دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

 

جوجه هایم را شمرده ام
انارها را دانه کرده ام
هندوانه را قاچ کرده ام
آجیل و شیرینی
حافظ و شاهنامه ...
همه و همه ...
مانده است که تو بیایی ..
جمع مان
تو را کم دارد ...
خود ِ خودِ تو را ...

***

میبینی رفیق ؟ تهِ دیگ ذوقم را ؟ صدای کفگیر را میشنوی ؟
اگر خوب نمینویسم دلیلش این است که این روزها حرفهایم در چند سطر کوتاه جا نمیشوند ..
مادرم یادم داده بود که به هر کسی که رسیدم بروم جلو ، سلام کنم و بگویم "اسمت چیه؟" و جواب بشنوم .. و از او درخواست دوستی کنم و ما با هم دوست شویم .. از همان دوستان  افسانه ای !
میرفتم جلو و میگفتم "میای با هم دوست بشیم ؟ " ...
حالا اما ، نمیدانم چه شد که یادم رفت ، چه شد که بلد نیستم دیگر ، جرئتش را هم ندارم دیگر .. اصلا" کسی را هم که صدا میکنم نمیشنود یا خودش را میزند به نشنیدن .. نمیدانم شاید او هم از من میترسد !
قبل تر ها یلدا ها قشنگ تر بود ، نبوددد؟ سرمایش استخوانت را می سوزاند ، اما دلت گرم بود ، به همه آنهایی که دورَت را گرفته بودند ..
دلم یک رفیق بی شیله پیله می خواهد ، رفیقی که از درد دل با او نترسم ؛ رفیقی که دلش به خودم و رفاقتمان گرم و خوش باشد نه چیز دیگر ... رفیقی که اگر چشم در چشم نگاهم میکند و 10 درصد رفاقت میکند ، نود درصدش را پشت سرم خرج کند .. رفیقی که جانم را برایش بگذارم و جانش را برایم .. رفیقی که از ترسش هی زره ام را به پشت نبندم ..
رفیق ناب میخواهم .. نایاب شده این روزها ...

***
پ ن ١ : تلخ شده ام نه ؟ این روزها مدام گند میزنم ، قلبم درد میکند ، جگرم میسوزد ، ناراحتی قلبی نداشته ام اما ، هی تیر میکشد .. از همین تیرها که دکتر ها به آن میگویند  تب و تاب جوانی ..  
تب و تاب جوانی م دارد پیرم می کند رفیق ...

پ ن ٢ : به چشمانم زل میزند و خیره نگاهم میکند ، میگوید : هرچه غصه داری هر چه آه داری بده من ، من به دوش میکشم ، اما خودت را اذیت نکن بابا ..
این خواهر بازیگوشم از گریه هایم فیلم گرفته و نشانش داده ،اشکهایم را می بیند و گریه اش میگیرد ... این بابای عاشق !

پ ن ٣ : این روز ها 2 کار است که به من لذت میدهد ، یکی خیره شدن به سقف اتاق قبل از خواب .. دیگری خیره شدن به سقف بعد از خواب ..

پ ن ۴ : سردی آدمها استخوان سوز ترست یا زمستان ؟

پ ن ۵ : یلداتون قشنگ ..

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۱٠/۱ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط NasibeH نظرات () |


شنیدم که میگفتند خیسی ته چشمها اسم شب بود دیشب !

همه ی آن هایی که امروز کشته شدند ، خودشان را فروختند ، همه ی هفتاد و دو تن بی سر و چشم و دست و دل ... جانشان را دادند و در عوض عاشق شدند ..

از من و تو اما نه سر میخواهند حالا ، نه چشم و نه جان ، دل می خواهند ، دلش را داری که هم سفر این  کاروان شوی ؟

***

هیچ وقت قدَم به محرم نمیرسد ، محرم برایم قراری شده که در آن بغض یک ساله ام را خالی کنم ، مراسم میروم ، روضه شوع میشود ، حواسم را جمع میکنم که دل بکنم از همه چیز ، اول مراسم من هستم و 72 تن ، چند دقیقه ای که میگذرد یکی یکی به میدان میروند و من نگاهشان میکنم ، آنها میروند و من جا میمانم ، دست آخر من می مانم و امام حسین ، صدایش را میشنوم  : بغض دارد و یاری میخواهد ، به این طرف و آن طرف نگاه میکنم ، خودم را به نشنیدن میزنم ، امام تکرار میکند و من نمیشنوم ، " اخر مخاطبش که من نیستم " ، "این همه آدم نشسته اینجا "، "ایها الناس تو را بخدا یکی پا شود از جایش ، دارد صدایتان میکند " ، روضه خوان میخواند برای خودش و من در خیال خودم گُمم . یکی یکی بدبختی هایم را می آورم جلوی چشمم و برای امام حسین  تشریح میکنم ، گریزی به گناه هایم میزنم و میگویم "آن ها را بی خیال ، مهم این است که من اینجا هستم توی مجلس تو ! آقای روضه خوان گفته که بدون دعوت اینجا نیامده ام ،مهم این است که من تو را دوست دارم ، این کافی نیست ؟ پس باید حاجاتم را بدهی  " سعی میکنم گناه هایم را کمرنگ و خواسته هایم را پررنگ کنم ، روضه خوان میگوید که من گریه کن امام حسین هستم ، پس امام حسین مرا دست خالی برنمیگرداند ، به خودم میبالم و کمی اشک و آه چاشنی خواسته هایم میکنم .. آنقدر امام صدا میزند و آنقدر من نمیشنوم که امام را می کشند و صدایش بین گریه کنانش گم میشود ، سفره را می اندازند غذای نذری را میخورم ، سرَم را بالا میگیرم و با فخر از مجلس میروم بیرون ، روی پیشانی دنیایی َم نوشته اند  : گریه کن امام حسین !

ته دلم اما میخوانم که نوشته است : امسال هم امام را کشتند و تو نرسیدی !

اهل بیتش را اسیر کردند و تو ندیدی ، در کوفه هلهله کردند و تو خواب بودی و ...

می بینی ؟ باز دلم اسیر خواسته های خودم شد ، بعد از این همه قرن هنوز امام حسین است که به یاری من میشتابد نه من ، این محرم است که می آید تا بغضم را خالی کنم و تمام بدبختی هایم را برای خدا بشمارم و هی غُرغُر کنم تا سبک شوم ، تازه مگر بد است ؟ آخرش هم همه چیز به نام من تمام میشود ، همه میگویند فلانی عزادار امام حسین است !

***

پ ن ١: این مدت سرم خیلی خیلی شلوغ بود ، نه توانستم بروز کنم و نه توانستم به لاک روم !

پ ن ٢ : اگر اینجا کربلا بود ، تو با حسین بودی ؟

پ ن ٣ : همه ش فکر میکنم ، این پستم ناتمام است و حرفم را کامل نزده ام ، باقیش را از ذهن و دلم بخوانید .

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/٩/٢٥ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |


حرف تازه ای نیست

آخرش یک روز

این عشقِ "تنهایی "

خِرَم را میچسبد و

خفه ام میکند ..

پیله ام را بافته

کوله ام را برداشته

کفشهایم را پوشیده و
آماده رفتنم ...

...

می گویم : لاک اجاره ای سراغ ندارید ؟

***

پ ن ١: تازگی ها هرچه پول دستم میرسد یا خرج کتاب میشود یا گل ! چه میشود گاهی کمی هم خرج شعور و احساسمان کنیم ؟

پ ن ۲ :"دستم" را بگیر

         و مرا ببر به دور"دست" هایی که

         در "دست"رس هیچ "دستی" نباشم ...

 برگرفته از وبلاگ "میترسم از تنها شدن"

پ ن٣ : نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان! گر شما را نه بس این سود و زیان، ما را بس...

پ ن ۴ : حالم از آدمهایی که ادای شخصیت را درمی آورند و ادعای "منم " گفتن هایشان گوش فلک را کر کرده و در عین حال از درون توخالی و پوچ اند به هم میخورد ..

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/٩/۱۳ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

مادرم مرا آرزو کرد
و خدا صدایش را شنید
درست
پنجمین روز ماه نهم بود
که دعایش
مستجاب شد ..

و من
فرود آمدم  
از آن بالا ...

یک هدیه آسمانی
که بعد ها
میان لالایی پاییز
فهمید
همان لحظه
که پایش رسید
 به زمین
آسمان را وداع گفت
و نامش شد  
نصیبه !
..

***

صبح با صدای مسیج از خواب بیدار شدم ، گوشی ام را نگاه کردم و لبخندی زدم .. رو به خواهرم گفتم : تنهایی یعنی وقتی صبح روز تولدت با صدای مسیج بیدار میشوی ، مطمئن باشی که پیام از طرف همراه اول ست ...

***
هرسال روز قبل از تولدم که که میشود ، آرزو میکنم ای کاش همین یک روز آنقدر طول بکشد تا کارهای نیمه تمام را تمام کنم ، به آرزوهایی که سال پیش در همین روز کرده بودم برسم و خلاصه با خیال راحت پایم را در رقم بعد بگذارم ..
در این چند سال هیچ گلی به سر مادر و پدرم نزده ام و میدانم در آینده هم نخواهم زد .. میدانم اگر به دنیا نمی آمدم هم آب از آب تکان نمیخورد مثل حالا که هستم و آب از آب تکان نمیخورد !

پ ن ١ : آرزوی تولد امسال : اللهم اذقنی حلاوت عبادتک...

پ ن ٢ : میلادم مبارک.

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/٩/٥ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان