دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

 

خداوند بی‌نهایت است و لامکان وبی‌زمان

 اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود

 و به قدر نیاز تو فرود می‌آید

 و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود

 و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود

 و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می‌شود...

 پدر می‌شود یتیمان را و مادر

 برادر می‌شود محتاجان برادری را

 همسر می‌شود بی‌همسرماندگان را

 طفل می‌شود عقیمان را

 امید می‌شود ناامیدان را

 راه می‌شود گمگشتگان را

 نور می‌شود در تاریکی ماندگان را

 شمشیر می‌شود رزمندگان را

 عصا می‌شود پیران را

 عشق می‌شود محتاجان به عشق را

 ...

 خداوند همه چیز می‌شود همه کس را...

 به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

 بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا

 و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

 و زبان‌هایتان را از هر گفتار ناپاک

 و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار...

 و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها،ناراستی‌ها، نامردمی‌ها!

 چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه

 بر سفره شما با کاسه‌ای خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند

 در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند

 و در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند...

 

مگر از زندگی چه می‌خواهید که در خدایی خدا یافت نمی‌شود ...؟

                                                                                          "ملاصدرا"

پ ن ١ : مهر و ماه قشنگم ! خیـــلی خیـــــــلی خیـــــــــلی دوستت دارم !

پ ن ٢ : بالاخره تعطیلات من هم شروع شد ، اگر خدا بخواهد عازم سفری هستم که طولش مشخص نیست ، از سیاحت بام سبز لاهیجان و تله کابین نمک آبرود چالوس گرفته تا دخیل بستن به ضریح ضامن آهو و دل دادن به آینه های ایوان خواهرش و  بوسیدن محراب سبز حجت خدا ... خلاصه بعد از اینهمه خستگی میخواهم به قول خودم "بترکانم " !

پ ن ٣: جایتان را در سیاحت ها خالی و در زیارت ها برایتان دعا میکنم ، اگر دیر به دیر سر زدم عذرم را بپذیرید و اگر سرزدید و به روز نبودم برای رفع یکنواختی سری به آرشیو بزنید ... و خلاصه نگاهتان را از تیک تاک نگیرید که اگر نباشید دل دختر خورشیدخان دلگیر خواهد شد !

پ ن۴: این پست به همه ی منتظران نوید و مژده میدهد ، به کسانی که در اینجا انتظار رفتن مرا دارند مژده ی رفتن  و به کسانی که در آنجا منتظر آمدنم هستند مژده وصل! و به خود خویشتنم مژده ی رفتن و رسیدن و مهمتر از همه هوای تازه...

پ ن  ۵: غم غریبی و غربت چو برنمی تابم .... به شهر خود روم و شهریار خود باشم

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/٤/٢٥ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

 

 

یک تقدیر که هنوز نمی دانم
تلخی اش بیش تر است یا عسل اش!‌
و مایی که
تمام آن دیر رسیدن را
و مکث زندگی را
و خجل قسمت را
به بی خیالی می زنیم
شاید
برای اندکی
و شاید هم کوتاه تر...
بی حرفی
با  نگاه غزل می سراییم
برگه های تقویم م اگرچه جدا از هم
در باد اند
اما نشانه ای شاید
روی هر برگش مانده
که پیوسته شان می کند به هم...

 

***
٢سالی میشود که ما بعد تازه ای از زندگی را آغاز کرده ایم ،
گفتند منتظریم ، برای آمدنمان طوماری پرکردند از امضا ، و تماس های مکرر...
کیمیاگر آشنا!
آری زندگی ما متفاوت است ، همیشه متفاوت بود ،
پدرم مرد خوبی ست !
دوستش دارم ...

به قدر نهایت آسمانها

به قدر تمام خوبیها

و به قدر دلـــــــم...

آن روز که آمدیم ریشش اینقدر سفید نبود ،

پدربزرگ از میان ما نرفته بود

و خیلی از اتفاق های حالا نیفتاده بود ،

 

نمیدانم ...
بگذریم! روزگار است دیگر...

 

***

پ ن ١ : باور کنید سرم شلوغ است و وقت نگاه کردن به آینه را هم ندارم چه برسد به آپیدن !
پ ن ٢ : این پست سر و ته ندارد چراکه یک پست فرا سانسور شده است ، هی  نوشتیم و پاک کردیم ، نوشتیم و کات  کردیم .. و نتیجه اش شد این ! 
پ ن ٣ : شما را بخدا کمی آرام تر ... ، دیوانه شدیم از بس خبر شنیدیم کمی هم فکر قلب ما باشید !
پ ن 4 : از صمیم دل دعایتان میکنم ، شما هم ...

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/٤/٢٠ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

 

قصه ی نانوشته و نا خوانده ای بود
آمدی ...
آرام تر از آنچه بتوان حتی تصور کرد...

ماندی...
بی صبرانه تر از آنچه گمان می کردم

و رفتی ...
زودتر از تمام رویاهایی که برایت ساخته بودم ...

در تشنگی شدیدی به سراغم امدی

مرا نوشاندی...
سیرابم کردی...

و رفتی!

دریغ از اینکه سیرابی ات ماندگار نیست؛

که ماندن ات همان سیرابی است؛

و نبودن ات تشنگی!

و خوب می دانی که تشنگی چه درد  بزرگی است
...
درد بزرگی است...

***
پ ن ١ : قریب به یک ماه دمخور جوجه ی کوچکی شده بودم که از صمیم دل دوستش داشتم ، آن را هدیه گرفته بودیم؛ و امروز در آغوشم آرام خوابید و جان داد ...

پ ن ٢ : همه خانواده که رفتند، قرار شد من که هنوز پایم در اینجا گیر است بمانم و این یک ماه را با جوجه کوچولو و جدا از تن ها سر کنم تا به آنها ملحق شوم اما دریغ که جوجه کوچولو رفیق نیمه راه شد، تا این غربت لعنتی در پوست و استخوانم بیشتر از قبل  ریشه بدواند ... و من بمانم  تنها و به دور از تن ها ... دلبستگی حس غریبی ست ...  

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸۸/٤/٩ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

 

"بار الها برای همسایه ای که نان ما را ربود؛ نان !
برای آنانی که قلب ما راشکستند؛ مهربانی !
برای کسانی که روح ما را آزردند؛ بخشش!
وبرای خویشتن خویش آگاهی و عشق می طلبم."

***

و باز سفره ای انداخته ای
 به وسعت تمام آرزوهای محال
و من مثل همیشه
بغض گم شده ای دارم
حرف نگفته ای
درد پنهان شده ای...
به شکوه اشک های پنهانی
دمی مرا به یاد آر!

و حالا من  آمده ام
بغچه ای پیچیده ام  از آرزو های دور
و سبدی آورده ام از شور و امید
و دلی سرشار از عشق ...
دست هایت را بردلم بگذار...

 

***

پ ن ١ :

یک لحظه از یک روز ... آرام و نرم ، می‌آید ، و حرف پنهانش را می‌زند؛ حتی  اگر خفته باشی ، بیدارت می‌کند و حرف پنهانش را می‌زند ؛ پس آن گاه ، دوباره محو می‌شود ؛ آرام و نرم... مانند یک لحظه ...
(شهاب مقربین)

پ ن ٢ :مرا بسپار در یادت ، به وقت بارش باران ... نگاهت گر به آن بالاست ؛ و در رقص دعا قلبت مثال بید می لرزد ... دعایم کن که من محتاج محتاجم !
 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/٤/٤ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان