دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز


"بعضی وقت ها،

              زندگی ارزان می شود

و همه آنرا

  ارزانی تو می کنند.

***
بعضی وقت ها ،

                زندگی نایاب می شود

و برای همین ،

               آن را

                  از تو دریغ می کنند.

 ***

بوده است که

        زندگی را حراج کنند

وتو

در جیبت

یک سکه هم

             نداشته باشی."

 


_ برگرفته از وبلاگ اهور _

***

پ ن ١ :  ممنونم خدایا !
... حکمت همه ی این مشکلها  این بود که  باز یادم بیاید که خدایی هست ، که یادش نمی کنم ، که فراموشش کرده ام . که از من دلگیر است ، که باید سنگ بیندازد تا یادش کنم باز که خودش هم راضی نیست اما چه کند که دلتنگ من است . 

پ ن ٢ :یاد پاکی ایام بچگی بخیر ... این روزها خودم را که مرور میکنم می بینم که چقدر بیراهه رفته ام . همین اندازه که باز رسیده م نقطه ی شروع جای شکر دارد ، ممکن بود بیراهه مرا به قهقرا ببرد .اشکال  از بزرگی مشکلات نیست ، از کوچکی ماست ، از سستی ایمان ماست ، که اگر ایمان بیاوریم که "در زندگی همین که خدارا داشته باشیم مارا کفایت میکند" ،همین  برای خوشبختی ما کافی ست .

پ ن ٣ : این هوای گرم اجازه سفر نمیدهد .. چه کنیم ؟

پ ن ۴ : خیلی خیلی خیلی خوشحالم ...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٩/٤/٢٧ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

روسای کهنه و کاتبان، استهزا کنان با یکدیگر می گفتند: دیگران را نجات داد و نمی تواند خود را نجات دهد...

 

                                                                                                              انجیل مرقس، باب پانزدهم، 31

 

برو که معنی هذیان من نمی دانی
که حال تب زده را آشنای تب داند

 عجب که زنده کسی هست و حال مایش نیست
عجب تر آنکه کسی حال ما عجب داند ...

... برو که معنی هذیان من نمی فهمی
معنی هذیان من نمی فهمی...

...

..

.

***

پ ن ١ : حالا نصیبه زرهی دارد که فقط به پشت است. انگار که از خودی‌ها بیشتر زخم خورده باشد.

پ ن ٢ : چندی ست حس میکنم که مادام لحظات شبانه روز  " در من شوالیه ای است،که با خود به جنگ می ایستد"...

پ ن ٣ : آقای فتحی ،حق با شماست استاد !... نه تنها در مورد بعدا" نوشت پست قبل ، که در مشکلاتی که چندماه اخیر تمام زندگی و وقت و روح وجانم را به   بازی و سخره گرفته اند ، خودخوری چیزی را عوض که نمیکند هیچ ، یک سردرد مداوم و مضاعف هم به لحظات آدمی اضافه میکند .

پ ن ۴ : کسی را می شناسم که می فهمد اما خودش را به نفهمی میزند ، دیشب بعد از مدتها دیدمش ، خوشحال  خرسند با لحن تمسخر  سریع لب به ناسزا گشود ،جالبتر اینکه بعد از این همه مدت هنوز روشن نشده  بود...
 بعضی از ما آدمها انگار بدمان نمی آید کسی بیاید و دستمان بیندازد ... ، همیشه سعی به کمک به این چنین آدم هایی مثل آب در هاون کوبیدن است ، راهی برایم نمانده بود جز اینکه به حماقت مسلمش لبخند بزنم.. 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٤/٧ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

آدمیزاد است دیگر...
گاهی مچاله میشود در خود ..
گاهی فاصله میگیرد از همه
و هر چه کش می آورد خودش را
باز از لاک در نمی آید که نمی آید ...

...

آدمیزاد است دیگر ...
گاهی دلش میگیرد از هیچ
و از همه
گاهی خسته می شود از رفتن
از نرسیدن ...
و کز می کند  کنج اتاق ..

...

آدمیزاد است دیگر ...
گاه به دروغ هم که شده
 لبخند اجباری تحویل می دهد به آدمها
گاهی هم حس میکند
همان اخم هم  زیادیشان است ...

...

چه میشود کرد ...
دلمان را خوش کنیم باز
"این نیز بگذرد ..."

***

پ ن ١ :تو اگر جای من بودی و من اگر جای تو، باز قصه‌مان همین بود. من اگر آن بالا بودم و تو این پایین، باز آخر کار، آن بود که تو بیایی و باشی و منتظر بمانی و من باز غفلت کنم و دیر برسم و نرسم. من اگر به بزرگی تو بودم و تو اگر به کوچکی من، باز مهربانی از تو بود و بدقولی از من. انگار قرار همیشگی دل با تو آنست که تو سر وعده باشی و دل، اسیر فراموش‌کاری خود. موعد قرارمان همیشه خالی از من است و پر از تو. شُکر، که تو جای خودی و من جای خود...

برگرفته از وبلاگ سکوتنامه

پ ن٢ : مینویسم.گرچه میدانم دیگر نه حرفی است در دل و نه خیالی در ذهن.اگر مینویسم به خاطر این است که نوشته باشم،تا به خود بگویم همچنان زنده ام ، من این کلمات را نه برای لذت از نگارششان می نویسم و نه برای خوانده شدن، تنها به بهانه ای درونم را بالا می آورم ... همین !

پ ن ٣ : دعایم نمیکنید ؟

*****

بعدا" نوشت شنبه ساعت ٢ بامداد :

دارم دیوانه میشوم از این همه دورنگی ، اینکه خودتان را صمیمی و آینه نشان میدهید ، پس آنگاه چنان از پشت به آدم خنجر میزنید که آدم در کارتان مات و مبهوت می ماند ... خاک بر سر بی لیاقتتان ، این خیانت هایتان را کجای دلم بگذارم . اگر نمیتوانید صاف و صادق و بی ریا باشید ، مرد باشید و ادعای رفاقت نکنید ...
خواهرم می گوید تو از هیچ جا شانس نیاوردی ، راست هم میگوید ، بعد از آن همه مشکل که این چند ماه برایم پیش آمد و مرا از زندگی عقب انداخت و هنوز هم ادامه دارد ، این بی رفاقتی رفقا دلم را عجیب در این اواخر دارد میسوزاند ...
خواهرم میگوید نصیبه دلم برایت می سوزد ، تو از دوست هم شانس نیاوردی ... امشب سومین نادوستم را شناختم ، خدا بخیر بگذراند عاقبت ما را ...
بین تمام شهر هایی که در آن زندگی کردم ، این شهر شوم ترینشان بود ... حالم از اینجا به هم میخورد ...

عجب دنیای کثیفی ست ...

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/٤/٤ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ توسط NasibeH نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان