دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

 

از کودکی به گوشمان خواندند:
آدمی را پنج حس است،

چشم است و بینایی،

گوش است و شنوایی،

بینی ست و بویایی،

زبان است و چشایی،

و آخر از همه لامسه.
اما از همان ابتدا انگارچیزی را جا انداخته بودند ...
آری،
انگار

از همان ابتدا

حس ششم را،
حس عاشقی را
از قلم انداخته بودند...

 ***

آشفته ام
دستت را روی دلم بگذار ...
ببین ...
من از هجومی غریب

آشفته ام

می نویسم

که بکاهد از آن
که قلب م نایستد
که این دلم از تشویش
دست بردارد و
قرار بگیرد آرام
می نویسم
برای خودم

برای شما
برای زمین
برای زمان...
اسیر عشق شدن چاره ی خلاص من است ؟
با شما هستم آقا/خانم
اسیر عـ ـشـ ــ ــق شدن ؟
چاره ی خلاص من است ؟
پس من چه ؟

من که امروز
از همیشه
غریب تر
تنها ترم ...
از خدا پنهان نیست
از شما چه پنهان

مثل درد جان کندن میماند

درد دل کندن

جدا شدن

از تمام سالهای رفته

از شیطنت های بچه گانه ...
از ریسه رفتن های گاه و بیگاه ..
باور کنید
مثل درد جان کندن میماند ...
درد دل کندن ...


***

پ ن : مطلبی مربوط به 18 اسفند ، که جا مانده بود ، با تاخیر آوردمش روی خط .

همه تان را دوست دارم . این بیمعرفتی اخیر را به حساب مشغله زیاد بگذارید ..

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/۱٢/٢٧ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

 

هی رفیق...
انکار نمی کنم
که این روزها
عجیب هوایت را کرده ام.
من فکر میکنم که ما
همدیگر را
در ازدحام کوچه ها
گم کرده ایم
اما
شاید
روزی
روزگاری
باز بیابیم...
روزی که چندان دیر نیست...
رفیق روزهای خوب !
اگر به تماشا بیایی
هنوز چین چروک روزهای بد را
بر دیوار دلم میبینی
روزهایی که دلم
تکیه گاهی چون کوه
رفیقی چون تو را کم داشت
و
تنها
بدون تکیه گاه ایستاد
خم به ابرو نیاورد
میخواست اینبار
روی پای خودش
 قد علم کند
و هی انگار
می شکست
و
تکه تکه میشد
چیزی در درونش...
شاید آن صبح دونفره
بالای کوه ...
نمیدانم بگذریم ...
و هر چیزی پایان دارد
اما نه برای من
نه برای تو
...

بیخیال
چه دارم میگویم
هزیان است انگار ...
هی رفیق
به کجا می کشی ام ؟

به "قناری در چه حالی" گفتن هایم ؟
به کجا ؟
به خیابان گردی های دونفره و بعضا" چند نفره  ؟
به طعم نان کنجدی ؟
به کلوکی تمام نانوایی های بربری ؟
به کجا ؟...
 نه عزیز ...
من برای رفیق نیمه راه بودن
 آفریده نشده ام ...
برای دلخوری های آدم بزرگانه
که انتهایش را
خدا میداند و بس
ساخته نشده ام .
من فکر میکنم بعدها
برای بی هم بودن
وقت بسیار است ...
پس تو را
خود تورا
رسما " دعوت میکنم
به مهربانی
به عشق
به با هم بودن ...
حتی اگر همیشه
سهم من از تو
فقط بودنت باشد و بس
حتی اگر
 اگر شانه های ترد من
شود برای من
در تمام لحظه های حال من
باوفاترین تکیه گاه ها
آشناترین آشیانه ها
 برای درد ها
و گریه ها ...
انکار نمیکنم
که دلم
عجیب هوای دلت را کرده است ...

***


پ ن ١ : این نوشته مخاطب خاص داشت ...

پ ن ٢ :گر نبیند چه بود فایده بینایی را ؟!

پ ن ٣ : چه دعایی کنمت بهتر از این ؟! خنده ات از ته دل گریه ات از سر شوق ...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱٠ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

ایستاده بر زمین
و معلق در هوا
چه ذره ذره میسوزم
از تب و تاب
و چه بیشمار
بوسه میزند
این دست تب دار
بر پیشانی رنگ پریده ابری
می رقصد
حسی در درونم
و گم میکند انگار
طعم چشیده
گرما و سرما را
و هی آوازکنان
بر تن خود
میلرزد و میلرزد
و هن هن کنان
چه بیتابانه میخواهد این نفس *
نفسی** عمیق را
نفسی
چون
دم مسیحایی ...
...
وقتی که
این دل
به قدر یک عمر
شرمنده میشود...
...

***

 

توضیح :

Nafs   *
Nafas  * *

 

پ ن ١: دلم یک جای دنج میخواهد که هیچکس نشانی اش را نداشته باشد ...

پ ن ٢ : این مطلب رو ساعت ٧ شب وقتی تنها نشسته بودم روی چمنهای کنار بوفه دانشگاه زیر نور موبایل نوشتم.

پ ن ٣ : چه دعایی کنمت بهتر از این ؟! خنده ات از ته دل گریه ات از سر شوق ...

نوشته شده در جمعه ۱۳۸۸/۱٢/٧ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط NasibeH نظرات () |


 

هرگز از دوری این راه مگو
و از این فاصله ها
که راهی نمانده ست تا تولد
متروک هم که شده باشی
می سازندت از نو
حتی اگر نباشی
می آفرینندت از سر
کمی صبر هم که داشته باشی
جان هم میگیری
جان هم میگیری
جان هم میگیری

...

..

.

 

***


پ ن١ : این مدتی که کم نگاشتم آنقدر اتفاقها افتاد که به موجب آن کمی اخمو ، کمی غمگین ، به قول محمد حسین " عصبانی" دیده میشوم. کم کم دارم بزرگ میشوم و البته این بزرگ شدن برای خودم دردناک است... آخ که این روزها چقدر جای یک نفر خالیست که پیدا شود و به من یاد آور شود که آنهمه شیطنتت کو ؟  قبول دارید که گاهی زندگی  از کف می رود و نمی شود جمعش کرد ؟

پ ن ٢ : تلخی بعضی  تجربه ها در زندگی تا ابد به کام آدم می ماند ، مثل رسیدن به شناختی که نتیجه اش خلاف تمام باورهای قشنگ در مورد کسی یا چیزی باشد. و تلخ تر از آن قربانی شدن همین باورها در آن راه است ...  منظورم را رساندم؟


پ ن ٣ : هر کسی هستید ، در هر لباس و شخصیتی که هستید ، این را از من بپذیرید که هیچ وقت ارزشهایتان را قربانی خودخواهی یا هر چیز دیگر نکنید ، همین ارزشهاست که نام انسان را برازنده تان میکند .


پ ن۴ :شما را قسم میدهم که  جان عزیزانتان با هم صاف و یکرنگ باشید که هیچ چیز در زندگی تهوع آورتر از چند رنگی نیست ، به عبارتی برای سمت چپ سینه خود و دوستانتان ارزش و احترام قائل شوید ...

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/۱٢/۱ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان