دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

                                  

"به شوق آن که پس از سال‌ها صدف بشوم

مرا گذاشته‌ای در خودم تلف بشوم؟

 

که دختران جنوبی مرا به نخ بکشند؟

برای گردن رقاصه‌ها به صف بشوم؟

 

غروب پشت طلوع و طلوع پشت غروب

نخواه یک زن تنهای بی‌هدف بشوم

 

اگر چه سمت تو دریا همیشه طوفانی است

بگو برای تو با موج‌ها طرف بشوم

 

شبی که بشکفد از عشق چهره‌ی دریا

زنان هلهله‌زن…دختران دف…بشوم

 

تو شهر عشق منی در تو ساکنم ای خوب

نخواه غرق سکون خودم تلف بشوم"

 

                                                                   "مژگان عباسلو" 

***

پ ن ١ : این روزها تنها مانده ام ، آنقدر که ... بگذریم.

پ ن ٢ : تازگی ها دردهایی را لمس و درک کرده ام بس عظیم ، که روح و روانم را به یغما برده است و من عمیقا" احساس درد و رنج و غم و اندوه میکنم ...

پ ن ٣ : دارم به اصلاح روابط اقوام و ملیتها فکر میکنم و به گسترش فرهنگ مهرورزی در جهان ، و آشتی میان ملت ها و پل زدن بین دلها ...
در همین حال در دانشگاه در میان رشته ی خودمان که تعدادشان هم زیاد نیست و اکثرا" بومی هستند چنان تفرقه ای می افتد که بیا و ببین ! 

و دختر فلانی که هر روز کفش های شوهرش را واکس میزند و غذایش را آماده میکند و لباسهایش را شسته و اتو میکشد و میرود خانه ی بابایش ، و تمام زندگیش شده همین چند کار روزمره! بی آنکه کلامی بین او و شوهرش ردوبدل شود ،

وآقای فلانی که زندگیش با مشکلات گره خورده و آنقدر با همسرش درگیر است که دائم از خانه گریزان است ...
و مردمی که چشم ندارند موفقیت همدیگر راببینند و تا کسی به جایی رسید آنقدر پشت سرش صفحه میگذارند و میکوبندش که دیگر نای زندگی برایش نماند.

خنده دار است که میخواهیم دنیارا اصلاح کنیم در حالیکه از اطراف خود غافلیم ، ما کجای این زمان جامانده ایم که حرف یکدیگر را نمیفهمیم و شجاعت پذیرفتن کسی در کنارمان نداریم ...

خدا به نصیبه و همه ی شما رحم کند. و همه را از فقر فرهنگی نجات دهد .

پ ن ۴ : احساس میکنم دارم فراموش میشوم ، ناراحت نیستم ، خوشحال هم نیستم ، اصلا" حسم تعریفی ندارد ، فقط حسم این است که دارم از یادها پاک میشوم همین .

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٩ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

باران که می آید
انگار عشق است
که بــ ـــریـده بــ ـــریـده
میریزد از آسـمـان
بی چتر و سرپناه
با سر که نه
با دل
میدوم به سویش
از هول آسمان
سر میخورم به زیرش
پس آنگاه
سیل می آید
و من غرق میشوم  
و عشق مرا میگیرد در آغوش
و میبرد
به ناکجا آباد
و من

عاشق میشوم

ذوق می کنم
جانانه
می چرخم و می خوانم 
دست و پا میزنم

مهربانانه
و
برای یک روز هم که شده
ماهی میشوم
عاشقانه
یک ماهی عاشـــق!
و عشق
آب حیات م میشود ...
وه چه زیبا !

 

***

 

 

پ ن١ : دلم میخواهد این قطره ها را بگیرم و مزینشان کنم به رنگها و به دیوار اتاقم بیاویزم برای روزهایی که دلم لک میزند برای باران ، و باران نمی آید... آنوقت هر روز نگاهشان کنم و هر روز عاشق شوم... 

 


پ ن ٢ : دلم میخواهد نیمی از قطره ها را به درخت باغچه مان بیاویزم  آنگاه شبها برایم بدرخشند و فانوس تاریکی ام شوند وهمه باغچه ها برای داشتن کوچکترین ستاره های دنیا به باغچه مان حسودی کنند..

پ ن ٣ :من ایمان دارم باران که می بارد همه ی دنیا عاشق میشود و این زیبا ترین تصویر زندگی ست.

پ ن ۴ : درست وقتی که خیلی خانووم مینشینی تا بقول خودت متدهای ننوشته ات را بنویسی ، همه ی کلمات موج میشوند و هجوم می آورند یکباره به مغزت ، و آنوقت این خوره نوشتن به جانت می افتد و تا به تصویرش نکشی دست از سرت برنمیدارد...

پ ن ۵ : راستی ! یک شعر محلی یاد گرفته ام : بار بار بارونه / شار شار شارونه / الله تو بزن بارون/ سی خونه عیالوارون ... قشنگ است مگر نه ؟ 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/۱۸ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

حالا دیگر خوب میدانم
که تو با مرگ رفته ای
و دیگر
باید دیدارت را به خواب موکول کنم ...
و من خوب میدانم حتی  
از دست دادنت هم
عادت همیشگی ام را
از سرم نمی پراند
و حسرت
حسی ست که
که حالا حالا ها
همسایه دلم خواهد بود...

 

این متنی بود بود که چند روز پیش در سرم گذشت و چون کامل نبود به نگارشش در word بسنده کردم و روی وبلاگ نگذاشتم.
شاید باورتان نشود، دیدمش!
همین دیشب که در خس خس نفسهایم گم شده بودم و در تب می سوختم.
چهره اش مثل ماه روشن بود و نگاهش برایم آرامشی که خواب را برایم شیرین کرده بود.
احساس کردم جوانتر شده بود و خیلی آرام و راحت ، پایش هم درد نمیکرد دیگر.
آنقدر لذت دیدارش مستم کرده بود ، که تا چند ساعت بعد از بیداری خوابم را در برابر چشمانم میدیدم و لبخند میزدم ...
آرزوی شب تولدم براورده شد ، آخر آمد به خوابم و آرامم کرد..
حالا آرام آرامم...
بی بی ماهم امشب اگر امامت را دیدی برایم از او ایمان بخواه ، اسلام برایم کافی نیست ، آرامش بخواه صبوری بخواه ...


راستی عزیز دلم 
                       عیدت مبارکـــــ ـــ ـــ


***
پ ن : در عالم دیگری سیر میکنم ، عالمی که نمیدانم چیست و کجاست ، عالمی که در تب و تاب حالی میدهد بس خوش ... بس خوش ... بس خوش...

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/٩/۱٤ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

خسته ام
از این همه غم که بر زندگی ام سایه انداخته
از این بغض نترکیده
از این همه فشار
هفت روز بر تو گذشت و
بر ما سالی
دلم شانه ای میخواهد برای گریه
برای هق هق
تو دوری خیلی دور...
همه که رفتند
تازه یادمان به یاد نبودنت افتاد
و خاطرت شبنمی شد و از گونه هایمان سر خرد
دلم خلسه میخواهد
آرامش و سکوت
جایی برای دوری
دوری از همه جا و همه کس...

 

***
پ ن ١ : حالم از اینجا بهم میخورَِد
دلم میخواهد بروم یک جای دور و این زندگی 2 ساله اجباری در اینجا را بالا بیاورم و باقی روزهای مانده را در همین خیابان های تاریک وحشت آورش تف کنم .

پ ن ٢ : مزارت را هم که در دست ندارم که در آغوشت بگیرم و دلتنگی ام را خالی کنم.

پ ن ٣ :
"
کاش سرم را بردارم
و برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنم
در تاریکی یک گنجه خالی ...
روی شانه هایم
جای سرم چناری بکارم
و برای هفته ای در سایه اش آرام گیرم .."

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/٩/۸ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

خدایا این سفر کی‌ می‌رود کی می‌رود کی‌ می‌رود سر
خدایا این سفر کی‌ می‌رود کی می‌رود کی‌ می‌رود سر
خدایا این سفر کی‌ می‌رود کی می‌رود کی‌ می‌رود سر
خدایا این سفر کی‌ می‌رود کی می‌رود کی‌ می‌رود سر
خدایا این سفر کی‌ می‌رود کی می‌رود کی‌ می‌رود سر 
خدایا این سفر کی‌ می‌رود کی می‌رود کی‌ می‌رود سر  
***
" در این شهرِ سردرد

                  جدا افتاده‌ایم در آغوش هم

                                                     خاموش ِ هم

 

بگذار برای تو از قصه‌ای بگویم که در آن نمیری


و شعرهای تو درد را

                 و شعرهای تو درد را

                                    و شعرهای تو درد را ...

                                                           
یعنی که می‌شود فراموش کنند ؟ ... "

پ ن : قیامتی بود مراسمش... باشکوه و عظیم و بی نظیر ... مراسم سرشار بود از این مقام و آن مقام ... همه ی بزرگان حضور داشتند  ، همه مسئولان ریز و درشت ...  اما در این بین نگاه یتیمان و فقرایی که امیدشان از دست رفته بود ، جانمان را آتش میزد، او را کریمه ی فامیل خواندند، یتیم نوازی و فقیر نوازی در خونش بود ... ما کجا و بخشش و بزرگی او کجا...  

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/٩/٧ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ توسط NasibeH نظرات () |

 

 

 

 

دستم به دامانت نرو

آتش مزن بر جان من

جانم به قربانت بیا

امشب بمان مهمان من

 

دستم به دامانت نرو

آتش مزن بر جان من

جانم به قربانت بیا

امشب بمان مهمان من                                                           

 

سر در گریبانم مرو

مشتاق و حیرانم مرو

یارا پریشانم مرو

برهم مزن سامان من

 

یک روز می آیی که من

دل کنده ام از جان و تن

می جویی ام از پیرهن

کو یوسف کنعان من

کو یوسف کنعان من

 

ای نازنین بی وفا

دیر آمدی حالا چرا

ای نازنین بی وفا

دیر آمدی حالا چرا

دیگر نمی آیی نرو

جان را رها کن جان من

 

دیروز و امروزم ببین

حال شب و روزم ببین

چون شعله می سوزم ببین

کو ابر من باران من

 

دیروز و امروزم ببین

حال شب و روزم ببین

چون شعله می سوزم ببین

کو ابر من باران من

 

کو ابر من... باران من...

کو ابر من باران من

باران من...

باران من...

 

***

 

 

 

فدای دستان همیشه گرمت بی بی ، از چه مثل بید به لرزه افتاده ای؟
فدای روی ماهت چرا ساکتی؟ چرا رنگت پریده ؟
بی بی جان سردت است؟ کجایت درد میکند ؟ چرا هرچه میپرسیم با آیه قرآن جوابمان میدهی؟ قربان خنده هایت بیقراری ات از چیست ؟
راستی پدر میگفت بعید میداند بعضی از آیه ها را که در جواب میگفتی از حفظ بودی!

"وما امرو الا لیعبدو الله مخلصین له الدین..." ، جواب مادر را با زیارت وارث" اشهد انک قد اقمت الصلاة و اتیت الزکاة و امرت بالمعروف و نهیت عن المنکر ..."
راستی چه میدیدی؟  ضامن آهو آمد بالای سرت که نامش را صدازدی و بعد به خواب آرامش رفتی؟
فدای مهربانیت بی بی ، نگفتی یتیمان و فقرا چه میشوند؟ رفتی و داغی بر دل همه گذاشتی که هنوز همه شوکه اند و سرگردان ناباوری؟
قربان قد رعنایت بی بی مثل قدیم برایمان نان میپزی ؟ نمیگویی "پسرم مسافر است برای بچه هایش سوغات نان بفرستم" ؟

چرا برایم دعا نمیکنی ؟"برو دست خدا ، خدا همراهت ،خدا پشت و پناهت"

بی بی پاشو ...
جان فرزندانت پاشو چرا دعوایم نمیکنی که"چرا صبح ها اینقدر دیر بیدار میشوی "؟
اگر بیایی قول میدهم دیگر سحرخیز باشم ، قول میدهم همان نوه ای باشم که تو می خواهی...

چرا نمیگویی نصیبه برایم حرف بزن تعریف کن ، دلم گرفته ... ؟
 اگر برگردی قول میدهم دیگر نگویم آخر بی بی من در این چهاردیواری چه تعریفی دارم برای تو ؟
بی بی خوبم از چه دلت خسته و شکسته بود که اینقدر زود دل کندی و رفتی؟ دلم برایت تنگ میشود... خیلی...
به تمامی سالهایی که عیدها ما می آمدیم و تابستان تو ... برای مزه نان های بچگی ... برای صدایت ، برای حرف هایت ، برای خنده هایت ، برای دعواهایت ...


یک صورت ورم کرده،
یک رنگ پریده
چشمهای قرمز گود افتاده
پلکهای پف کرده
و ...

میگوید :  رفته ...
اما
من که به معجزه ایمان دارم
هنوز می گویم
هرگز!

 

برای تو پرکشیدن زود بود ، به خدا تو چیزی ات نبود ، هنوز رفتنت را باور ندارم هنوز شوکه ام ...

 

***
پ ن١ : این بغض ها ...

این شیون ها ...

این گریه ها...

چقدر خستـه ام خدا ...

پ ن ٢ :بشنوید " حکایت پریشانی " مرا ..

پ ن ٣: هانیه جان ! هر دو مثل همیم ، مرا در غمت شریک بدان !

پ ن ۴ : پنجشنبه تولد من است و من درست در میان همین شیون ها و زاری ها ، امسال منتظر کادوی او هستم ... کاش بیاید به خوابم ...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸۸/٩/۳ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان