دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز


 

به بغض در گلو پیچیده سوگند !

اگر ناخودآگاه روی برمی تابم از رویت
از آن است که _می ترسم ! _
از سقوط بی هوا
از تمام شوقی که آنی به اعماق وجودم رسوب می کند...

درست یادم نیست
تو دست مرا رها کردی
یا من دست خودم را . .
درست یادم
نیست..
فقط میدانم وقتی گم می شدم
لابلای جمعیت
آرام و بی
هیاهو
دنبالم می گشتی..

به بی تابی های لحظه افزون این سکوت های بی پایان قسم!
نگذار اینجا از این آتش های سوزان "ندیدن "ت/م خاکستر شوم
می خواهم هروله ی نامت را در روح بی قرارم آرام کنم...
شگفتی اش را از تمام وسعت تو  ،عادی بنمایانم
و اطمینانش دهم که باز
روزی
از هر کجای همین خاکی وسیع خودمان
سرش را به آسمان بگیرد
تو را خواهد دید
و مهربانیت را تا آخرین قدم
از روشنایی ات وام خواهد گرفت..

بگذار من هم
گم شوم در شلوغی همین عابران ناشناس
و بر دردهای کوچک لبخند بزنم
لبخندهای بزرگ !

و چوب خط روزهایم را پر کنم برای آرزوهای دور
آرزوهای دیر...
و همه را جمع کنم برای تو
مثل هر شب و همیشه ...

و تو پیدایم کنی و من
از نو از قصه هایم برایت بگویم :

حالا که حس مبهمت تمام وجودم شده است ...
حالا که روحم چون اسپندی بر آتش عشقت بی قراری میکند،
ای منتهای آرزوها
مرا در حریم امن وجودی که تمامش از توست ...
به آرامش برسان!

 
الهی و ربی من لی غیرک ...

***

پ ن ١: میدانم که صدای شکسته ام را می شنوی
           و خوب
 
میدانم که نشنیدن گناه من است...
                                                            گناه من است ...
                                                                         "گناه مــن است"

پ ن ٢ : الا بذکرالله تطمئن القلوب ...

پ ن ٣ : تک تک ثانیه های این روز ها را بدنبال تو می گردم ...
مرا پیدا کن..
دوباره گم شده ام..

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/٢/٢٧ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

 

 

 

من دلم مدام بهانه می گیرد.

حدس می زنم دوباره بچه شده ام.

بچه تر از همیشه...

دلم تنگ شده است برای یک بازی ساده

پر قهقهه و بی خیال.

دلم لک زده برای یک قایم باشک

من چشم بگذارم و تنها تا انتهای تحمل اندک کودکانه بشمارم

و تو قایم شوی !‌

هر جا که دوست داری...

و من

مثل همیشه با اینکه می دانم پیدایت نخواهم کرد

دنبالت بگردم...

حتی لای کتاب قصه هایم را...

بعد نگرانت شوم

و صدایت کنم...

و بعد میان حروف اسمت و اشک های نگرانم گم شوم

 

آن گاه تو با لبخندت و آوای بهشتی ات

مرا صدا کنی

و من بی درنگ

دوباره پیدا شوم!

دلم  لک زده برای یک قایم باشک....

 

***


خوش حالم که هنوز به قدر هفت سالگی ام

کودکم

انقدر که هنوز وقتی کبوتر در آسمان می بینم

سایه اش را روی زمین تا بی نهایتی که می رود

دنبال می کنم

و احساس می کنم

دیگر برای خودم پرنده ای شده ام !‌

 

خوش حالم که کودکم هنوز

گاهی از یک باران دور از انتظار

هی سرشار می شوم از طراوتی شبیه

"ع ش ق "

 

خوش حالم که کودکم هنوز

لج بازی می کنم و می گذارم تنفری عمیق

گه گاهی

مرا از هر کسی

_هرکسی_

تا همیشه دور کند

 

خوش حالم که کودکم هنوز

گاهی از هیچ

یک دنیا دلم می گیرد

و با آجرهای چهاردیواری اتاقم

کلی درد و دل می کنم

و از غربتی ناشناخته می گریم

 

راستی این را بگویمت

وقتی دستانت بی هوا

از دور ترین نقطه ی هستی بر دستان سردم

هجوم می آورد

قلبم هزار تکه می شود  

نفس هایم بریده بریده

مثل همان روزهای اول

مثل همین همیشه و هنوزهای بی پایان

و من زیر باران لبخندهای مهربانت می رقصم

و سرشارترین بودن را نفس می کشــم

به قدر آن روزهای دور

ذوق می کنم ...

و چیزی شبیه زندگی

در دلم آب می شود انگار...!

 

نه !

خوب که نگاه می کنم

می بینم چیزی از دست نداده ام

هنوز آنقدرها روحم سبک هست

که در لی لی( leilei )ای

تا آسمان هفتم عروج کند

.

.

.

 

شکر !


***

پ ن ١ : من تو را از بهشت دوست تر دارم ...
من به بهشت نمیروم
                                        ا
گر تو  آنجا نباشی... مـــادر!

پ ن ٢ :اینجا که سهل است ،قله ی قاف هم که بروی دنبالت می آیم و زندگی میکنم !
چشمانت تمام غربت دنیا را برایم ذوب میکند، ذوب می کند...ذوب میکنــــــد ...

پ ن ٣ : امروز مادرم ، مرا انرژی و روحیه ای وصف ناشدنی داد!

پ ن ۴: کفشهایت را در بیاور ، این پست را عشقی مقدس همراه است ... 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/٢/٢۱ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

 

نه!

کاری به کار دنیای شما ندارم

من هیچ چیز و هیچ کسی را

دیگر

در این زمانه دوست ندارم

...
من با همه وجود

خودم را زدم به مردن

تا روزگار ، دیگر

کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

ناگفته می گذارم...

تا روزگار بو نبرد...

گفتم که

کاری به کار دنیای شما ندارم!

***

پ ن ١ : بین خودمان بماند،به شدت کم آورده ام ...

پ ن ٢ : من این روزهارا دوست ندارم این روزهای کبود که دائم ازبیرون می سوزی و از درون  می لرزی  و برعکس ...


- چقدر چهره ات بر افروخته شده NasibeH جان خیلی گرمت است؟

... و نمیداند که من از رخوت این سکوت سرد دائم به خود می لرزم .


پ ن ٣ : گفتم که کاری به کار دنیای شما ندارم ..

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/٢/۱۸ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

 

 

این فصل را با من بخوان  باقى فسانه است
این فصل را بسیار خواندم  عاشقانه است

هفتاد باب از هفت مصحف برنبشتم

این فصل را خواندم  ورق را درنبشتم


از شش منادى رازِ هفت اختر شنیدم

این رمز را از پنج دفتر برگزیدم


این بانگ را از پنج نوبت‏زن گرفتم

این عطر را از باد در برزن گرفتم


این جاده را با ریگ صحرا پویه کردم

این ناله را با موج دریا مویه کردم


این نغمه را با جاشوان سند خواندم

این ورد را با جوکیان هند خواندم


این حرف را در سِحرِ بودا آزمودم

این ساحرى را با یهودا آزمودم


از باغ اهل وجد چیدم این حکایت

با راویان نجد دیدم این روایت


این چامه را چون گازران از بط شنیدم

وین شعر را چون ماهیان از شط شنیدم


شط این نوا را در تب حیرت سروده است

وین نغمه را در بستر هجرت سروده است


دانی که مردان مسافر کم شکیبند

هم در زمین هم آسمان  هرجا غریبند


دانی که در غربت سخن ها عاشقانه ست

این فصل را با من بخوان باقى فسانه است


این فصل را بسیار خواندم عاشقانه است...

 

این فصل را بسیار خواندم عاشقانه است...

 

 

 

پ ن ١ : خدای خوبم از اینکه رهایم نکرده ای ممنون !

هر روز از برای عصیانی نو تو را گم می کنم ... هرروز از پی بهانه ای به دنبال شیطان می دوم اما ...

 

باز یادت از نو در جانم جوانه می زند و درست وقتی که درد فراقت قلبم را فشار می دهد تو را در قلبم میابم ... همه ی قلبم تو میشوی و آن وقت است که من برای هزاران هزارمین بار از برای تو عـاشـــق می شوم ...... 

 

  

پ ن٢ : بالاخره تصمیم بر ماندن گرفتی عمه ؟

خدا را شکر ... فرشته کوچک خانه ی ما! بالهایت را در آسمان گذاشتی؟

توهم مثل همه ی ما گفتی به امتحانش می ارزد، حوا که سیب را گاز زد و دنیارا چشید من چرا نچشم ؟! و حالا تو هم زمینی شدی ...

قشنگ بانوی فروردین عمه ... بر دل ما منت گذاشتی ، خوش آمدی به این دنیای رنگارنگ !

مرا ببخش اگر برای گرفتن دستهای ریزت اینقدر دورم ...

من از همین جا،از همین فاصله ، سیل عشقی را که در زمین روانه کردی حس میکنم ...

و چند روزیست نفسهایم را عاشقانه تر می کشم ...

 گرچه تکنولوژی روز ، دیدنت را برایمان ممکن ساخت ...

اما بهشتی را دیدن از نزدیک باید...

دلتنگی ام را باور کن ...

 

 

 پ ن ٣ : مهربان مولای دلم ...فردا برای دلم ظهور میکنی؟؟؟

 

پ ن ۴ : ای آنکه می شناسی ام و می خوانی ام ...و آنکه نمی شناسی و می خوانی ام ... گوش کن :

 در جایی زیر همین سقف آسمان NasibeH نامی محتاج دعایی ست که از  قلب پاک تو برمی آید و از لبان تو به آسمان فرستاده می شود...

دعایش کن !

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/٢/۱٠ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

نه !‌
شکایت نکن
کوه هم که باشد
گاهی
دم غروب که می شود
انگار دلش می لرزد
به خدا قسم
اصلا انگار طور دیگری ست!‌
انگار ایستاده می افتد
و ایستاده می گرید
ایستاده می میرد

پس گلایه نکن!‌

از تو چه پنهان
با تمام  بی پناهی ام
گاهی ایستاده
در پس همین وجود
در پس همین خنده های سرد
در پس همین گریه های گرم
هی می میرم و زنده می شوم

سخت است
صبور باشی
و در حجم این سکوت
نـفـسـت بنـد نیـایـد...

***

پ ن ١ : خوره ی آپیدن که به سراغت می آید حتی اگر همه کارهای ناتمام دنیا را بر سرت ریخته باشند ، تا آپ نکنی آرام نمیشوی .

پ ن ٢ : اگر حالتان بد شد ببخشید این پست ها نبض من است که بالا و پایین میشود گاهی سرخوش و گاهی ...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۸/٢/٢ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان