اما برخورمان کوتاه بود ،چند روزی گذشت و دیدم نمیتوانم فراموشش کنم ، سراغش را گرفتم و در موردش پرس و جو کردم تا پیدایش کنم .. پدرش نابینای مادر زاد بود و مادرش چند سالی میشد که او را ترک کرده بود .. گویا قصه خیلی پیچیده ای داشت این دختر .. مدرسه شبانه روزی میرفت و هر از گاهی به مادر سر میزد و با ناپدری سر میکرد ، گهگاهی به پدر و  و گاهی هم پدر بزرگ .. نصیبه همیشه خدا آدم های پر پیچ و خم را کشف میکند ، اصلا" تمام استعدادش انگار در کشف آدمهایی ست که دلش را بسوزانند .. که همیشه خدا دلیلی برای غمگین بودن داشته باشد ..
چرایش را خدا میداند و بس ..

پ ن ٢: تازگی ها فهمیده ام که چقدر برای آدم ها عجیبم .. خوشحالم که تا حدودی موفق بوده ام که نگذارم غم درونم به ظاهرم سرایت کند ، از افسردگی بدم می آید ، مثل دیوانه ها میخندم و میخندانم  که کسی پشت نقابم را نبیند ، تمام انرژی م را میگذارم که در لحظه هایی که تنها نیستم اطرافیانم از من انرژی مثبت بگیرند ، و خدا را شکر همه باورشان شده این نصیبه پر شرو شور بی غم را ..

پ ن ٣: سال نو مبارک .. امسال برای من سال جنگ است .. و البته با این همه مهربانی بهار ، دلم به نکویی اش روشن  ..

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/۱/۱٧ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان