دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

 

 

هر چه تا به حال شنیده ای قبول ...

اما شاه ماهی تنگ بودن هم بد نیست ،

اگر بدانی ،
ماهیهایی که به دریا می رسند

از افسردگی می میرند...!

.

.

.

پ ن : دارد ...ندارد...؟! نمیدانم، شاید من زبان بسته شدم

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۸٧/۱٠/٢۸ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

من از پس نسلها بی وفایی زمین به آسمان سخن میگویم و تو ای ماه از پشت قرنها غبار بی لیاقتی زمین، هنوز برایم چشمک میزنی! وامیدواری که اگر آن روز زمین ، برای رسیدن به آسمان دستهای تو را رد کرد ؛ شاید برق نگاهت اینبار پلی باشد برای آسمانی شدن من!
خوب میدانم ای عزیز... این من بی دل تا دلی خالی از زنگار برای  تو  بیابد، سالها و قرن ها طول خواهد کشید،و شاید هم هرگز!
تکرار میکنم ... مـــاه ...مــــاه...مــــاه بنی هاشــــم...عب ب ب ا ا ا سسس... لکنت ، زبانم را به بازی میگیرد...

نامت برای زبانم سنگین است ، چنانکه درکت برای نامردمان آن روز!
وقتی که نامت رعشه بر تنشان می انداخت و نورت چشمانشان را کور میکرد؛ وقتی سکینه زیر نور ماه ساعت ها می نشست و خبر از گردباد و ابرهای سیاه زمانه نداشت.
علمدار غریب کربلا!
چگونه و از چه با تو سخن بگویم ، وقتی که از شرم مرثیه  زبانم قفل میشود و حرف هایم یکی پس از دیگری در مقابل معرفتت جان میدهند.
می خواهم بدانم که چگونه است که تشنه لبی آب را برابر دیدگان خویش میبیند و همچنان بر تشنگی خویش اصرار میورزد... که هیهات من آب بنوشم در حالی که برادرو اهل حرم تشنه اند؟!
این چه رازیست که تو را بر آن میدارد که جز لحظه جان دادن ، برادرت را " برادر "خطاب نکنی؟!
آری تو فرزند شیر خدایی ، تو ماه صورت و ماه سیرت بنی هاشمی !
ساده میخوانمت ای برادر
حسیــن !
و بندهای دخیلم را به دستانی می بندم که از حصار و بند تن رها شده اند و هر گره ای را میگشایند...
و دلم را نذر چشمانی می کنم که بر این دار مکافات بسته شدند ؛ تا زمین بماند و شرمندگی و آه زینب!
زمینی که حال تا قیام قیامت زیر بارگاه تو اشک میریزد و التماس میکند که سیاه رویی و نگون بختی اش را ببخشی؟ در حالیکه وقتی سکینه از عمویش آب خواست ساکت ماند تا بار بی لیاقتی زا تا ابد به یدک بکشد...
 و ما وارثان زمین ، بارها برای تو و برادرت و اهل حرم اشک میریزیم بی آنکه هنوز "عین" عاشقیتان را درک کرده باشیم و من گمان میکنم که 72 قرن هم برای فهمیدن 72 لاله کربلا کم باشد...
مـــاه سیرت بنی هاشم!
زل می زنم به نامت و ناگاه به خلسه ای شیرین فرو میروم ... مست میشوم از جام معرفتت، و ناگاه صدای گریه و خنده و ناله و هلهله در گوشم می پیچد...گر میگیرم از غمت و از شرم آب میشوم...می خواهم از نو پیدایت کنم ورای این مرثیه ها...ورای این ضجه و گریه ها میخواهم بشناسمت، ادب و معرفتت را، شجاعت و خداترس بودنت را...مهربانی و عاشقیت را..
آیا برای مـــن ...از پس ده ها نسل فاصله و دلی پر از زنگار ، برای رسیدن به تو راهی هست ؟
.
.
.
اگر تو بخواهی...

پ ن : من از کودکی عاشقت بوده ام!

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٧/۱٠/٢٠ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

 

 

نبسته ام به کس دل ،
نبسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج ،
رها رها رها من

ز من هر آنکه او دور
چو دل به سینه نزذیک

به من هر آنکه نزدیک
از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی ،
نه باده در صبویی

که تر کنم گلویی ،
به یاد آشنا من

ستاره ها نهفتم در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست ،
هوای گریه با من،

هوای گریه با من...
...

..

.

 

***

پ ن ١ : دلم تاب دوری نیاورد ، دوباره نگاشتم!

پ ن ٢ : این روز ها حس خوبی دارم ، چیزی مثل سکوت ، آرامش ... نه شاد و نه غمگین ، کمی با غربت آمیخته ام و بیشتر درکش میکنم ...  او  هم کمتر  اذیتمان می کند !
و
خدا قشنگ ترین حس درونی ست که یک انسان میتواند لمسش کند ... مرا در غربت جز او یاری نیست!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٧/۱٠/۳ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط NasibeH نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان