دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز


حوالی این کوچه
ولگردی آسمان جل
جلوی راه آدم ها را میگرفت و میگفت ..
به باران بگویید بیاید ..
نان خشکیده ای داشت
چشم هایش  التماس میکرد
و هی تمام راه
 زمین تا آسمان
آسمان تا زمین
را میدوید..
نومیدانه و امیدوار
ترک های لبش را زبان میزد و میگفت ..
به باران بگویید بیاید... بیاید ..
برای فرودش
خودم دست به سینه
 می ایستم ..
آش نذری میپزم  
با پیاز داغ زیاد ...
خودم  اینبار
اسپند دود میکنم
بگویید .. بیاید ..
 بی توجه به
 ریشخند آدم ها
از کنارشان میگذشت و میگفت
به باران بگویید بیاید ...
دیرگاهیست
نان و باران نخورده ام ..
نان و باران نخورده ام .
.
نان و باران نخورده ام..
نان و باران نخورده ام
....
.

***

پ ن ١ :چندی پیش یکی از بهترین هدیه های زندگی م را گرفته م. پیرزنی آذری زبان دست و پا شکسته یکی در میان فارسی /ترکی صحبت میکرد و به سختی سعی داشت حرفهایش را به من بفهماند، پرسید مقنعه هایت همه مشکی هستند ؟ گفتم : بله بیشترشان. گفت سفید چه؟  سفید نداری سر کنی ؟ گفتم نه . نگاه مهربانی کرد و گفت من ٢ تا دارم یکی اش را میدهم به تو . چند سال پیش از مکه خریده م متبرک است ، و با آب و تاب میگفت که روی سرش گل دارد و حاشیه اش هم . گفت باید بگردم نمیدانم کجا قایمش کرده ام . اگر بار دیگر خودم دیدمت که هیچ وگرنه میدهم برایت بیاورند. ٢ هفته بعد به دستم رسید . از ذوق و شوق زیاد به همه نشانش دادم .  شبیه مقنعه ای بود که سوم ابتدایی سرم کرده بودم .
من به این هدیه میگویم خالص ، بی تمنا ، بی ریا .. حالا نذر میکنم اگر آدم شوم و خدا با من آشتی کند ، برای نماز همین مقنعه سفید دوست داشتنی ام را بپوشم .

پ ن ٢ : کاش نمیترسیدم. کاش کنار می آمدم با حس نا امنی . دانشگاه دارد شروع میشود و من هنوز میترسم . هنوز دلشوره دارم . کاش دست کم دفاع شخصی بلد بودم . اگر کسی آمد و خر مرا چسبید و مرا کشت چه ؟ باید شجاعت را یاد بگیرم . (جدی نگیرید)

پ ن ٣ :به دلم ماند یکبار پا روی دلم بگذارم و استفاده به اصطلاح مفید از تعطیلات ببرم. اشکالی ندارد ، عوضش هیچکدامتان به اندازه من سفر نبودید،تازه همین حالا برای ٢-٣ ماه دیگر هم برنامه یک سفر را چیده ام . تابستان  امسال فقط مشهدش کم بود که ان شالله برایش برنامه میریزیم که تعطیلات بین دوترم راهی شویم .خوشم می آید که هیچ کس به قدر خودم قدر تعطیلات را نمیداند .عینک

پ ن ۴ :دعایم نمی کنید ؟

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/۳٠ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

 

آری  آری ...

     کاش به انگشت نخی میبستیم

     تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم

***

رو به من می گوید : تو اگر در محله ما بودی ، وکیل خوبی می شدی ...

و من مالباخته ، زمان باخته ، مهمترین روزهای جوانی باخته ،انگیزه باخته ، درس و تحصیل باخته ، مثل همیشه زخم هایم را پشت زرهی  از لبخند و هیجان قایم می کنم و با آب و تاب از بازی های روزگار برایش تعریف میکنم  و از بیخیالی و شجاعت حبابی م ! مثل همیشه  اسیر نقاب دختر همیشه خندان و بلند پروازی میشوم که هیچ احدی افسردگی اش را ندیده ، که همیشه در به در بوده و خانه به دوش و از در به دری اش به نام زندگی مارکو پلو یاد میکرده ، که همیشه از دعوا منزجر بوده و میترسیده ، تحمل خم به ابرو آوردن کسی را نداشته ،و ژست آدم های روشنفکر را گرفته  در حالی که یک عمر در برابر حق هایی که از او گرفته شده لبخند زده و سکوت کرده .
و حالا غم و بازی زمانه او را همپایه ی وکیل پایه یک دادگستری کرده تا ذهنش را مرور کند که اگر حقوق خوانده بود ، چه می شد و چه نمیشد .
دختری که همیشه عاشق روزنامه نگاری بود ، وبلاگ که نوشت کمی آرام شد و دیوانه وار پی رشته ای نو رفت که بند بند متونش را با عشق  دنبال میکرد .و رسید به نقطه ای که بازی روزگار کارش را به جایی رساند که تمام کتب قانون را از بر باشد  و تردید کند در راهی که رفته ...

دلم تنگ شده برای آن قدیم ها که از مغازه حاج علی خدا بیامرز قره قروت میگرفتم و مزه چشیده و نچشیده دلم ضعف میرفت و باقی اش را با قیفش میگذاشتم لای آجرهای دیوار حیاط که مبادا کسی پیدایش کند ،عصر نشده نمیدانم چه میشد ، که می آمد و میبرد و میخورد که سر جایش نبود و من فردا باز روز از نو روزی از نو دوباره میخریدم و باقی اش را لای دیوار قایم میکردم و همیشه هم انگار کسی در کمینم بودو مستفیض میشد .
دلم تنگ شده برای سالهایی که تابستانش از بساط سریش و بادبادک و پشت بام و طعم لواشک خبر میداد و زمستانش یاد آدم برفی و کرسی  را در دلمان حک میکرد...
برای همه ی سالهایی که شب با شمردن ستاره ها میخوابیدیم و صبح با قلقلک آفتاب بیدار میشدیم. دلم بهانه روزهایی را گرفته که یک پاکت خوراکی و بستنی در دست میدویدیم بالای پشت بام و از آنجا باز بالای خرپشته ، و یا میچپیدیم در کمد دیواری و با حرص و ولع تا تهش را میخوردیم که مبادا آدم بزرگ ها ببینند و بخواهند.
برای روزهایی که از دیوار صاف بالا میرفتیم و حتی کانال کولر هم از دست ما در آسایش نبود وقتی که فاصله هر دریچه کانال تا دیگری را چهار دست و پا اتاق به اتاق گز میکردیم و از انعکاس صدایمان حسی بین شادی و ترس وجودمان را پر میکرد .

دلم هوای شیطنت کرده ، مثل آنروز که زیرزمین خانه پدربزرگ را آتش زدیم و هی رفتیم و از کوچه خاک آوردیم و رویش ریختیم  تا به خیالمان خاموشش کنیم که نشد ، و مادربزرگ خدابیامرز که هی فریاد میزد کور شدم ... کور شدم... آخرش هم آتش به دست بزرگترها خاموش شد و ما هنوز تنبیه نشده، تازه بازیمان گرفته بود و قدبلند و بزرگترینمان  را مامور کردیم برود بالای تاقچه و با خاکستر باقی مانده از آتش  اسمهایمان را روی سقف بنویسد برای یادگاری ،تا هر وقت دیدیمش یاد شاهکار آنروزمان بیفتیم .سالها گذشت ... دیوارها را رنگ کردند اما هنوز اسمهایمان روی سقف زیرزمین خانه پدربزرگ خودنمایی میکند.
بیشتر ما آدمها وقتی  دست به دامن کودکی می شویم که در جایی از آدم بزرگی مان کم آورده باشیم .راستش را بخواهید ، کمی ... نه خیلی کم آورده ام ...
مثل بچگی ها هوس کرده ام آزاد و رها بی هیچ ترس و واهمه ای شیطنت کنم. با خواهرم نقشه کشیده ایم که چند قوطی رنگ بیاوریم و اتاقمان را همانطور رنگ کنیم که دلمان میخواهد ، اصلا" نقاشی های جورواجور بکشیم روی دیوار ، اگر کسی هم شکایت کرد بگوییم چهاردیواری است و اختیاری!
مثل آنروز که رفته بودیم سفید آب و اجازه خیس شدن نداشتیم و دلمان را به دریا زدیم و پریدیم توی چشمه و آنقدر آب به هم پراندیم  که شدیم مثل 2 تا موش آبکشیده ، بعد مجبورمان کردند بایستیم و تاخشک نشدیم حق ماشین سوار شدن نداشتیم.
راستش این روزها در این شرایط و حال و هوا دلم  میخواست  بادیگارد داشتم . آنوقت دیگر تهدید هیچ بنی بشری دلم را نمیلرزاند ... که دارم ! خدا بادیگارد بنده اش نشود که بشود؟

***

پ ن ١ : چه خوب است که شما دیگر اراجیفم را نمیخوانید ... چقدر اینروزها از خطوط قرمز خودسانسوری عبور میکنم .

پ ن٢: برای سی امین بار است که تا 6 صبح بیدار بودم ، این ماه رمضان هم رفت و آدم نشده م .

پ ن ٣ :
عیدی برای من یک دعا کافی ست . دعایم نمی کنید؟   
پ ن
۴: عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت /صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت.
پیشاپیش عید تان مبارک . آرزو میکنم که عیدی تان قبولی اعمال تان باشد و رقم خوردن هزاران اتفاق قشنگ در سرنوشتتان .

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٩/٦/۱۸ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

بگو قطار بایستد
بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند
بماند سوت بکشد ، بماند دیر برود
بماند سوت بکشد ، برود دور شود
بگو قطار بایستد
دارم آرزو می کنم
می خواهم از همین بین راه
از همین جا که هیچ کس نیست
کمی از کناره ی دنیا راه بروم
می خواهم سوت بزنم ، بمانم
زود بروم ، سوت بزنم ، دور شوم
کمی از این همه صندلی های پر دود
کمی از این همه چشم و عینک های سیاه
می خواهم کمی دورتر از شما سوت بزنم
می خواهم در ماه ترین ایستگاه زمین
در محرم ترین ساعات ماه
گریه کنم
می خواهم کمی دورتر از شما
کمی نزدیک تر به ماه
بمیرم

***

و اما نیمه تابستان نامه 1389 ...
این یک ماه  را سفر بودم جایتان خالی... مثل همیشه زیارت بانو و محراب سبز  حجت خدا ، چالوس و نوشهر و نمک آبرود ، لاهیجان و بام سبز ... و با کمی تغییر در برنامه های سال گذشته ، ماسوله و چشمه سفید آب و تالش... و حضرت رضا (ع) مهربانیش مستدام ، قسمت نشد که ما را بطلبد ، که اگر ماه رمضان کمی با تاخیر حاضر می شد شاید میتوانستیم برویم اما نشد ، موکول شد به بعد از ماه مبارک شما دعا کنید قسمتمان بشود برویم.

بعد از چند سال در این سفر دوست نازنینی را دیدم که برایم یادآور قشنگترین روزهای زندگی ام بود ،وقتی همدیگر را دیدیم سراپا هیجان بودیم و از ریز و درشت اتفاق های جدید زندگی مان برای هم تعریف کردیم . چند سالی بود راه ارتباطیمان  فقط تلفن و ایمیل بود . از او سراغ یک دوست مشترک را که چند سالی از او بی خبر بودم گرفتم  برایم چنین شرح داد که پدرش ،مادرش را کشت ، مدتی به زندان افتاد و سر انجام قصاصش کردند ،پس از آن هر کس رفت سی خودش و دخترک هم از جانب باقی اعضای خانواده طرد شد و حالا تنها در خانه پدری روزگارش را می گذراند... از تعجب  ماندم چه بگویم .. فقط برایش آرزوی خوشبختی و آرامش کردم.
نگویید این اتفاقها قصه است ، اطرافمان را که خوب نگاه میکنیم ، کم نیستند آدمهایی که نافشان را با سختی و مشکلات بریده اند. حکمتش را فقط خدا میداند و بس...
راستی فهمیدید ماندنمان در اینجا 3 سال دیگر تمدید شد؟ به خاطر پروژه های ناتمام بابا و من . خبرش برایم اصلا" خوشایند نبود. پی شهری می گردم آرام و مهربان با مردم سربه زیر و طبیعت زیبا ، که بعد از این 3 سال برویم آنجا و خوش باشیم و چندی هم آن روی سکه زندگی کنیم اما هنوز پیدا نکرده ام .با همه این حرفها  سادگی و خلوص  مردم اینجا را تا بحال هیچ جا ندیده م ، از حق که نگذریم ، هیچ همسایه ای به معرفت و صمیمیت مردم اینجا ندیده ام. و هیچ همکلاسی  و دوستانی هم مثل اینجا ندیده ام . کسی قدرشان را نمیداند و الا اینهایی که من در دانشگاه می بینم شایسته بهترین ها هستند و البته زیاد در حقشان اجحاف می شود.
حالا که ایستاده ام روی خط مرزی 3 سال رفته و 3 سال روبرو ، میخواهم کمی از خودسانسوری بکاهم . کمی بگویم ، کمی سبک شوم.
مرا با گریه آوردند به این شهر ، هیچ وقت یادم نمیرود ، چقدر در بزرگ راه  گریه کردم .. چقدر جنگیدیم من و مادر ، چقدر بدم آمد از آن مسئول که زنگ زد و مادر را راضی کرد ، و من ماندم یکه و تنها .. و البته با تقدیر نمیشود جنگید !اینجا که رسیدیم هر که از راه میرسید و مرا می دید ، یادم هست که می گفت شما باید همان مخالف سرسخت باشید ، سرم را بالا میگرفتم و می گفتم : بله !

3 سال گذشت ... و من هنوز به این شهر عادت نکرده ام. هنوز آدرس ها را با کلوکی و پرسان پرسان پیدا میکنم. 3 سال گذشت و به تعداد انگشت هایم نرسید تعدد رفت و آمد در مسیری غیر از خانه -ایستگاه سرویس- دانشگاه . این شهر برای من زندان بود کتاب خانه ام اتاقم بود ، خلوت و تفریحم اتاقم بود ، گریه و خنده و عصبانیتم اتاقم بود ، همرازم اتاقم بود و پی سی اتاقم دوست و شریک لحظه هایم.

با این وجود انکار نمیکنم که خونگرمی مردم اینجا  دلم را اسیر خودش کرد ، که من معنی "همسایه خوب از فامیل هم نزدیک تر است " را اینجا یافتم . که در دانشگاه همکلاسی ها را که دیدم  از ادب و معرفت و خوشرویی  آنها پی بردم  که  گل این آدم ها با آدم های شهرهایی که قبلا" بودم زمین تا آسمان فاصله دارد . من خوبی هایی را در مردم اینجا دیدم که برایم تازگی داشت ، رفتارو منشی  را از همکلاسی ها را دیدم  که برایم عجیب بود ، سادگی و بی آلایشی  خصلت اکثر آنها بود ، مردم اینجا با تکبر و غرور و تشریفات بیگانه اند . در یک کلام خوبند !

3 سال گذشت و من هر روز صبح فاصله ام را با روز رفتن حساب میکردم. حالا 3 سال دیگر به ماندنم اضافه شد . پذیرفتنش برایم  اینبار ساده تر  از 3 سال پیش است . حالا دیگر من به مردم اینجا علاقه دارم و با افتخار از خوبی هایشان تعریف میکنم . گرچه میگویم حالم از این شهر به هم می خورد .گرچه خیلی غر میزنم . گرچه پایم را جز برای دانشگاه از خانه بیرون نمی گذارم ، اما دوستشان دارم . به دوستان و همکلاسی هایم می بالم. گرچه یک ماه اول دانشگاه که می گذرد  از تعدد لهجه و گویش شهرستان های مختلف سردرد می گیرم و آنقدر با خودم درگیر میشوم که زبان خودم هم  یادم میرود.

و اما از مشکلات چند ماهه ام بگویم که باعث شد به قدر یک ترم از درس جا بمانم ، هنوز بی کم و کاست به قوت خود باقی هستند، دعا کنید حل شوند ، آنوقت همان نصیبه شاد پر انرژی  خواهم شد ، با همان شر و شور هیجان و شیطنت ها ! دلم را به دعایتان خوش میکنم و ایمان دارم عاقبت روزی فرشتگان دعایتان را خواهند شنید و آمین  خواهند گفت .

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/٦/٢ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ توسط NasibeH نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان