دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز


یاری اندر کس نمیبینم یاران را چه شد
دوستی را کی آخر آمد دوستداران را چه شد ...

داشتم زمزمه میکردم با خودم ، که یادم به آن سالی افتاد که ...
 درست یادم نیست اول یا دوم دبیرستان بودم ، آخر سال بود و امتحان ها داشت تمام میشد . که احساس کردم دستم سنگین شده . کم کم که میگذشت درد هم به آن اضافه می شد ، چند روزی گذشت و کار به جایی رسید که از طرفی انقدر بی حس بود که نمیتوانستم یک قاشق را از جای بلند کنم و از طرفی هم بزور جیغ و گریه وضو میگرفتم . از مچ دست تا شانه هایم را نیمی با مچبند و نیمی دیگرش را با باند میبستم . هرچه دکتر میرفتم فایده ای نداشت  ، و دست من یک عضو بدرد نخور شده بود که بر من سنگینی میکرد و انگار زنی خیاط در دستم نشسته بود و تمام لباسهایش را روی دست من میدوخت و من تمام سوزنهایی که در دستم فرو میکرد را حس میکردم. وای بر وقتی که کسی دستش میخورد به دستم یا آبی میخورد به پوستم که انگار این آتش است که به جان دستم افتاده .
 قرص کلسیوم تا پماد پیروکسیکام و ... همه از لوازم ضروری من شده بودند . وای بر وقتی که در نماز به سجده میرفتم یا وقت ایستادن  دستم را به حالت آزاد کنار پاهایم قرار میدادم .
کم کم داشتم خودم را آماده میکردم که از سال آینده با دست چپ بنویسم و کارهای دست راستم را به چپ محول کنم . که خدا قسمت کرد و امام طلبید و ما رفتیم به زیارت آقا ...
مادرم گفت هرچه قرص و دارو و خورده ای بس است ، همه را بریز دور و برو از امام بخواه شفایت را .. وارد حرم شدم و خواستم نماز زیارت بخوانم . مچبندم را باز کردم و گفتم این دستم را با همه ی دردی که میکند به ضریحت میرسانم و یقین دارم که تو دوایش را داری!
دستم را رساندم با همه ی دردی که میکشیدم احساس خوبی داشتم. حسی شبیه اینکه تنها به ملاقات بزرگی رفته باشی و او تمام توجهش به تو باشد که حرف هایت را بزنی و او بشنود . و من در میان اشک گفتم و او شنید .
بعد از آن چند روزی کارم همین بود که برم پای ضریح بنشینم و از دردهای پنهان و پیدایم برای آقا مرثیه خوانی کنم .
چندی بعد برگشتیم از زیارت ، چیزی نگذشت که درد دستم  کم و کمتر شد و نیمه های ماه مهر بود که دردم را بکل فراموش کردم. مادرم گفت نظر کرده شده ای . قدر آقا را بدان . هیچ دردی نیست که با نگاه آقا دوا نشود .
 بی کسی با کسی که امام را دارد معنی ندارد ، هیچ کس تنها نیست ، به قولی آنکس که او را داشت چه نداشت و آنکس که او را نداشت چه داشت ؟

***

پ ن ١: در زمینه ی بروزرسانی فعال شده ام اینروزها ، نه برای آنکه کسی بخواندم ، همیشه میگفتم رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود ، مینویسم چون احساس میکنم چیزی از درونم میجوشد و تا ننویسمش آرام نمیگیرم.

پ ن٢ : قربان وجود مبارکت آقا ، دومین هدیه ی ارزشمند شما هم به دستم رسید ، چند شاخه نبات و یک تکه پارچه متبرک به بارکاه ملکوتی ت که خادمت برایم به ارمغان آورده بود .  

پ ن ٣ : غرق روزمرگی شده م . گرفتار قحطی انگیزه و امید ، خدایا چه کنم ؟

پ ن ۴ : در فیلم دختری را دیدم که گلی را پرپر میکرد و میگفت ، دوستم دارند ، دوستم ندارند... و نهایت به گلبرگ آخر رسید و گفت دوستم ندارند ، این تلخ است خداوندا ... این خیلی تلخ است .
 
حالا حکایت نصیبه است که دائم در ذهنش تکرار میکند :
یاری اندر کس نمیبینم ، یاران را چه شد
دوستی را کی آخر آمد دوستداران را چه شد

این تلخ است خداوندا... این خیلی تلخ است !

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٢۸ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط NasibeH نظرات () |

 

این شورها
این اشکها و لبخندها
تنها بهانه شان تویی
ای خوب
ای بزرگ
ای مهربان امام  
این دست ها و دلها
تنها امیدشان تویی
یا ضامن آهو
یا علی ابن موسی الرضا
آقا ...

***

سفره نذری ما ، دیشب بوی شما را داشت ،برای همین پر بود از صفا ، از مهربانی ...
ای قبله هفتم دلم ؛
 هفت کیک تولدی را که پیشکش حضورت کردم ، گرچه کم بود ، گرچه قابلی نداشت ، اما طعم عشق میداد آقا .. و هر کدام آسمانی از تمنا بود .

  نذرم را ادا کردم تا هفت آسمان را رد کرده باشم و درست در آسمان هفتم برسم به شما که وجودتان همه نوراست . و چشم در چشم نگاهتان کنم .. شاید شما هم که سرچشمه مهربانی و عنایتید ، گوشه چشمتان به من افتاد و نظری کردید بر این دل خسته .
  یا ضامن آهو ،سلامم را از همین راه دور با دلی نزدیک پذیرا باش .. السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا ..

***

پ ن ١: از شما که میخواهم بگویم ، زبانم لکنت میگیرد و پای کلماتم لنگ میشود ، ای عزیز تو فراتر از آنی که در کلمه بگنجی آقا ،حرف هایم را از دلم بخوان و مرا دریاب .

پ ن ٢ :میلاد امام هشتم ، قبله هفتم ،ضامن آهو مولا علی ابن موسی الرضا بر هر که دلش اسیر محبت اوست فرخنده و مبارک .

پ ن ٣ : الو ... میشه گوشی رو بدید امام رضا ؟

٠۵١١٢٠٠٣٣٣۴ خط مستقیم حرم رضوی .

 اومدم تا ببینم لحظه ی عاشق شدنو ... به دلم افتاده بود صدا زدید آقا منو .

پ ن ۴ : دعاکنید که بخواهد ...  همین !

پ ن ۵ : خوش بحال کبوتران حرم ..

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٧/٢٧ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |


خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من
.
ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان گفت: تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد.
آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند
و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.
مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.
خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به دست خویشتن.
شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش.
خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.
شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.
شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.
و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده اینجایی.
لیلی های نزدیک لحظه ای.
خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوعی دیگر.
لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.
مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.

***

نوشته ی زیر ، یادگاری  از دوران نوجوانی من است  در دفتر علوم دوم راهنمایی :

"من عقیده دارم ، ما قبل از این جهان هم بوده ایم، اما در دنیای دیگر ، و اینجا مهمانسرایی در میان راه زندگی ماست و همه ی ما در این دنیا میهمانیم و روزی میرسد که ما هم برگردیم به اصل خود، به خانه ی ابدی خود ، و به نظر من اگر روزی آدم دلتنگ میشود و دلیلش را پیدا نمیکند ، به این دلیل است که او دلش برای خانه اش ، برای دنیای خودش تنگ شده ، به همین خاطر گاهی دلش برای مرگ پر میزند به خاطر همین میخواهد برگردد به خانه اش ،همه ی ما بهشتی به این دنیا آمده ایم ، دعا میکنم بهشتی هم به دنیای خود بازگردیم .و ای کاش هیچکس وجود بهشتی اش را به عوامل جهنمی آلوده نکند .به نظر من ما در دنیای دیگر هر کدام خانه ای داریم ، زندگی میکرده ایم، اما از آنجا که ذات هر انسان در سفر پدیدار میشود ،به همین دلیل خدا مارا به این سفر چند ساله فرستاده تا ماهیت و ذات خود را نشان دهیم ، و برای آنکه فکرمان مشغول زندگی خودمان در آن دنیا نباشد ،ذهن ما را تهی کرده و توجه ما را به دنیای آینده که همان دنیای گذشته ی ماست معطوف کرده تا به امید رفتن به دنیای دیگر سفر را به خوبی و خوشی به پایان برسانیم "

و در جایی دیگر نوشته ام :

"... به یاد آور روزی را که گریه کردی برای آمدن و روزی را که گریه میکنی برای رفتن به دنیای دیگر ، به یاد آر روزی را که لب گشودی و روزی که قفلی بر دهانت برای همیشه زده میشود ...
... و این را همیشه بخاطر بسپار ،همیشه و تا ابد : هنگامی که نصیبه خاطراتش را مینویسد و از گذشته خبر میدهد ، در یک آن میبیند خود او جزء خاطرات و گذشته ها شده است ، پس نصیبه مرگ را همیشه به یاد آر  و زندگیت را غنیمت شمار و طوری باش که باید باشی ، آدمیت و آدم وار بودن را فراموش مکن و آرزو کن آدموار مردن را ! تا با آغوش باز به دیدار مرگ بشتابی "

***

 

پ ن ١ : ویراستاریش نکردم تا با همان قلم نوجوانی م بخوانیدش .

پ ن٢ : خانه را برای میلاد 3 شنبه آذین بستم و آمدم پای نت ، کامنتی به دستم رسید که سخت تکاندهنده بود برایم  : خبر درگذشت دختر باران صاحب دو وبلاگ کوچه های پشت ابر  و  کوچه های سرنوشت !
غمگین شدم .خیلی دلم گرفت ، خدا بیامرزدش و رو حش شاد و قرین رحمت باد .
نادین جان ، از خدا برای تو و خانواده ات طلب  آرامش و صبوری میکنم . مرا در غمت شریک بدان .

پ ن ٣ : آی دختر باران ، گفته بودم اگر من و تو با هم باشیم چه میشود ، گفته بودم باهم بودنمان به زیبایی رنگین کمان است ، حالا دلیل کامنت های تایید نشده م در وبلاگت را می فهمم . خداحافظ دختر باران ، دختر خورشید خان این بار،  با یادت از چشمان بارانی ش  رنگین کمان خواهد ساخت ..

پ ن ۴ : هی رفیق این همان دنیا و و روزگار بیرحمی ست که به آن چنگ میزنیم...

پ ن ۵ : یعنی اگه من بمیرم ، چه یادی ازم میشه خدا ؟ خوب یا بد ؟

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/٧/٢٥ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط NasibeH نظرات () |

باز هم
غروب جمعه و
دل گرفته
...
غروب جمعه و
برگ ریزان حوصله
...
غروب جمعه و
طعم غربت
...
غروب جمعه و
دلتنگی خانه
...
غروب جمعه و
شاعرانگی زمین مرده
...
غروب جمعه و
سرریز بغض هفته
...

غروب جمعه و
...

***

پ ن١: به من بفهمون کجای سرنوشتم ...دارم میرم جهنم ، یا راهی بهشتم
        از این دوراهی دل خوشی ندارم ... یا میخورم به پاییز ،یا میرسه بهارم ...

روز جمعه باشد و غروب باشد و این آهنگ گوشت را بنوازد ، شما بگویید چه میشود؟

پ ن ٢ : من از انتظار چیزی حالی م نمیشود ، من از عشق چیزی نمیدانم ، من از دلتنگی سر در نمی آورم ... اما خیلی ها هستند  که میدانند و میفهمند ، بخاطر آنها هم که شده ظهور نمیکنی ؟
منی که تا بحال بیش از 2 سوم عمرم ، طعم خانه را نچشیده ام ، منی که همیشه مسافر بوده ام میفهمم غریبی یعنی چه ! خسته ای آقا میدانم ، به قدر سالهای دور از خانه خسته ای ... شرمنده ام از نگاهت .

پ ن٣ : ... آخر متن را شما پر کنید.

پ ن ۴ : التماس دعا !

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/٧/٢۳ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

رواق منظر چشم من آشیانه توست

کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

به لطف خال و خط از عارفان ربودی دل

لطیفه‌های عجب زیر دام و دانه توست

دلت به وصل گل ای بلبل صبا خوش باد

که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست

علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن

که این مفرح یاقوت در خزانه توست

به تن مقصرم از دولت ملازمتت

ولی خلاصه جان خاک آستانه توست

من آن نیم که دهم نقد دل به هر شوخی

در خزانه به مهر تو و نشانه توست

تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار

که توسنی چو فلک رام تازیانه توست

چه جای من که بلغزد سپهر شعبده باز

از این حیل که در انبانه بهانه توست

سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد

که شعر حافظ شیرین سخن ترانه توست

***

دیروز دم غروبی دلم گرفته بود ، هرچه کتاب خواندم ، وبگردی کردم ، راه رفتم دلم آرام نگرفت که نگرفت . یاد پدربزرگ افتادم ، یاد وقتی که دلتنگ میشد و دلش بهانه مهمان میگرفت . که چشمش به در بود که کسی بیاید و بر این در بکوبد .
نقشه ای ریختم و از جا پاشدم ، خانه را مرتب کردم . بساط مهمانی چیدم ، میوه و شیرینی و شربت و چای زعفرانی و ... مادرم پرسید مهمان داریم ؟ گفتم : بله ، هر چه اصرار کرد که بگویم کیست ، گفتم نمیدانم . گفت : حتما" مهمان ویژه ای داریم که نصیبه دارد خودکشی می کند برایش .. گفتم : نمیدانم شاید ! پدر زنگ زد و مادر خبر مهمانی را داد، همه در تعجب که چه مهمانی ست که نصیبه اینقدر لوس شده و نمیگوید ، گفتم قراری اگر گذاشته کنسل کند و بیاید خانه که مهمان داریم و خیلی جدی خانه را برای مهمانی آماده میکردم . پدر که برگشت : همه کنار هم نشسته بودند و زل زده بودند به من ، که بگویم چه مهمان ویژه ای داریم. به اتاقم رفتم و دل سیر خندیدم و خودم را مرتب کردم و برگشتم و گفتم : خوب ، هوس چای زعفرانی کرده بودم ، شما هم که میدانید من تنهایی چای به دلم نمی چسبد، ما خانواده هستیم . حالا بیایید دور هم مهمانی بگیریم و از خودمان پذیرایی کنیم. دلم پوسید در این چهاردیواری آخر ! 
با تعجب نگاهم کردند و زدند زیر خنده . و باز همه یقین کردند به لوس بودن و دیوانگی من !

پ ن ١ :دیروز بزرگداشت حافظ شیرازی بود . فکرش را بکنید اگر حافظ را نداشتیم چه می شد ؟ بعید میدانم کسی باشد در ایران زمین که در خانه اش دیوان حافظ پیدا نشود .  

پ ن ٢: همچنین دیروز سالروز رفتن پدربزرگ از میان ما بود. پدربزرگم به معنای واقعی کلمه از" آیات خدا" بود. یاد دستان لرزانش ،یاد قوری کوچکش ، یاد گشاده رویی هنگام سلام و غم نگاهش هنگام خداحافظی . یاد مهمان نوازی ها و مهربانی هایش بخیر .. روحش شاد .

پ ن ٣ :" تا با غم عشق تو مرا کار افتاد ..." بشنوید و عاشقش شوید! مثل من که اینروزها این تصنیف عجیب دلم را اسیر خودش کرده .

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٢۱ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |


به ثبت رسیدم
در باورهای پوچتان
ضعیفه ای ناقص العقل
زیبا و هوس انگیز
.
.
.
تمام روزهای سال ارزانی تان
مرا همین بس
که برای ساعتی
از زندان افکارتان
رها شوم ...

***

برای ما دختران این سرزمین عادت شده که ببینیم وقتی فلانی بچه دار میشود ، از ذوق پسر بودنش تا پای مرگ پیش بروند و وقتی بچه دختر شد امیدشان را به بچه بعدی ببندند .
عادت شده که خودمان هم باور کنیم که ما و نسل ما مسافران تحمیلی زمین هستیم . که همیشه توی مغزمان فرو کنند که روی زمین قراری بر شانه به شانه هم بودن نداریم . همیشه آقایان پیشتازند  و ما چند قدم  عقب تر از آنها .
عادت شده که همیشه خوب بودن و نجابتمان را به بی زبانی و توسری خور بودن وصله بزنند ، عادت شده که تو سری بخوریم و تحقیر شویم و جالبتر آنکه به این همه حماقتمان بخندیم .
عادت شده که استادی سر کلاس تا میتواند به شخصیت دخترها توهین کند و مسخره شان کند تا کل کلاس بخندند و او کیف کند . و باز ما سکوت کنیم ... چون دختریم .
عادت شده که همیشه از ترس چشم های ناپاک احساس امنیت نکنیم . که بی وفایی مردی را که تجدید فراش میکند ، توجیه کنیم که :خوب ، مرد پسری میخواهد که پا جای او بگذارد ، از همسر اولش فقط صاحب دختر شد ، بخاطر پسر دار شدن  تن به ازدواج دوم داد ، و به خودمان بخورانیم که حق داشته ! مرد است دیگر .
ما عادت کرده ایم که شبانه روز خودمان را با دروغهایمان توجیه کنیم ..
و خوشحال باشیم که چند نفر به اصطلاح روشنفکر نشسته اند و جلسه تشکیل داده اند تا عذاب وجدان شان را خاموش کنند و لطف کرده روزی را به نام ما نامیده اند .
اگر دختران این سرزمین نبودند که شما را با عشق چه نسبتی بود ؟ و شما چه میفهمیدید از شمعدانی های لب پنجره و شقایق های وحشی ، و چه میدانستید از لطافت باران ؟
 تمام روزها پیشکش مردان این سرزمین . ما نام و نشان نمیخواهیم ، نیازی نداریم که در سال یکبار تیتر درشت حرفهایتان شویم . اگر یک روز نگاهتان را بر ما عوض کنید ، نگاهی جز "ضعیفه ناقص العقل زیبا و هوس انگیز" ، آن روز روز ماست !


پ ن ١ : روز دختر هم تمام شد ، میلاد بانو فاطمه معصومه (س) بر همه مبارک .

پ ن ٢: آنکه میگفت تیشه بردار و دل دخترخورشیدخان را بشکن ، دل نبود ، شیطان بود .

پ ن ٣ : بعضی وقتها که از سر بیکاری می نشینم و ظلم هایی که از مردان بر زنان رواشده را حساب می کنم ، در خیالم روز قیامت را تصور میکنم و فوج فوج زنان طلبکار و شاکی .. و جمعیتی عظیم از مردان نگران ! ناگاه می خندم،  اما از ته دل ، دلم برایشان میسوزد ..

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/٧/۱۸ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط NasibeH نظرات () |

این من غم زده
گرچه آدم نمی شود اما
دل شوریده اش آقا
بهانه میگیرد
میکوبد خودش را به در و دیوار
خسته می شود
میگرید
مینالد
می بوید
می خواهد ...
.
.
.
دهاتیم سخن عاشقی نمیدانم
یا ضامن آهو شانه هایت کو !

***

 

پ ن ١ :  آرام نمیشوم . کلافه ام ، بدم می آید از خودم .از نوشته های بی سر و ته م ، دلی میگوید بزن بشکن تمام کاسه کوزه ها را ، به هم بزن زمین و زمان را .. دلی میگوید پشت پا بزن به 5 سال و نیم رفاقت و دلبستگی ، کمانت را بردار و درست قلبش را نشانه بگیر.. چشمت را روی تمام خاطرات مشترک ببند و تیرت را رها کن ... تیشه بردار و ریشه تیک تاک ت را بزن و بمیران این توهم خیالی را این دختر خورشیدخان را !
پ ن ٢ : هی رفیق درد دل دارم .. میفهمی درد دل .
پ ن ٣ : دعوت نمی شوم چرا ؟

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٧/۱٢ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

 

چشمهایش
افسونم میکند و میبردم
 به سالهای دور ...
که آغوش پاییز
مرا می فشرد
در گهواره ای از رنگ ها
ولای لای مادرانه اش...
که می پیچد هنوز
در گوشم ...
و من بار دیگر
آرام
در قلبش 
به خواب میروم ...

***

پ ن ١ ::سرخی اش وسوسه ام میکند که بردارمش ، برمیدارم ، می بویمش و گاز میزنم . مزه اش تازه ام میکند ،انگار تمام حس های خوب دنیا در همین سیب پاییزی جمع شده  و  از گلویم پایین می رود ...
اصلا" انگار نه انگار که همین سیب بود که مرا به زمین تبعید کرد !
چند روز پیش تولد پدر بود ، برایش از همان کیک های معروفم پختم و رویش را با خواهرم پر از فشفشه کردیم ، شب که به خانه امد ، غافلگیرش کردیم . تا آمدیم سرو صدا کنیم ، گفت : هیس مهمان غریبه دارم ، خل بازی موقوف ! چنان توی ذوقمان خورد که نگو .. ولی با این وجود خوش گذشت ، یک تولد چند دقیقه ای ! می بینید بهانه های شاد بودن چقدر زیاد است ؟ تازه آخرش هم نفری یک
۵٠٠ تومانی تا نخورده عیدی گرفتیم . همینطور الکی الکی ، خوش خوشانی !

پ ن ٢: هفته دفاع هم تمام شد ما که قدمان به شجاعت و  معرفت آنها نمی رسد ، روحشان شاد .

"شب عملیات من  جلو بودم و علی پشت سرم. به دو به سمت خاکریز می رفتیم. از زمین و آسمان آتش دشمن می بارید. در یک لحظه کلاه از سرم افتاد. علی داد زد: «کلاتو بردار!» خم شدم کلاه را بردارم که حس کردم یک گلوله از لای موهایم رد شد و پوست سرم را خراش داد! برگشتم به علی بگویم «پسر! عجب شانسی آوردم» ... گلوله توی پیشانی علی بود."

نوشته مهدی پورامین

پ ن ٣ : صادق باش، با همه .. و مهمتر از آن با خودت .. آن وقت است که حس میکنی نفس هایت سبک تر میشوند ، آنوقت است که آرام می شوی ، در هر شرایطی و هر موقعیتی .

پ ن ۴ : دارم پیرامون دین بهایی مطالعه میکنم  و به این می اندیشم که میرزا حسن علی نوری( پایه گذار دین بهایی ) چه اعتماد به نفسی داشته است ...

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٩/٧/٧ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان