دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

 

بسم الله النور.
بسم الله نور النور.
بسم الله نور علی نور.
بسم الله الذی هو مدبر الامور.
بسم الله الذی خلق النور من النور.
الحمد لله الذی خلق النور من النور
و انزل النور علی الطور فی کتاب مسطور
فی رقّ منشور بقدر مقدور علی نبی محبور.
الحمد لله الذی هو بالعزة مذکور و بالفخر مشهور
و علی السراء و الضراء مشکور و صلی علی محمد و آله الطاهرین.

***

پ ن ١ : پیشاپیش سال نو مبارک
پ ن ٢ : بالاخره بعد از این همه تاخیر به یک سفر ١٠ روزه  می روم تا کمی غبار غربت را از تن بتکانم .لحظه ی تحویل سال از صمیم قلب برای همه دعا میکنم ...حتی شمایی که نمیشناسمتان!
شما هم مرا از یاد نبرید که محتاج آن دعایی هستم که از لبان شما به آسمان فرستاده می شود...
از خدا برایتان روزی مریم , قصر آسیه ,تقوی حسین (ع) , قلب خدیجه , دوستی فاطمه ,جمال یوسف و ثروت قارون , حکمت لقمان , ملک سلیمان و صبر ایوب و عدالت علی (ع) و حیای زینب , عمر نوح و محبت اهل بیت رسول خدا را خواهانم...

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٧/۱٢/٢۳ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

 

حقیقت آیینه ای بود که

 از عرش به زمین افتاد و خرد شد

و

هر تکه اش به دست کسی افتاد

و هر که تکه ای از آن را یافت

و خود را در آن دید پنداشت که

حقیقت را یافته است !

***

پ ن:  من از شما بابت خنگ نبودنم عذر میخواهم .ببخشید که نمی توانم باورتان کنم ،وقتی رو به رویم می ایستی و برایم لبخندی از ته دل میزنی و در عین آرامش دروغهایت را به خوردم میدهی ! و مرا احمق فرض میکنی ، دلم میخواهد فریاد بزنم و بگویم" ..."

***
حاشیه : دختر بدرالدجا امشب سه جا دارد عزا
گاه میگوید پدر ،گاهی حسن ، گاهی رضا !
"مرا هم دعا کنید"

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱٢/٦ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

 

 

  چه فرایند پیچیده ایست یاد آوری خاطرات وقتی بی دلیل و به واسطه تلنگرهای بی ربط یاد حوادث و خاطرات  دوری می افتی که فکر می کردی در ته ذهنت مدفونشان کرده ای... خاطرات خوب اصولا باعث نوستالوژیک شدن می شوند و خاطرات بد هم که...
دیروز بعد از ظهر وقتی بازیگوشی محمد حسین ، خواب عمه نصیبه را مختل کرد ، یاد آن وقتی افتادم که بعد از ظهرها خانه پدر بزرگ ، وقتی آرام و قرار نداشتیم پدر بزرگ خدابیامرز پاهایمان را با جوراب می بست تا اینقدر از پشت بام گرفته تا زیر زمین را ندویم و خانه را روی سرمان نگذاریم ، دلم میخواست پاهای محمدحسین را بگیرم و  با جوراب ببندم دستش را هم به دست خودم ! اما دیدم زبانش را چه کنم که مدام مرا سوال پیچ می کند ! تنها کاری که از دستم بر آمد این بود که دست از خواب بکشم و پاسخگوی سوالهای متفاوتش باشم.
همیشه با یادآوری خاطرات کودکی ، حسی شیرین درونم را قلقلک میدهد.درست است که سفر ما بدلیل آمدن آنها منتفی
  شد و برنامه ریزی ما بهم ریخت ،(البته نیمی از دلائل سفر ما بخاطر دیدن محمد حسین بود که او پیشدستی کرد) با اینحال از وقتی آمده سراسر خانه را پر از هیجان و انرژی کرده ،وقتی که پای بازی و حرفهایش مینشینی چنان از دنیای آدم بزرگی جدا میشوی که انگار هیچ دغدغه ای نداری و هوس بچه شدن میکنی !
چند روز پیش  هم ،همه با هم پیکنیک رفتیم و خوش گذشت ، خلاصه خستگی و دلتنگی ما تا حدودی بدر شد.

پ ن :  این روزا خیلی خیلی خوبه ...خدا رو شکرلبخند

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٧/۱٢/۳ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان