دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

شبی شبیه تو از این دیار خواهم رفت
به سمت غربت شبهای تار خواهم رفت

دوباره با دل تنگم کنار می آیم
و با غروب دلم هم کنار خواهم رفت

ترا که بدرقه کردم دلم گواهی داد
که روز بعد تو من در غبار خواهم رفت

پیاده آمده بودم درست مثل شما
و بر قطار غریبی سوار خواهم رفت

تو سرخ آمده بودی و سبز می‌رفتی
منی که زرد شدم بی بهار خواهم رفت

تو رفته ای که به بالای قله ها برسی
و من فقط به بلندای دار خواهم رفت

حصار بغض مرا گریه هم نمی شکند
و من شکسته‌تر از این حصار خواهم رفت

قسم به حنجره‌هایی که لال می‌میرند
به احترام صدا با سه تار خواهم رفت

تو هم شبیه منی گرچه فرقمان این است
که من شکسته و بی‌افتخار خواهم رفت


شعور خوب پریدن به عقل من نرسید!
سقوط کرده و دیوانه وار خواهم رفت

و پلک پنجره را رو به کوچه خواهم بست
که سرد و شب زده در انتظار خواهم رفت

ترا که بدرقه کردم دلم گواهی داد
شبی شبیه تو از این دیار خواهم رفت

***

پ ن ١ : چه زود ١ سال از رفتن مادر بزرگ گذشت ، و چه تلخ گذشت این یک سال !

پ ن ٢ : چرا ما تا چیزی یا کسی را از دست ندهیم قدرش را نمیدانیم ؟

پ ن ٣ : کسی هست که بتواند پادرمیانی کند و مشکل وبلاگم را با اینترنت اکسپلورر حل کند ؟ هر چه قالب عوض میکنم ، اوضاع همین است که هست . این دو با هم سازششان نمیشود که نمیشود.

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/۸/٢۸ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |


گاهی خدا
بازی ش میگیرد و
کمی دور تر
آن بالا 
می نشیند
دستم به ارتفاعش نمیرسد
من حرص میخورم
پایم را زمین میکوبم
و او ...
نگاهم میکند و
 میخندد
...

بچه میشوم
دلم میشکند
گریه میکنم
فرود می آید 
گونه هایم را مینوازد
و آرام
اشک هایم را
پاک میکند ...
...

***

دستت را که بدهی به دستم ، میبرمت به جاهایی که به ذهنت هم نمیرسد ، نشانت میدهم زندگی یعنی چه ! تو فقط مرا اهلی کن ! باقی ش را بسپار به من ..

 

پ ن ١ : مسلم هیچ وقت تنها نشد ، روضه های بالای منبر را قبول ندارم .. آن روز آنکه تنها شد مسلم نبود ، کوفه بود !
برای کوفه باید گریست ، به روسیاهی رفقای نان به نرخ روز ، به بی عرضگی مردم کوفه که غیرت را قی کرده بودند ... گریه برای مسلمی که خدا برایش آغوش گشوده بود معنی ندارد .. عرفه را باید دید و به حال بد خود خون گریست ..

پ ن ٢ : یادت نرود : تو مرا اهلی کن ، باقی ش با من !

پ ن ٣ : برایم دعا کنید ، امتحان های خدا همیشه سختند ، من میترسم از رو سیاهی ، به همین قلم قسم ! ایمان دارم که خدا را داشته باشم برایم کافی ست من از بی خدایی میترسم ، و گرنه گور پدر هر چه مشکل است ..

حسبنا الله و نعم الوکیل .

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/٢٥ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |


راست میگویی ...
در این عصر صفر و یک
عشق را
مجالی نیست
برای ماندن
که اگر بود
چه لاله زاری میشد
این گذرگاه مشترک *
و چقدر میلرزید
دست و دل این موس
وقتی که میخواست
دیتایی را حذف کند ...

* Bus  : اطلاعات بین پردازنده  وسایر قطعات سیستم از طریق یک «گذرگاه » نقل وانتقال می یابد.

***

فکر میکنم وقت آن رسیده که چمدانم را بردارم و بروم روی شن های ساحل بنشینم و زل بزنم به چشمهای دریا ، وقتش رسیده که تمام شعرها و متونم را بردارم و ببرم آنجا برای ماهی ها بخوانم  ؛ ماهی ها عشق را میفهمند هنوز ..
باید بروم و از دریا بپرسم که آیا او هم خیال میکند من احمقانه به زندگی مینگرم ؟
...

پ ن ١ : تمام راه ، دانشگاه تا خانه را زل میزنم به شیشه ماشین  و حرف میزنم با هر آنچه که میبینم  برایم مهم است که در دل تک تک اجزای طبیعت چه میگذرد ، هیچکس نمیداند که من از بچگی چند بار آرزوهایم را بر بال ابرها گذاشته و سپردمشان به باد و رویش نوشته ام برسد به دست خدا ..
هیچکس مرا ندیده وقتی توی محوطه ی دانشگاه روی زمین مورچه ای را میبینم که دارد روزیش را کشان کشان میبرد ،آنقدر میمانم و  برایش چتر میشوم  تا از سر راه برود کنار ، که مبادا نرساندش به خانه و شرمندگی ش برایش بماند ..
میگویم  سخت است که کسی آدم را نفهمد و درک نکند ..

پ ن ٢ : لبخندهایم این روزها طعم تلخی گرفته اند ..

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/۸/٢۳ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

 
بیدار میشوی
بوی نان تازه می آید
ردش را میگیری ..
و میرساندت
 به سرخی تنور مادر بزرگ
تکه نانی میگیری و
لی لی کنان میدوی
 تا برسی به تاب ..
نان را دندان میزنی و آواز میخوانی ...

***
بیدار میشوی
صدای دوره گرد می آید
بستنی بدو ... بستنی قیفی ..
هی به بهانه ای
از کنار پدر بزرگ رد میشوی
نگاهت را میخواند
میخندد
صدایت میکند
پول را در دستهایت میگذارد
چشمانت برق میزند و
خوشحال میشوی
میدوی تا آقای بستنی بدو ..

***

بیدار میشوی
زن دایی را آورده اند
هنوز مریض است
شب می خوابد
برای همیشه ...
صبح
 برایش مراسم میگیرند
تو هم با دار و دسته ات
 مراسم مفصلی میگیرید
پسرها قرآنش را میخوانند
و دخترها
چادر میکشند روی صورت
و گریه میکنند
بعضی ها هم ایستاده
 و خوشامد میگویند ...

***

بیدار میشوی
صدای سماور ست
که میگوید
به جوش رسیده ام آی اهالی خانه
پدر بزرگ نشسته پایش
قوری را برمیدارد و
چای میریزد برایت
دستانش میلرزد
نیمی ازچای خالی میشود در نعلبکی
آن گوشه
نان سنگک کنجدی ست
تعارفت میکند و بر میداری ...
هوا سرد است
و میخزی کنار بخاری ..


***

بیدار میشوی
سحر است
خاله جان تازه از مکه آمده
با بچه ها میریزید سرش
زابرایش می کنید
همه ی ساکش را
پخش زمین میکنید
سر سوغاتی ها چانه میزنید ..
سوغاتی ت را برمیداری
 و میگذاری کنار بالش
خیالت تخت میشود
و میخوابی با آرامش ...

***

بیدار میشوی
روز مادر است ..
همه خانه ی پدربزرگ جمع شده اند
تزئینات و کیک و لباسهای رنگارنگ ...
و هدیه هایی که از سر و کول میز بالا میروند
انگاری جشنی داریم
پدر بزرگ نگاه میکند
می خندد :
خوش بحال مادرها ...

***

بیدار میشوی ..
روز پدر است
مرغ و خروس روبان زده
منتظر آزادی ند
خاطره روز مادر تکرار میشود
همه را بزور جا میدهی در قاب دوربین
...
شب نشده پدربزرگ
بذل و بخشش کرده ..
کادوها تمام میشوند ..
مثل هرسال
تنها لبخند است
که به یادگار می ماند بر لبش

***

بیدار میشوی
مادر بزرگ عم جزء گرفته دستش
میخواند و تو
غلط هایش را میگیری ..
کتاب دعا را دستش میدهی
و او همه را از بر   
بی توجه به اشکالهایی
 که از او میگیری
میخواند ..
لبخند میزنی
ایمان داری که
 دعایش مستجاب خواهد شد

***

بیدار می شوی
همه چیز سر جایش است
پدر بزرگ ...
مادربزرگ ...
بازی خنده شوخی جدی
بستنی سنتی قیفی ..
.
.
.

***
بیدار میشوی و
میبینی که هیچ چیز
سر جایش نیست ...
نه از نان تنوری خبری ست
و نه از بستنی قیفی ..
دل گیر میشوی
دل تنگ میشوی و
ناباورانه
سکوت می شوی و
چشم میدوزی به ترک های زمین ...
 

***

پ ن ١ : این جالب نیست که هنوز که هنوز است همه برای پست دخترانه هایم کامنت خصوصی میگذارند ؟

پ ن ٢ : دل من صیغه ی غریبی ست
            صرف نمیشود گاهی
            که نمیدانم
            می گیرد
            یا میسوزد
            از آدم ها ...

پ ن ٣ : دیرگاهی ست که من ، همه کاری میکنم ، جز زنده گی !

پ ن ۴ : من این پایین نمی تونم بمونم ... بشنوید !

پ ن ۵ : یادتان که نرفته ؟ من همیشه محتاج دعایی هستم که از لبان شما به آسمان فرستاده میشود ...

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٩ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

 

سرَِم درد میکند
پلکهایم را
که روی هم میگذارم
تمام ش متمرکز میشود
پشت در
انگار که منتظر باشد
که تجزیه شود در اشک
و دانه دانه اشک ها
با هم
طرح دوستی بریزند و
کودکی م را به یاد بیاورند
و درست روی گونه هایم
بازیشان بگیرد
و سُر بخورند ...
...
باید بیدار بمانم
و آرامش کنم
که فردا صبح
دلم را به رسوایی ننشینم ..

***

پ ن ١ : از آن شبهایی ست که نوشتن هم آرامم نمیکند!

پ ن ٢ : پدرم گوشی ش را روشن میکند و نوایی را انتخاب میکند ، کسی با لحن حماسی و حزین میخواند : لبیک اللهم لبیک ... لبیک لا شریک لک لبیک ... صدایش در گوشم می پیچد و دلم پر میزند ، اشک در چشمم حلقه میزند و آه می کشم ... آه تنها سلاحی ست که برایم مانده !

پ ن ٣ :خدایا میشود روزی تکرار کنم ؟! لبیک اللهم لبیک ...

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٦ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |


دوست داشتن
و
عشق
برای آدم
مسئولیت می آورد ...
جور باید کشید
ناز باید خرید
بی قرار باید بود
بی تاب باید شد
...
من
امروز
طلوع یک صبح پاییزی
پس از سالها
لاف عاشقی
تازه فهمیده م  
من تورا نمیپرستم
خودم را میپرستم
و بت هایی را
که در دلم جایت را گرفته اند
...

متاسفم برای دلی  که یک عمر دست خوش عشقی شد که اشتباهی بود ...

***

هی رفیق !
تا زبانت بند نیاید و لال نشوی ، تا از عشق گر نگیری ،تا خاکسترت را به باد نسپاری ، تا از درد سرد نشوی ، تا از فراق نسوزی ، تا تمام وجود گوش نشوی ، تا تشنه آب نباشی و بر سراب راه نبندی ، تا از غم فرو نریزی ، تا سر به بیابان ننهی ، تا از درد مچاله نشوی و دم بر نیاوری ، تا از همه دل نبُری ،تا  از تمام تعلقات نگذری ... تا بی دلی را درک نکنی ، تا از آبرو روی برنگردانی ، تا شبانه در تب نسوزی ، تا از جان نگذری و جان بر سر راه نگذاری ...
و  تا از خود و خواسته هایت نگذری ،  تو را فاصله با عشق و عاشقی زیاد است ... لطفی کن و عاشقی را بدنام نکن ، لطفی کن این ادعا را ببوس بر سر طاقچه بگذار ... ادعای عاشقی ، ادعای مقدسی ست و لیک ...

***


 

پ ن ١ : دانه های تسبیح را یکی پس از دیگری گرد صلوات طواف میداد ، میگفت امروزم را هم نذر جوادالائمه میکنم ، در چشمانش هم التماس بود و هم آرامش ، حالتی داشت میان خوف و رجا . از زمانه گفت و از درد ...
خستگی امانش را بریده بود ، نگاهش کردم و به شوخی گفتم : چقدر ائمه را خسته میکنی ؟ ،اینقدر پاپی شان نشو ، مگر آنها غیر از تو مرید دیگری ندارند که تو هی بر حاجت خودت اصرار میکنی ؟
عمیق نگاهم کرد ، از آن نگاه ها که تا عمق وجودم میرفت ،
-  تو درد نداری؟ خسته نشده ای ؟ حاجت نداری ؟
- چرا اما ...
- اما ندارد دیگر ، به ایشان متوسل نشویم به که متوسل بشویم آخر ؟

از این دو خورشید تابان تصویر ، سهم من بقایای گنبد قدیمی شان بود که در نیمچه اتاقکی شیشه ای در  بین الحرمین گذاشته بودند گوشه ای ...
جوادالائمه هم جگرش از غریبی در خانه سوخت .. او هم از خودی زخم خورد ... خیلی حرف است که در خانه خودت هم غریب باشی و از دست یار و همدم ت زهر بنوشی ، خیلی درد است که همه هلهله کنند تا کسی صدای ناله ات را نشنود تا سکوت شوی ، خیلی  بغض است که ٣ شبانه روز چشم در چشم آسمان خیره شوی و او از شرم بسوزد و دق کند و اشکش نبارد ...
اجرک الله یا بقیة لله ..

پ ن ٢ : برای این حقیر دور افتاده هم دعا کنید ...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٦ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

"

برای آرزو هم دیگر دیر است،...

چشمهایم را می بندم،ومی اندیشم به فرشتگانی که همیشه دوستم دارند...و به این که :

«همیشه کسی هست....

کسی که تو را دوست دارد!

و در اوج تنهایی توقدم می گذارد...»

"

 

***

وَ اذْکُرِ اسْمَ رَبِّکَ وَ تَبَتَّلْ إِلَیْهِ تَبْتیلاً»؛

بخوان پروردگارت را و تنها به او دل ببند .مزمل-٨

***

پ ن ١ : دلت که شکسته باشد در خانه نمیماند ، مثل نماز مسافر که شکسته است وقت در خانه نماندن ..

پ ن ٢ : چه قدر میتوان آدم بود؟

پ ن ٣ : جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش ... جانم بگیر و ...جانم بگیر و ..جانم...

پ ن ۴ : کاش یکی پیدا میشد و برایم لالایی میخواند :

های لای لا لای لای لالای های لای لا لای لای...لای لای لالای لای لای لالای های لای لا لای لای  ...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/۸/۱٢ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ما دیده ایم
اگر خون دل بود ما خورده ایم
اگر دل دلیل است آورده ایم
اگر داغ شرط است ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان,گردنیم
اگر خنجر دوستان,گرده ایم
گواهی بخواهید:اینک گواه
همین زخم هایی که نشمرده ایم
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

***

دیروز آقا مهدی در وبلاگش از شهری نوشت که دوستش دارد و من همیشه از شهری گفته ام که دوستش ندارم ،میان پست او تا نوشته های من ، فاصله فقط یک نون غیر آخر ناقابل بود  ...
یک  نون غیر آخر ناقابل ! که بر بام هر فعلی مینشیند ، خانه اش را کن فیکون میکند ...
وای بر روزی که بیاید و  بر لب بام دوست داشتن بنشیند ، که فاصله هیچ فعل ِ با "نون" و بی" نون"ی  به قدر این دوست داشتن زیاد و دردناک نیست ...
...
 و همین میشود که نام پست آقا مهدی در وبلاگش میشود شکران و نوشته های دخترخورشیدخان میشود کفران .
و همین میشود که او از دلخوشی هایش میگوید و نصیبه از خودخوری هایش...
و همین میشود که او هر روز با عشق بدنیا می آید و نصیبه با علامت سوال ..
آخ که چه اعجازی دارد این نون غیر آخر ناقابل ...
 این همه فاصله فقط با یک نون غیر آخر ناقابل ؟

***

پ ن ١ : برای تذکر به خودم : قرار نیست همیشه شرایط به خواست و علاقه ما باشد ، قرار است یاد بگیریم که آنچه در شرایط مختلف برسر راهمان قرار میگیرد را با علاقه بپذیریم و خودمان را با آن وفق دهیم . قرار است یاد بگیریم که دوست داشته باشیم هر چه را که خدا برای ما دوست داشته است .

پ ن ٢ : تنها استعدادم این ست که از کوچکترین و ریزترین لحظه ها میتوانم خاطره بسازم .

پ ن ٣ : خدا نکند روزی "دوست داشتن" ما دلش گره گیر همان "نون غیر آخر ناقابل" شود و بر لب بام دل ما ننشیند ،آنگاه این دل که دیگر برای ما دل نمیشود ؛ دلِ بی دوست داشتن میخواهیم چه کار؟

پ ن ۴ : یاد قیصرامین پور ، رفیق روزهای بچگی بخیر ... روحش شاد .

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/۸/۸ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |


من تو را توضیح میدهم
به معلم تاریخ ،
تا به یاد بیاورد
آن سال را
خنده های ریز و درشت را
و حرفهای یواشکی
و در گوشی را

***
توضیح میدهم
به معلم ادبیات
تا به یاد بیاورد
اعترافات لیلی و مجنون را
وقتی که  از سکوی اساطیر
 پایین می آمدند
و زمرمه میکردند
که کم آورده ایم

***

من تو را توضیح میدهم
به معلم ریاضی
تا به یاد بیاورد
همه ستاره های شمرده را
و به توان نور برساند آن را
و سنجاقش کند
بر بال قاصدک ها

***

توضیح میدهم
به کوچه ی مسجد
تا به یاد بیاورد
رد پای دویدنمان  را
آن روز سخت بارانی
که سر تا پا گل بودیم
و
قاب کند قهقهه ی خنده مان را
 بر دیوار تاریخ

***

من تو را توضیح میدهم
به روز و ماه و سال
به زندگی
به مرگ ...
تا به یاد بیاورند
از آغاز تا پایان
از ازل تا ابد
از سحر تا شام
از شام تا سحر  
ما عاشق هم بوده ایم
...

***

پ ن ١: بچه که بودم عادت خوبی داشتم که گذر زمان آن را از سرم پرانید ، و آن عادت این بود : که هر شب اتفاقهای ریز و درشت روزم  را دانه به دانه برای خدا تعریف میکردم .

پ ن ٢ : آبان ماه عشق است ، من این روزها نفس هایم را قدری جانانه تر میکشم .

پ ن ٣ : تابحال این حس ها را یکجا و با هم لمس کرده اید ؟
انتظار ، دلهره ، بی قراری ، خنده ، گریه ، گرما و سرما ، شادی و غم و هیجان و سکوت ...

پ ن ۴ : این روزها به این فکر میکنم که زندگی با تمام زشتی هایش شیرین و زیباست ، با همه ی بی ارزشی اش به یکبار تجربه اش می ارزد ...

پ ن ۵ : فکر میکنید من چه استعدادی دارم ؟ تازگی ها تنها استعداد نهفته م را پیدا کرده ام . اما نمیگویم تا شما حدس بزنید !

پ ن ۶ :
لبخند تو خلاصه خوبیهاست ...  لختی بخند خنده گل زیباست
          با ما بدون فاصله صحبت کن  ...  ای آنکه ارتفاع تو دور از ماست ...

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/۸/٤ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

نم نمک
عاشقت میشوم
چشمانم را میدهم
و نگاهت را
میگیرم
دلم را میدهم
و لبخندت را
میجویم
نفسم را میدهم
و تو را ...
خود خود تو را
استشمام میکنم .
پر میشوم
از تو ..
معامله ی خوبی ست
در این داد و ستد
که عاشقانه است
چه دارا می شوم
من !
وه چه زیبا می شوم
 من !
 

***

٢٣ سالش بود ، جوان و زیبا ! رفته بود گردش ، با همان ماشین چند ده ملیونی که پزش را به عالم و آدم میداد ... این یکی دوست دخترش را که پیاده کرد ، سر مست پایش را روی گاز فشار داد و رفت ... و سرعتش بود که تصاعدی بالا میرفت ، ١٠٠ ... انگار این یکی بیشتر به دلش چسبیده بود و  ١۵٠ ... چه کیفی داشت  و ١۶٠ ... گردش بعدی و ١٧٠  ... قرارمان کی شد ؟ ... ١٨٠ دستش را گرفته بود و پرواز میکرد ... ١٩٠ ... بوووم  ...
کنترل ماشین از دستش خارج شده بود ، ماشین محکم به بلوار وسط خیابان خورد و رفت هوا و صد متر جلوتر کنار میدان مچاله شده به زمین افتاد . فقط خدا میداند که از لحظه ی بلند شدن از زمین تا سقوط روی آن بین او و خدا چه گذشت .
در دم جان داد .
شب شد ، همه بر سر میزدند ، شنیدم دوست دخترهایش هم همه جمع بودند و از آرزوهای مشترک حبابی شان مرثیه میگفتند ، قیامتی بود  زنده نبود که بگوید آخر به کدامشان قول ازدواج داده بود که حالا اینقدر مدعی پیدا شده .
 عکسش را دیدم ، همین دیشب ، در بازار به دیوار زده بودند . با لبخندی از سر غرور نگاهم میکرد . دلم سوخت . غمگین شدم ، نگران شدم ، پشت این نگاه و لبخند چه میگذشت ؟

پ ن ١ :
این ذره ذره گرمی‌ ِ خاموش‌وار ما 
یک روز 
بی‌گمان
سر می‌زند ز جایی و خورشید می‌شود
...
تا دوست داری‌ام
تا دوست دارم‌ات*


"سیاوش کسرایی"

پ ن ٢ : خبر آمد خبری در راه است ...

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/۸/٢ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان