دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

 "غم چه می شود
از دل بران که هر دو عنان
سپرده ایم به تقدیر... هر چه بادا باد
بیایم از پی تو، گردباد اگر نبرد
مرا به همره خود سوی نا کجا آباد..." 

 

میچرخد
دیوانه وار و مست...
این ماه 
باز جوانه زدنم را می خواهد
میفهمی؟

...

باز آوای همیشگی

دل خوش سیری چند ...

 

***

پ ن ١ : برایم سبدی بیاورید پر از غزل ، دلم هوای غزل کرده ...

پ ن ٢ : دوست نداشتن آدم ها سخت است ... دلم میخواست آنقدر دلم بزرگ بود که همه را در آن جای میدادم ، همه بدها را مثل قدیم خط میزدم و کاغذ سفید را تحویل دلم میدادم ، دوست داشتن بعضی ها  از فرو خوردن بزرگترین بغض های شبانه هم سخت تر است  ...  

پ ن ٣ : این که گاهی زندگی شوخی شوخی جدی میشود عصبیم میکند...    

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/۸/٢۳ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

 

خنده ام میگیرد
از این زندگی
از این نفس های شیرین
و خواستنی
این روزها
لنگ لنگان که راه میروم
آدم ها در نظرم انگار

کاملتر و زیبا ترند
و دنیا چه ملموس
بالا و پایین میشود

و انگار طمعی
درونم را هی
قلقلک میدهد
طمعی از جنس
بودن
نفس کشیدن
و
خندیدن...

 

***

پ ن ١ : قصه ی جالبیست ، حکایت ما آدمها ... بعضی وقتها کافی ست ، کمی ... فقط کمی زندگی در دستمان لیز بخورد ، آنوقت است که تمام وجودمان دست میشود برای چنگ زدن به این زندگی و این دم و بازدم.

 

پ ن ٢ : درگیر استراحت اجباری شده ام ، سین  همه این چند روز گذشته برایم یکی بوده :

- ساعت ۴:۴۵ دقیقه صبح :

پدر (آماده ی رفتن به مسجد) : نصیبه ! بابا بیدار شو اول نماز و بعد هم دانشگاه ،
من( نیم خیز نشسته) : باشه 

چند لحظه بعد یک جیغ بلند ناشی از احساس درد در پای چپ!

و ... بیهوشی !


پ ن  ٣: این درد را دوست دارم چون وسوسه ی بودن را بجانم می اندازد ، و من عاشق این وسوسه ام .

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۸/۱٠ساعت ٤:۳٧ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

 

دفتر عمر مرا هرچه که بود

هرچه که هست٬

بی تو باید دگر آن دفتر بست.

بی تو باید زهمه دل زد و مرد٬

به فنا حسرت خورد.

تو در این لحظه سر پیچی من خاموشی

محضر عشق تو و

لحظه هائی همه ناب.

دست در دست سکوت٬می نویسم بر آب

این حقیرانه ترین هدیه من

این قبا از سر وجان و تن من بر قد تو.

آه٬ فردا چه می آید پیش٬

تو به کوهی مانی که از این دل نروی٬

وبه عشقی که از این سر نروی٬

من به دستان خیال انگیزم

طرح ریزم همه از قصه نور

لحظه هائی همه از جنس بلور٬

در همه فردایم٬

دم گرمای دمت حک شده است.

***

پ ن ١ : ٨/٨/٨٨  بر همگی قشنگ و مبارک ...
پ ن ٢ : من عاشقانه می خواهمت و همین دلیل برای پایکوبی امشبم کافی ست ، قشنگ ترین بهانه ی شادی !" فردا برای تو نفس میکشم " این یک قرار است با دلم...
 پ ن ٣: خوشــــحالــم ...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/۸/٧ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

 

زمین به ما آموخت
ز پیش حادثه باید که پای پس نکشیم

مگر کم از خاکیم

نفس کشید زمین

ما چرا نفس نکشیم ؟

 

***

پ ن ١: اگر زندگی دست من بود آن را برمیداشتم و میبردم به قشنگ ترین و مهربان ترین نقطه ی زمین و پرش میکردم از رنگها...

پ ن ٢: اگر میدانستید که من از مشغله های این روزها چه میکشم دلتان برایم کباب میشد ، اگر کوفتگی و دردهای خستگی ام را میچشیدید غرزدن هایم را به میز محاکمه نمیکشیدید ، من گوش میخواهم برای غرزدن همین!

پ ن ٣: میخواهم خودم را تحویل بگیرم و برای خودم سنگ تمام بگذارم ، شاید بتوانم با اینکار با مشغله هایم کمی کنار بیایم ،و برای شروع "پختن یک کیک شکلاتی" خوب است!

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/۸/٢ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان