دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

بی تو نه زندگی خوشـــم
بی تو نه مردگی خوشــــم
...

هی قبیله باران
تمام راه را بیراهه رفته اید انگار
اینجا کویری تشنه  است
چشمانش فریاد کنان
آرام و منتظر
چشم به راه...
..

***

پ ن ١: سرم به چارچوب‌های خیالی می‌خورد.. خیلی زیاد تر حالا.. این روزها خیال از من سر می رود‌..

پ ن ٢: چه تاثیر شگرفی داشت این کفر ... دائم به یاد توام بایک نگاه عمیق و یک خط بین دو ابرو... این منم که حوالی تو میچرخم یا تویی که به من سر زده ای؟!

پ ن ٣ : امروز ١ ساعت و نیم تمام بعد از بیداری به سقف خیره شدم و به تو فکر کردم و انگار دلم هی میخواست دوباره بخوابم و حالا حالا ها بیدار نشوم،شاید به امید خوابی خیالی نگاهی از تو... 

پ ن ۴ : میمانم همین جا ... روی خط شرک و کفر و ارتداد و شک ... باشد که تو هم بمانی همینجا مقابلم چشم در چشم ...

پ ن ۵ :
حال اسپندی را دارم روی آتش ...
و باور کن آرامشی جز تو
 نمیخواهم ...
نمیخواهم...
نمیخواهم...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٩ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

تنهاترین بهترینم!
وقتی تو دوست داشتنی هستی
نمیشه تو رو دوست نداشت ...

پ ن : میخواهمت با تمام وجود ، چه تمام دنیا را ارزانی م کنی ، چه همه اش را دریغ م ...
دیکته میکنم از آغازین دم تا پایانی ترین بازدم...
میخواهمت
از نو
میخواهمت
از نو
میخواهمت
از نو
...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۸ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

 

میخواهم کمی برای خودم کفر بلغور کنم
شاید آن وقت یادت ...
 سر سوزنی یادت به من افتاد
قرار میگذارم باتو
من روی خط مرزی ارتداد و کفر و شک می ایستم.

دستم را گرفتی و کشیدی ام که هیچ
و گرنه

میروم که میروم که میروم.

خواستی در چشمانم نگاه کن
نخواستی که هیچ
من هم چشمانم را میبندم
اما بدان!

خدای من این گونه
نبود که نبود که نبود.

تهی بودن از هر احساس
مزد امید من نبود
این آوار حق شانه های من نبود
من روی خدایی ت حساب کرده بودم .
و تو باورم را
شکستی که شکستی که شکستی
من کفر میگویم
ناشکری میکنم
تا دیگر نتوانی

اینهمه غصه را به خوردم دهی  
و نامش را بگذاری امتحان !

اصلا"
تازگیها خوب که نگاه میکنم
می بینم من هم
خدا را دو تا
و خرما را یکی میخواهم
یا کافران را بیشتر خدایی
یا خدای من یکی نیست
کدام؟

...
..
.

بند از بندم جدا کنی
باز همان دختر دل نازک احساساتی هستم که بودم...

***

پ ن ١: به سراغ من اگر می آیید ...
نه اصلا" به سراغ من نیایید
میخواهم کمی با خودم خلوت کنم . 

پ ن ٢ : حقوق تمامی کامنت های نداده محفوظ است، لطفا" کمی دیگر صبر کنید از خجالت یکایکتان در خواهم آمد...

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٧ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

 

بی هیچ مقدمه ای اینبار ساده مینویسم :

برای کسی که نوشتن حکم نفسش را دارد . دوری سخت است. اما وقتهایی هست در زندگی که تمام وجودت پر میشود از حرف از کلمه از احساسهای متفاوت اما زبانت بند آمده و تو نمیتوانی از دلت آزادشان کنی. اینجور وقت ها احساس میکنم که گلویم را با غل و زنجیر بسته اند. احساس خفگی میکنم. حال و احوال مرا که میدانم جویا نیستید ، اگر بپرسید بد نیستم. برای شمایی که یاد من هستی میگویم که کمی ... نه خیلی ...مثل همیشه محتاج دعایتان هستم. دلم برای همه تان تنگ شده به همین وسعت دل قسم ! بارها آمدم پای کی ورد نشتم و زل زدم به صفحه کلید اما نشد که بنویسم. امتحان ها و مشغله های فکری و ...
بارها قلم گرفتم و چشمانم را بستم و همه ی کلمات هجوم آوردند اما باز زبانم بند آمده بود و نتوانستم به تصویر بکشمشان روی کاغذ.

اما مژده میدهم که به زودی در این وبلاگ روح تازه ای دمیده خواهد شد. و از سر خواهم نوشت.

فقط بگذارید این حال ابر و باد بگذرد آن وقت ... 

***

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته امکجا
ندیده ای مرا ؟

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۱ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان