دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

و انگاه افتابگردانی از گوشه ای طلوع کرد و به میان کارهای ما سرک کشید. و ما هیچ ندانستیم امدنش از کدامین سو بود.میدیدیمش که هر روز از سحرگاهان یکجا مینشیند و بالا امدن خورشید را نظاره میکند و تا شامگاهان همچنان روی بر او نگاه میدارد و با او می گردد.انگاه تازه دانستیم که چرا به او میگویند :افتابگردان !

و از انجایی که خورشید در اسطوره ها نماد حقیقت بود.افتابگردان را نکو داشتیم و خواستیم تا با ما بماند و نشان ما باشد. نه به ان نشان که خود را حقیقت بپنداریم و نه حتی به ان توهم که روی خود را به سوی حقیقت بدانیم . بلکه تنها به نشان ارزویی که در قلبمان روییدن گرفته بود که : ای کاش می توانستیم انگونه باشیم.

و اگر غیر از این بود - او هرگز نمی پذیرفت. 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٤/۱/۳۱ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

 

 

سالها قبل-در قرن 15میلادی- در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ-خانواده ای با 12 فرزند

زندگی میکردند.تهیه ی غذای این عده برای پدر خانواده بسیار سخت بود.پدر خانواده در یک مغازه زرگری روزی 18 ساعت کار میکرد و شبها در ازای کارهای کوچک از همسایگان پول می گرفت.علیرغم این شرایط نا امید کننده البرت دوور و برادر بزرگترش هر دو یک ارزو در سر می پروراندند.هر دوی انها ارزو داشتند تا تمام استعداد خود را در راه هنر بکار ببندند.اما میدانستند که پدرشان هرگز نمی تواند خرج تحصیل هر دوی انها را برای دانشکده هنر پرداخت کند.بعد از مدتها مشورت و تفکر شبانه –دران تختخواب شلوغ بالاخره به یک نتیجه رسیدند:شیر یا خط .بازنده به معدن می رفت و با درامد خود خرج تحصیل برادرش را در دانشگاه تامین مینمود.سپس هنگامی که برادر برنده درسش را به پایان میبرد – باید خرج تحصیل برادردیگر را از راه فروش تابلوها یا کار در معدن  تامین مینمود.انها تصمیم خود را یک روز صبح بعد از مراسم کلیسا عملی کردند و با سکه شانس خود را ازمودند. البرت دوور شرط را برد و به نورنبرگ رفت.الفرد به معدن رفت و برای 4 سال خرج تحصیل برادر را پرداخت.طولی نکشید تا کارهای البرت دوور از دو استادش فراتر رفت و هنر او با قیمت های بالا مورد استقبال قرار گرفت.هنگامی که هنرمند جوان به روستایش برگشت. خانواده اش یک مهمانی به مناسبت بازگشت موفقیت امیز و مغرورانه او به پا کردند. بعد از یک غذای فراموش نشدنی که همراه با موسیقی و خنده بود –البرت از جایگاه خود که بالاترین نقطه میز بود به سمت برادر محبوبش که سالهای عمرخود را در راه موفقیت او قربانی کرده بود رو کرد و گفت :اکنون نوبت توست الفرد. برادر مهربان من.نوبت توست که به نورنبرگ بروی و رویایت را ادامه دهی و من از تو مراقبت خواهم کرد.سپس با خوشحالی به چهره برادرش چشم دوخت. اما اشکهای او را دید که بر صورت شکسته اش فرو میریختند. الفرد سرش را تکان داد و بارها تکرار کرد:نه نه نه .

او رویش را به سمت خانواده اش برگرداند. سپس دستانش را جلوی چشم انها گرفت و گفت:نه من نمیتوانم به نورنبرگ بروم. دیگر برای من خیلی دیر شده .ببینید ... 4سال کار در معدن چه بلایی بر سر دستهای من اورده!

استخوانهای هر کدام از انگشتانم حد اقل یک بار شکسته و من اکنون نمیتوانم به راحتی قلم به دست گیرم و نقاشی کنم . دیگر برای من خیلی دیر شده.

یک روز البرت دوور برای تکریم از فداکاری برادرش الفرد دستهای او را نقاشی کرد. دستهایی که در معدن از بین رفته بودند.نام ان تابلو را به سادگی "دستها" گذاشت.اما قلب مردم جهان فورا برای ان شاهکار طپید و نام ان را" دستهای دعا کننده" نهادند.

اگر روزی یک کپی از این خلاقیت لمس کردنی را دیدی دوباره نگاه کن .بگذار به خاطرت بیاورد که اگر بخواهی به تنهایی کاری را به اتمام برسانی– هرگز- هرگز موفق نخواهی شد.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٤/۱/۱٧ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

دلتنگی تمام حجم سینه اش را پر کرده بود.اینجور وقتها نفس کشیدن هم برایش سخت می شد.اینجور وقتها به کلاغ ها فکر میکرد و به سیاهیشان و به صدای خشدارشان.اینجور وقتها حسی داشت و نداشت.انگار بود و نبود.حضور داشت و نداشت. ادمها برایش بودند و نبودند.یک خستگی می امد سراغش که با خواب هم در نمی امد از تنش.

وقتی دلتنگ می شد... راحت تر از همیشه گریه میکرد. حس می کرد بدن کوچکش تحمل حجم این همه بزرگی دنیا و ادمهای جورواجورش را ندارد.نه زیاد بود نه کم لحظه های دلتنگی اش... لحظه هایی که با یک تلنگرشروع می شد و نمی دانست از کجا و چه طور شروع می شد.گهگاه بی دلیل و گاهی با دلیل می امد سراغش... دلتنگی .بعضی وقت ها از دلتنگی هایش به دلزدگی می رسید و بعضی وقت هابه تلاطم موجهای روی دریا. گاهی کتابی باز میکردو شعرکی میخواند برای دلتنگی اش و گاهی در سکوت بغض می کرد و به جایی معلق میان زمین و هوا .از امدن باران بود یا زدن رگبار یا حرف صبح  یکی از دوستانش که دلش گرفته بود.نمی دانست.صدای موزیک ملایمی در اتاق پیچید. دلتنگی ارام ارام از گونه هایش سر خورد و مژه هایش را خیس کرد و به هم چسباند.مثل همیشه... اینجور وقتها با ارامش عجیبی می گذاشت ثانیه ها از رویش بگذرند. اینجور وقتها انگاراز همه چیز فاصله می گرفت .به همه چیز فکر می کرد و روی هیچ چیزی دقیق نمی شد. یاد ان تکه از شعر مارگوت بیگل افتاد.با مژه های خیسش چند بار پلک زد و ارام خواند:

دلتنگی های ادمی را 

 باد ترانه ای میخواند

رویا هایش را

اسمان پر ستاره نادیده میگیرد

وهر دانه برفی به اشکی نریخته میماند

سکوت

سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات نا کرده

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده

دراین سکوت

حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو

ومن.

 

راستی لحظه های د لتنگی چه رنگی اند؟من می گویم کبود

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٤/۱/۱٧ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط NasibeH نظرات () |

سلام.باز مدرسه ها باز شد.باز بچه ها محکوم به خرخونی شدن.باز بزرگترها کار رو از سر گرفتن و زندگی روال عادی خودشو پیش گرفت.

باز تکرار و تکرار و تکرار

کاش امسال با سال قبل فرق کنه.کاش امسال هیشکی درجا نزنه.راستی نظر شما راجع به تکرار چیه؟

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٤/۱/۱٤ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ توسط NasibeH نظرات () |

سلام

قبل از هر چیز بگم که این وبلاگ محدودیت نداره.هرکی میخوای باش...برای من فرقی نداره.برام مهم نیست چند سالته -پیری یا جوون یا کودک ...اصل مهم اینه که تو دوست منی... و برام عزیزی

تو این وبلاگ هرچی تو بخوای گفته میشه...پس کافیه بخوای...اینجا غریبی معنی نداره.حرفاتو راحت بزن

اینجا یه دنیای مجازی تو دنیای مجازی اینترنته...پس بسم ا...

دوستای خوبم سلام

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٤/۱/۱٢ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

سلام

من اومدم

خوش اومدم

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٤/۱/۱٠ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط NasibeH نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان