دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

آهای تو که به خوابی عمیق و سرد رفتی
تو قلب ها سبز موندی اگرچه زرد رفتی

کنار خاطراتم با تو همیشه خنده ست
طرحی که از تو دارم شبیه یک پرنده ست

شب و روز پیش منی ،تو هنوز پیش منی
تو هنوز تو سفره ی دل درویش منی

هرجا که باشی خوبه ، روشن و بی غروبه
غمی نداره تا هی ، به قلب تو بکوبه

تو اوج هر بی کسی همیشه سبز و زنده
بدون دلواپسی پر بزن ای پرنده

شب و روز پیش منی تو هنوز پیش منی
تو هنوز تو سفری دل درویش منی...

در خلوت زندگي، تحمل دلتنگي هايي که مدام به پنجره دل ما تلنگر مي زنند، آسان نيست...
خاطرات شيرين روي ريل ذهن ما به سرعت ثانيه ها مي گذرند و ما دلتنگ آن چيزهايي مي شويم که روزي لحظه هاي دلپذيري مي آفريدند....يکي در اين گذر، دلش براي آدمهايي تنگ مي شود که در بخشي از خاطراتش جا خوش کرده اند. ديگري دلتنگ آواهايي است که از دور حواسش را مي نوازند.آن يکي وقتي در آينه مي نگرد، دلش براي شب از دست رفته گيسوانش تنگ مي شود و براي همه آن روزها، ماهها و سالهايي که به تدريج شفافيت هايش را به آنها سپرده است.من اما لا به لاي اين حال و هوايي که ماندن و نفس کشيدن را معنا مي کند گاه دلم براي رفتن تنگ مي شود.امروز دلتنگ خاطراتي شده ام که پشت سر جا مانده اند و بي تاب آرزوهايي که از روبرو مي گريزند....
دلتنگ لبخندی شدم که چون کسی از در خانه ات وارد میشد بی آلایش پیشکش حضورش میکردی،
دلتنگ غمی که هنگام همه ی خداحافظی ها در صورتت میخواندیم. آقایی که نه برای ما که برای همه از دوست و اشنا گرفته تا غریبه ها آقا بود و مهربان... امروز 40 روز از رفتنت میگذرد...وما چون رسم قدیمی اشک هایمان را که هزاران کاسه میشد بدرقه ی راهت کردیم تا شاید روزی رسد و تو از در بیایی...اما حیف که همه دلمان را به عکس و فیلم و خاطراتت خوش کردیم... و حرفها و درسهایی که از تو برایمان به یادگار ماند...در وصف عظمت و بزرگی تو همین بس که در خانه ات به روی همه باز بود ...روزی بر خانه ات نگذشت که تو میزبان مهمانی نباشی... و با عشق  از حبیب خدا پذیرایی نکنی... سالها تحصیل و کسب معرفت از تو وجودی ساخته بود که  بعد رفتنت جای خالی ات نه در خانه ی تو که در همه جا دیده میشد...برکتی بودی که هنوز نتوانستیم نبودت را درک کنیم...آقایی که آنقدر متواضع و فروتن بودی که گمان نکنم بعد تو کسی بتواند جایت را بگیرد...وقتی در سلام حتی به بچه ها پیش دستی میکردی...وقتی بادستان لرزان خود چای جلوی مهمانت میگذاشتی...وقتی در عین بزرگی کوچک نفسی میکردی...
دلتنگ نگاهی هستم که همیشه بر در بود و منتظر حبیب خدا ...
چه خوب یادم هست ،چند سال پیش وقتی به خاطر کهولت ، برایت صندلی خریدیم و باز با مخالفت تو روبرو شدیم که من بالا بشینم و مهمانم روی زمین؟! کجای دنیا بزرگی چه از علم ..چه از سن..چه از شخصیت از ته دل به دیگران چه کوچکهای سنی..چه شخصیتی..چه علمی ...خالصانه احترام میگذارد...سالها بوشهر و در منطقه ی دشتی، سالیانی  نجف، سالها قم در پی شناخت خدا و شناساندن خدا از پی عمر دویدی..و چه خوب میدانستی مفهوم "رفتن رفتن است و ماندن خیال"
میگفتی به ما نوه ها که:" ذهنتان را بجای این تلوزیون و بازی و برنامه مشغول درس و کتاب و تحصیل کنید که ذهن شما چون آبیست که چون راکد ماند فاسد می شود"
 بعد تو نه ما نه فرزندانت که کرور کرور آدم بود که اظهار یتمی میکرد... قیامتی که میگفتند درهمه ی روستاهای دشتی مخصوصا"کردوان" بعد رفتنت به پا شد...و خانه هایی که خالصانه بر بامشان پرچم عزایت را بنا کردند..بی آنکه نسبت نسبی با تو داشته باشند...

 

"آیت الله حاج شیخ حسن امامی حجتی به ملکوت اعلی پیوست"

خبری که تا مدتها سنگینیش را نه بر قلبمان که بر همه ی وجودمان حس خواهیم کرد... وقتی که به کارهای کم ارزش  مشغول بودیم ...نگاه عاقل اندر سفی برما میکردی و باز لبخندی که از همه ی دنیا با ارزش تر بود خجالت زده مان میکرد...
هر سال روز پدر و جشن کوچک و صمیمی که ما نوه ها و فرزندانت برایت میگرفتیم ...تو پیر بودی و ما نمیدانستیم چه برایت بخریم که هم نیازت باشد هم در این سن به دردت بخورد..یکی جانماز برای اینکه با عبادتت متبرکش کنی یکی جوراب و شلوار زمستانی ... یکی قوری میخرید که صبح ها برای خودت در آن چای دم کنی.. . پارچه برای قبا و عمامه ...دیگری میوه ، پسته،تنقلات ، آبمیوه و هرچیزی که برای سرحال بودنت لازم بود...و تاکید میکردیم که همه را خودت تنها بخوری تا قوت بگیری..اما شب نشده در پی بذل و بخشش تو به نوه ها و نتیجه ها از آن جز مقداری اندک چیزی باقی نمی ماند .
امسال اما روز پدر یکی یکی به هر کسی که از در وارد میشد عیدی میدادی ، میگفتیم : ما باید هدیه بدیم نه شما...جواب میدادی :امسال من میخواهم عیدی بدهم ، رسم تو این بود که همیشه عید فطر را عیدی می دادی ، امسال انگار از پیش میدانستی که مسافری...پس عیدی را پیش پیش روز پدر به ما دادی..هر سال عید فطر پذیرای مهمانهای زیادی بودی ...اما عید امسال در خانه ات خیلی سوت و کور برگذار شد که تو میزبان ما خود برای همیشه به میهمانی خدا رفته بودی..
امسال همه در نگاه آخری که با تو برخورد کرده بود غزل خداحافظیت را خواندند و در لحن خدا حافظ گفتنت شنیدند...94 سال عمری که با عزت گذشت و با عزت هم تمام شد...وما هنوز غرق این افکاریم که عمر نوح هم برای خوبی های تو کم بود...
کم بود...کم بود....

حتی اگر از اشکهای ما سیل بر زمین جاری شود. دنیارا ببرد...باز ذره ای جای خالی تو پر نمیشود...ذره ای ار دلتنگی ما کم نمیشود...
نمیدانم چرا قربون و صدقه رفتنهای ما رفتنت را به تعویق نینداخت ... دنیا برای مرد آسمانی چون تو کوچک بود... دنیا برایت رنگی نداشت ... جای تو اینجا نبود ..آن بالا بود ...تو آسمانی بودی ...از اول هم به اینجا تعلق نداشتی...

حرفهای ما هنوز نا تمام ...
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی !
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٦/۸/۳٠ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ توسط NasibeH نظرات () |

                                                                                                                                      

سالنامه جهان 
ماهنامه زمين و آسمان
روزنامه هاي صبح و عصر را
مرور مي كنم

باز هم خبر
باز هم خلاصه‌اي
از هزار سال اتفاق‌هاي دور و بر
باز خط به خط
نشانه و علامت است
سطر سطر زندگي
گزارش قيامت است

*

باز هم مصاحبه
بين آدم و عدم
بين آنچه مي‌رود به باد
دم به دم

باز سرمقاله‌اي به خط مرگ
باز عكس‌هاي آن و اين
باز پنج شنبه‌ها و جمعه‌ها
نه، تمام روزهاي هفته
روزِ واپسين
اول او و آخر او
بعد تا ابد هميشه نقطه چين...

*

باز آگهي
باز در ستون تسليت
اسم ها چقدر آشناست
اسم من
اسم تو
اسم ها همه شبيه اسم ماست
اسم هايمان چه تند و تيز
مي دوند
تا به انتهاي صفحه‌هاي رستخيز

*

در كنار اسم هايمان نوشته اند:
جمله جمله، واژه واژه، حرف حرف
هرچه كرده ايد
توي سررسيد ِ روزگار
يادداشت شد
دانه دانه لحظه كاشتيد
باغ ِ لحظه هاي هر كسي
آخرش شبيه آنچه كاشت، شد

***

سالنامه جهان
ماهنامه زمين و آسمان
روزنامه‌هاي صبح و عصر را
مرور مي كنم
مژده داده اند در شماره هاي بعد
در همين يكي دو روزِ زودِ دور دست،
توي ويژه نامه‌اي كه محشر است،
سردبير روزنامه حيات،
او كه متن آب و آفتاب را نوشت،
شاعر سروده‌هاي دوزخ و بهشت،
قصه گوي برگ و بار و ابر و باد،
او كه نور را به خاك ياد داد،
واژه هاي مرده را
زنده مي كند دوباره در قصيده معاد

عرفان نظرآهاري

قیصر هم رفت...به همه ی بچه های روی زمین،بچه هایی که الان بزرگ شدن ...همه ی بچه های دیروز و امروز از ته دل تسلیت میگم...

رفیق روزهای بچگی!

                       

                               ...روحت شاد و یادت گرامی...

از قیصر امین پور

وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خوانم

چندیست لبخند ها ی لاغر خود را در دل ذخیره می کنم باشد برای روز مبادا

اما در صفحه های تقویم روزی بنام روز مبادا نیست

آنروز هر چه باشد روزی شبیه دیروز، روزی شبیه فردا،  

روزی درست مثل همین روزهای ماست 

اما کسی چه میداند شاید امروز نیز روز مبادا باشد 

وقتی تو نیستی نه هستهای ما چونان که بایدند نه بایدها 

هر روز بی تو روز مباداست . . . !!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٦/۸/۱٥ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ توسط NasibeH نظرات () |

نفس که مي کشم ، با من نفس مي کشد .قدم که برمي دارم، قدم برمي دارد.اما وقتی که می خوابم ، بيدار می ماند تا خوابهايم را تماشا کند....

او مسئول آن است که خوابهايم را تعبير کند.او فرشته من است، همان موکل مهربان.اشک هايم را قطره قطره می نويسد.دعاهايم را يادداشت می کند. آرزوهايم را اندازه می گيرد و هر شب مساحت قلبم را حساب مي کند و وقتی که مي بيند دلتنگم ، پا در ميانی مي کند و کمی نور از خدا مي گيرد و در دلم مي ريزد،تا دلم کوچک و مچاله نشود.
به فرشته ام ميگويم:از اينجا تا آرزوهای من چقدر راه است؟من کی به ته روياهايم ميرسم؟ميگويم:من از قضا و قدر واهمه دارم.من از تقدير ميترسم.از سرنوشتی که خدا برايم نوشته است.من فصل آينده را بلد نيستم.از صفحه های فردا بيخبرم.ميگويم:کاش قلم دست خودم بود....کاش خودم مينوشتم.....
فرشته ام به قلم سوگند مي خورد و آن را به من مي دهد و مي گويد:بنويس.هر چه را که مي خواهی... بنويس که دعاهايت همان سرنوشت توست.تقدير همان است که خودت پيشتر نوشته ای...
شب است.فرشته ها پايين آمده اند و تا پگاه درود است و سلام.قلم در دست من است و مي نويسم.مي دانم که تا پيش از طلوع آفتاب تقديرم را خدا به فرشته ها خواهد گفت.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٦/۸/٧ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ توسط NasibeH نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان