دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

 

پسرک شادمان از مدرسه برگشت ، کاغذ و قلمی برداشت رو به روی خود نهاد و شروع به نوشتن کرد.

بابت مرتب کردن اتاقم   ...   ۲دلار

بابت نمره ۲۰ در درس دیکته   ...   ۳دلار

بابت آب دادن به گل ها   ...   ۲دلار

بابت کمک به پدر در خرید   ...۳دلار

جمع این کارها میشود   ...   ۱۰ دلار

* * *

کاغذ را به دست مادر داد و گفت: بخوان

مادر نگاهی به کاغذ کرد و بعد با همان لبخند همیشگی که زیباترین انسان را در نگاه پسر تداعی می کرد ، دو زانو نشست رو به او کرد و گفت:

بابت ۹ ماه تحمل وزن تو    ...   هیچ

بابت ۲ سال شب بیداری و تر و خشک کردن تو   ...   هیچ

بابت دل نگرانی های شبانه و فرستادن تو به مدرسه   ...   هیچ

جمع  این کارها باز می شود   ...   هیچ

پسرک شرمزده از کاری که کرده بود، اشک در چشمانش حلقه زد ، کاغذ را از دست مادر گرفت و روی آن با قلم بزرگ نوشت:

(( صورت حساب قبلا" پرداخت شده است ))

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٥/٤/۱۳ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان