دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

بادت اندر شهر ، یاری بر قرار و بر دوام

سال خرّم ،فال نیکو،مال وافر ،حال خوش

اصل ثابت ، نسل باقی،تخت عالی، بخت رام

این بهار در بهار و به همتون تبریک میگم . انگاری امسال عیدمون دیگه واقعاُ عیده

عیدتون مبارک

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٥/۱٢/٢٤ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

یک سال گذشت و چهار فصل ...

 خدای من! یک سال گذشت، هر چه کردم دیدی ،هر چه بخشیدی و عفو کردی ندیدم! خدای من ! یک سال گذشت و چهارفصل.هراسان شدم ،پناهم دادی .بیمار شدم ،شفایم دادی.آرامش و امنیت که رسید طبیب و پناه را از یاد بردم.

خدای من! یک سال گذشت و چهارفصل و دوازده ماه. پی تقدیری نیکو پرسان گشتم، شب قدر مرا خواندی بر سر خوانی. پر از عشق و معرفت تا طلوع فجر گریستم و دستان ملتمسم به آسمان بلند بود. قلم رحمتت بر صحیفه ی بی تقدیرم خواست که بنگارد تقدیری نیکو را. هیهات!

با آفتاب فردایش تقدیری دیگر را جست و جو کردم و بار دیگر آرزوی خیسم خشکید و بر باد رفت.

خدای من ! یک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه و سیصد و شصت و پنج روز .هر روز بر سجاده ی عبادت  به رسم عادت زانو می زدم که ذکر تو گویم. پیشانی بندگی بر تربت آن نازنین می نهادم و بندگی هزاران معبود دیگر می کردم و لحظه لحظه اش معبود یگانه را از یاد می بردم...

خدای من! یک سال گذشت و چهار فصل ...

چه می گویم ؟! خدای من ! سال ها گذشت ، ده، بیست، سی سال کم یا زیاد . چه فرقی می کند. هر چه کردم دیدی و هر چه بخشیدی و عفو کردی ندیدم.

خدای من چگونه است که هم چنان دوستم داری و به محبت می خوانی ام؟ چه گونه است که رهایم نمی کنی؟ چگونه است که هرگز ، هرگز از تو نا امید نمی گردم ؟ این چه رسم خدایی ست؟

خدای من آوای ملکوتی با مقلب القلوب والابصار می آید، تو مرا می خوانی که بخوانمت؟ این منم با حسرت سال های رفته یا مدبر اللیل و النهار !این منم با هزاران امید به سال پیش رو یا محول الحول والاحوال !

خدای من ، بندگی ام را بپذیر. التماس مرا بشنو .حول حالنا .حول حالنا . حول حالنا... خدای من آرزویم چه شد؟ الی احسن الحال .

خوب من بوی عطر تحویل می آید ، چه مبارک تقدیری!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٥/۱٢/٢٢ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

دخترک در برابر دفتر خاطراتش نشست.

آرام آنها را ورق زد.

صحنه ها پی در پی اجرا می شدند.

 کارگردان ناتوانی بود که از مونتاژصحنه ها برنمی آمد.

بادی وزید.

برگها به سرعت ورق خوردند.

مثل سالهایی که سریع و بی سر وصدا از پیش چشمانش عبور کردند.

و او غرق در اوهام دنیا

رفتن هیچ کدام را حس نکرد.

....

خدایی دید .

نامش را مظلوم نهاد.

نوری دید

تسبیح... گل...پرنده ...درخت...

و حالا اشرف مخلوقات : انسان!

اشرفی  که کنار ادات ایمان

گل...پرنده ... درخت

احساس حقارت می کرد.

...

باران بارید.

خاطراتش را شست و با خود برد.

او ماند...

بغض ماند...

تنهایی ماند...

و

نوری که در خاطراتش گم شد.!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٥/۱٢/۱٧ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط NasibeH نظرات () |

زمستان است , برف و برف, سه نقطه ,کوچه ای تنها

که تنها عابرش سایه ی تنها و بی فردا

شکست او ناگهان او بغض و سکوت کوچه را باهم

به قرچ, قرچ بی پایان کفشی پاره در پاها

به فکر خانه ای تاریک, آهی سرد از حسرت

کشید و اشک هایش بی تامل یخ زدند آنجا

رسید او پشت در اما کمی این پا و آن پا کرد

-خدایا می شود کابوس تلخم را کنی رویا-

درون خانه اش حتما" نگاه کودکی بر در

و یا کز کرده در کنجی میان حسرت گرما

کلید آهسته می چرخید میان دست لرزانش

صدایش می کند : نازی بیا...بابا...بیا... بابا

جوابش را سکوت تلخ خانه ای می دهد پاسخ

میان بغض می گوید بیا نازی...بیا اینجا

میان شعله شمعی نگاهی سرد می ماند

نگاهی خالی از هر گونه شعر و قصه ی فردا

***

به سینه می فشارد او تمام پیکر دختر                                                                              

حباب آرزوهایش به موجی رفته با دریا

صدای ضجه ی مردی به شهر می پیچد

خلاصم کن ...خلاصم کن ...خلاص ای لعنتی دنیا

***

زمستان است,برف و برف,سه نقطه کوچه ای تنها                                                                    

و قلب شیشه می ماند میان غربت و سرما

...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٥/۱٢/۱٥ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود . پريشان شد و آشفته و عصباني ، نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد .

images03.jpg

دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود . پريشان شد و آشفته و عصباني ، نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد .
داد زد و بد و بيراه گفت ، خدا سكوت كرد . آسمان و زمين را به هم ريخت ، خدا سكوت كرد . جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سكوت كرد . به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد ، خدا سكوت كرد . كفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سكوت كرد .دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد . خدا سكوتش را شكست و گفت : «عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت . تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست­دادي،تنها يك روز ديگر باقي­است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن . »

لا به لاي هق هقش گفت: « اما با يك روز ! با يك روز چه كار مي توان كرد !؟ »

خدا گفت : « آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد ، هزار سال هم به كارش نمي آيد .» و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : « حالا برو و زندگي كن .»

او مات و مبهوت، به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد . اما مي ترسيد حركت كند ، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد . قدري ايستاد... بعد با خودش گفت :وقتي قردايي ندارم ، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد . بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم .

آن وقت شروع به دويدن كرد زندگي را به سر و رويش پاشيد ، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود ، مي تواند بال بزند ، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد ، مي تواند...

او در آن يك روز آسمانخراشي بنا نكرد ، زميني را مالك نشد ، مقامي را به دست نياورد اما ... اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد . روي چمن خوابيد . كفش دوزكي را تماشا كرد .

سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد .

او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد ، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد .

او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : « امروز او در گذشت ، كسي كه هزار سال زيسته بود ! »

عرفان نظرآهاري

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٥/۱٢/۱٠ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان