دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز


اصلا" نه تو 
و نه من ...
شاید این زمین
زیادی چرخیده است
که ما دور افتاده ایم از هم...
به حکم این دل تنگ
خیال می نگارم ...
و تو اگر خیالت با من است
که نمیدانم ...
دستم را بگیر
و پرتم کن به آسمان ..
همین امشب که خورشید خمیازه کشید
آماده میشوم ..
میخواهم دل بکنم از زمین
چنانکه دلم ؛
هرری بریزد ...
از هولناکی این شتاب !
مهتاب را گفته ام چای دم کند
من و تو
به رسم عشق بازی دیرین
لبه ی ماه بنشینیم و
فنجان به دست ..
تاب .. تاب ...
و من
تو را مهمان کنم
به ریسه رفتن های کودکانه ..
خدا .. خدا ...
و سر بخورم
هی ... هی ..
و تو مرا در آغوش بکشی ..
گرم .. گرم ..
و زمزمه کنی آرام
لای ... لای ..
و من
پلک باز کنم با قلقلک خورشید ؛
که یادگاریست
از معراج شبانه ..
بوسه ای از لبان تو
به دست خورشید
برای نسیان من .. 


***
در را که میبندم ، شروع میکند : گردش روزگار را میبینی ؟ لبخند میزنم و میگویم : آقا بله که میبینم .. میبینم که چه خوووب برای شمااا و چه بددد برای ما چرخیده است .. او حرف میزند و جواب میگیرد از من .. منی که میچرخم و میچرخم و میرسم به روزگاری که پیک های  نوروزیمان را من و او 3 روز اول عید مینوشتیم و تمام میکردیم که شاگرد زرنگه ی کلاس ما باشیم .. و یا حتی عقب تر که می نشستم روی تاب و او هول میداد .. که نوبت به نوبت سوار میشدیم ..
فکرش را بکن رفیق ! همبازی دوران بچگی ات از راه برسد و بشود راننده شخصی تو .. که هر بار میبینی اش خنده ات بگیرد .. که خنده اش بگیرد .. که اصلا" این که برای ما نمیشود راننده ..


***
پ ن ١ : آقا ما از همان ابتدا باید باغبان میشدیم .. شمعدانی ها و نیلوفرهای باغچه را اگر ببینید .. اگر ببینید که چه ناز و کرشمه ای می آیند .. که گلدان های این حیاط و حیاط خلوت چه عشقی را هدیه میدهند به آدم .. بی منت ! عاشقی را پیش میگیری و هوایی میشوی .. آنقدر که کوتاه آمدنت از آن بالا غیر ممکن است ..
سیزده به در نوروز نود ،همگی به میهمانی گلهای ما دعوتید!

پ ن ٢ : آه ای نود ... ای نود سر به زیر که ریز ریز میخندی بر ما .. کمی آهسته تر قدم بردار .. آرزوهای هشتادی م معلق مانده اند .. هنوز نمیدانند خودشان را به آمدنت حواله کنند .. یا بمیرانند .. یا لحظه وصالشان نزدیک است ..
جا مانده ام از راه .. به قدر بلندای قد هشتادی که آرام آرام .. دارد میشکند .. کوتاه و کوتاه و کوتاهتر ...

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/۱٢/٢٠ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط NasibeH نظرات () |

 
مثل دو رهگذر ساده
از کنار هم عبور میکنیم
و
نگاهمان گره میخورد در هم 
شاید برای لحظه ای
یا حتی کوتاه تر  ..
بی هیچ حرفی
با چشمهایمان قصه میگوییم و
غزل می سراییم ...
یک نگاه دور ...
یک نگاه دیـــــر !
...
او میرود و 
نمیدانم چرا
وصله می خورم به پاهایش 
او دور میشود و
نمیداند چرا
جا می ماند روی چشمان من ، نگاهش
او عبور میکند و
من می مانم ...
پاهایم می رود و
نگاهم ..
پاهایم می رود و
دلم ...
پاهایم می رود و
من
جا میمانم در این بزم سکوت !
و حرف های دل
که هی دل دل میکنند ..
برای رهایی ..
به وقت خداحافظی ..
و دست آخر ...
بگذریم از واژه ها
که سهمی ننگ اند
برای رهایی
او میگذرد و
غربتش در من رسوب میکند ..
او می گذرد و
...

من و اسفند
از دو گونه آفریده شده ایم اما
برای هم
غریبه نیستیم ...

***
... و اسفندماهی که پایان سال است .. که پایان رقم دهگانی ست که دل خیلی از آدمها گره گیر خاطراتش است .. زبانت را آماده کن کم کم .. که به جای هشتاد قد بلند ، یک نود سر به زیر کوتاه بیاوری ..

***
پ ن ١ : عذر تقصیر بابت تاخیر!

پ ن٢ : این چه سری ست خدایا ... چشم های درشت رنگ روشنش هنوز روبرویم است .. پیامبر و امام و بزرگی نبود که مرا به آن قسم نداده باشد ، داشت التماس میکرد که کمکش کنم ، او حرف میزد و من 20 سال آینده اش را تصور میکردم که چه جوان زیبا و برازنده ای خواهد شد .. از او سوال میپرسیدم و او جواب میداد و من آه میکشیدم .. آخ که اگر خانواده درست و حسابی داشت .. همه آدم حسابی ها را میگذاشت جیبیش .. او هم از بالا به همه نگاه میکرد .. که اگر بازیگر میشد سوپر استاری میشد که همین چهره اش بس بود برای پیشنهادهای آنچنانی ...
دلم سوخت رفقا ... غمگین شدم ، خیلی زیاد .. نه برای فقر مالی ... برای فقر فرهنگی ش ..
وقتی کاری از من بر نمی آید ، نمیدانم این چه سری ست که خدا اینطور آدمها را سر راه من میگذارد ..

پ ن ۳ : دختر ابتدای دهه شصت باشی یا انتهایش ، دهه سوم زندگی به سرعت برق و باد دارد به سمتت می آید .. حواست هست ؟

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٩/۱٢/۱٤ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط NasibeH نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان