دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

پاهایم در آسمان گیر کرده اند، باور کن ! رفته بودم احوالی از مهتاب بپرسم، کمی با - زهره - در راه شیری قدم بزنم ، یک دسته ستاره بچینم و برگردم . همین!

 اما این آسمان ، با آن هوای دامنگیرش رهایم نکرد که نکرد ! هی فریاد کشیدم که من زمینی ام، خاکیم، به خدا اهل این آبادی نیستم ،من اهل خرابی ام ، اهل خرابه ام ، من ویرانم ، ویرانه ام و فریاد کشیدم ، فریاد کشیدم و فریاد کشیدم ...

این آسمانی ها دامنم را رها نمی کنند . باور کن پاهایم در آسمان گیر کرده اند.-آسمانی شدن -که از من بر نمی آید ،

اما - هوایی - شدم ، هوایی هوایی......

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٥/۸/۱٩ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

 مرد جوانی از دانشکده فارغ التحصیل شد . ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو میکرد که روزی صاحب آن ماشین شود.مرد جوان از پدرش خواسته بود که برای هدیه ی فارغ التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد . او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد . بالاخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه ی خوصوصی اش فرا خواند و گفت :

 من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هرکس دیگری د ر دنیا دوست دارم . سپس یک جعبه به دست او داد . پسر ، کنجکاو ولی نا امید جعبه را گشود و در آن یک کتاب زیبا را یافت که روی آن نام او طلا کوب شده بود.

با عصبانیت فریادی کشید و گفت : با تمام مال و دارایی که داری ، یک کتاب به من هدیه میدهی؟

کتاب را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.

سالها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد خانه ی زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده ، یک روز به این فکر افتاد که پدرش حتما خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز   فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود .

اما قبل از اینکه اقدامی بکند ، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر تمام اموال خود را به او بخشیده است . بنا بر این لازم بود فورا خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید .

هنگامی که به خانه ی پدر رسید در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد . اوراق و کاغذهای قدیمی پدر را گشت و آن ها را بررسی نمود و در آن جا همان کتاب قدیمی را یافت . در حالی که اشک می ریخت ، کتاب را باز کرد و صفحات آن را ورق زد  و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد . در کنار آن یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته بود‌ : تمام مبلغ پرداخت شده است....

 

چند باردرزندگی دعای خیرفرشتگان وجواب مناجاتهایمان را ازدست داده ایم ،فقط برای اینکه به آن صورتی که انتظارداریم رخ نداده اند؟

 

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٥/۸/۱ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان