دلم گرفته از اين روزها، دلم تنگ است ... ميـان ما و رسيدن، هـزار فرسنگ است... مرا گشايش چنـدين دريچه کافــي نيست ... هـزار عرصه براي پريـــدنم تنگ است... اسيــر خاکـم و پرواز، سرنوشتــــم بود ... فـرو پريدن و در خاک بودنم ننگ است... چگونه سر کنـد اينـجا ترانه ي خود را ... دلي که با تپـش عشق او همـاهنگ است... هـزار چشـــمه ي فرياد در دلـم جوشيد ... چگونه راه بجويد که رو به رو سنگ است... مـرا به زاويه ي بـاغ عشق مهمان کـن ... در اين هزاره فقط عشق پاک و بي رنگ است...


تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

سلام آغاز عاشقی ست ...

به روایت آخرین تاریخ بروز رسانی چیزی حدود 1 سال و 4 ماه هست که از اینجا فاصله گرفته ام .. دلیلش گاهی درگیر روزمرگی بودن ، گاهی دل و دماغ نداشتن ، گاهی کلمه نداشتن ، گاهی سرگرم بازی تکنولوژی های روز و .. بود .

هر چه بود سخت بود ، هیچ گوشی شنواتر از اینجا نیست برای درد دلها .. خل بازی ها .. غم و شادی های ریز و درشتم .. برگشتم .. برگشتم و تصمیم دارم بنویسم .. از نو .. از ریز و درشت .. چه زشت و چه زیبا .. چه ساده و چه سخت .. برگشتم که بمانم .. مقید کنم خودم را به نوشتن .. که تنها و تنها نوشتن است که آدم را از احساس خفگی در گلو رها میکند  و بس !

خوب جانم برایتان بگوید که یک ماه پیش این موقع توی اتوبوس به سمت مهران در حرکت بودم .. دل گرفته ام را برداشتم و راهی دیار عشق کربلا شدم .. باید خاطرات کربلا را در پست جدا گانه بنویسم ..

نوشتنی زیاد دارم .. داستان های اتوبوس ، حرف های سربار شده و ...

اما اصل مطلب امشبم چیز دیگری ست ..

تمام ائمه علیهم السلام کلید هستند ، جانم به فدایشان ، دلتنگ که میشوی میفرسنند پی ات .. همه هیچ وقت نمیگزارند جایی از زندگی لنگ بمانی .. همه شان همه جوره حواسشان به آدم هست .. اما ..
مادر جور دیگری ست .. گفتم تمام ائمه علیهم السلام کلید هستند .. اما مادر شاه کلید است .. دوای تمام زخم های آدم .. مادری ست که زخم داشت و دم نیاورد .. مادری که درد داشت و دردش را فرو خورد و دم نزد .. مادری که این روزها حالش رو به راه نبود ..


چند روز اخیر عجیب دلم گرفته بود .. چای قند پهلوی روضه مادر نصیب قسمتم نشد .. اما بهانه ای شد تا اینجا عرض ارادت و دلتنگی کنم ..

بانوی دل ها فاطمه (سلام الله علیک) دلم عچیب نا آرام است .. این کمتر از هیچ را دریاب ! هوای رواف دار الحجه کرده دلم ... دلم گریه می خواهد .. هق هق بلند .. نه اشک ریز ریز .. دلم صحبت رو در رو میخواهد ...

بانوی آب و آینه .. مادر .. مرا دریاب !

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۱/۱٦ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ توسط NasibeH نظرات () |

 

 
نیستی و احساس میکنم جای خالی ت را هیچ بغضی پر نمیکند .. هیچ آهی نیست که با کشیدنش این بادکنک ماندگار گلویم را کم باد تر کنم .. نیستی که دست کم تورا رفیق روزهای خوب صدا کنم .. نیستی حتی که به زخم هایی که از تو بر تنم نشسته است چشم بدوزم و دلم را به یادگاری عمیقت خوش کنم ..
شب بود ، تنم خسته بود 
 روحم خسته بود .. دلم خسته بود .. پیاده داشتم خیابان گز میکردم تا به خانه برگردم .. از دور دیدمش ، داشت به سمتم می آمد .. رسید و سلام و خوش و بش .. بوسه بارانم کرد ، چندین بار مرا در آغوش فشرد .. اشک هایش از سر ذوق و دلتنگی امانش نمیدادند .. میگفت پاهایش از دیدن من سست شده .. میگفت که قدر چشمهایش مرا دوست دارد و اشک ریخت و اشک ریخت و مرا در آغوشش فشرد و هی توی چشم هایم نگاه میکرد .. چشمهایش میدویدند از روی صورتم .. گفت نمیتواند احساسش را ابراز کند .. میگفتم از مهربانی ت است که دوستم داری از خوبی و بزرگواری ت است .. نمیگذاشت کلامی از دهان من خارج شود .. هر بار هر کلمه مرا با چندیدن بوسه پاسخ میداد ... 
 
 و من باقی مسیر را فکر کردم .. به اینکه هنوز هم میشود به آدمها امیدوار بود .. هنوز قلب هایی هست که از سینه کنده نشده اند و همین فکرها چنان مرا به خانه رساند که تنم خستگی را از یاد برده بود ...
میبینی رفیق  ...
تو نیستی و وجود مرا آدمهایی پر کرده اند که یادشان مرا به وجد می آورد ..   
و همین برای دلخوشی من کافی ست .. 

***
پ ن1 :باید امسال پنجمین روز ماه نهم ، میمردم .. من تولدی که بخاطر گردش ماه با عاشورا متقارن شود را نمیخواهم ..

پ ن 2 : دلتنگتم کلمه ... برگرد !

پ ن  3 : یا رفیق من لا رفیق له ..
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/٩/۱٥ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

 
 


می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را 
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را 
محو تو ان چنانکه ستاره به چشم صبح 
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را 
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد 
یا کودکان خفته به گهواره تاب را 
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را 
حتی اگر نباشی ، می آفرینمت 
چونانکه التهاب بیابان سراب را 
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را 
 
 
"قیصر امین پور"

***
شب عرفه  توی صحن جامع رضوی نشسته ایم .. ابرهای سیاه بالای سرمان میگویند فردا حتما" باران خواهد بارید .. اذان شروع میشود  و هنوز الله اکبرش تمام نشده ..ضربه اولین قطرات درشت باران را کف دستم احساس میکنم .. پیرزن بغل دستی م نگاهم میکند...چشمهایش برق عجیبی دارند .. دست هایش را بلند کرده و بلند میخواند .. بزن بارون ترم کن ...بزن بارون بزن خیسم کن آبم کن ترم کن ...
حس خوبی به من دست میدهد .. مهم نیست آرزوهایم واقعا براورده میشود یا نه .. اما توی آن لحظه دلم میخواهد بخواهم .. هر چیزی که به ذهنم میرسد .. دلم میخواهد باور کنم که این یک فرصت ناب است و تکرار نشدنی .. 
چنین اتفاقی را قبلا" تجربه کرده بودم .. سال 86 توی آن سفر توی مسجد سهله که باران گرفت .. درست مثل شب عرفه توی قنوت نماز دست و پایم را گم کرده بودم .. انقدر دستپاچه بودم که نمیدانستم چه بگویم .. چه بخواهم ..  
تنها دعایی که هیچ وقت ، هیچ زمان و هیچ مکانی آن را از یادم نمیبرد این است ..
"ای حجت خدا بر ما ... بیا یا قائم آل محمد (عج)"

***

من خوشحالم .. خوشحالم که هنوز این عادت بچگی م را دارم .. که هر شب برایت از اتفاق های روزانه ام حرف میزنم .. چنان که انگار تو اصلا" نمیدانی روی زمین اطراف من چه خبر است .. خوشحالم که هنوز به قدر بچگی م زود راضی میشوم از تو .. خوشحالم که وقتی حالم خوب است و احساس میکنم همه رگ هایم دارند به پوستم فشار میآورند ، پی تو میگردم که سخت در آغوشم بگیرم و بفشارمت ..
من از "میدونی خدا " گفتنم .. از "من فکر میکنم "و از ابراز وجود کردنم خوشحالم .. کفایت کردن تو برای هر کسی که به تو ایمان بیاورد و توکل کند .. برای من ثابت شده است ..
من آدم خوبی نیستم .. اما خودت هم میدانی که درستکار بودن و خوب بودن تنها آرزویی بوده که هرگز از من جدا نشده .. 
من به دوست داشتن تو خیانت ها کرده ام اما .. تو خوب میدانی که انتهای هر مسیر باز پی تو گشته ام .. 
همین که به یادت هستم مرا دلگرم میکند که تو هنوز به من امیدواری .. و همین یک دمِ امیدواری تو به تمام زندگی م می ارزد .. 


 
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۸/۱٠ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ توسط NasibeH نظرات () |

 
 

"لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز می لرزد دلم، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم "

×××

من همان دختر کوچک نمک گیر نمکدان شکن هستم .. که حواسم هست این روزها بدجوری هوایم را داری  .. 
نمیدانم چه میشود که دو سال تمام هر هفته و هر ماه هر چه میدوم نمیرسم به تو .. یکدفعه  سال 91 تحویل میشود و برای من خوب ترین حال رقم میخورد .. توی تقویم امسال مینویسم  که از پر افتخار ترین سالهای عمرم بوده .. سالی که هنوز چیزی از نیمه آن نگذشته ، تو مرا 3 بار به میهمانی خود خوانده ای .. و همین ، تنها همین دلیل  کافی ست تا زیر لب بگویم دعای حول حالنا الی احسن الحال من براورده شده است .. 

پ ن : قرار است امسال عرفه را در حرمش تجربه کنم ..و از حالا  آسمانها اشک شوق در من در حال جوشیدن است .. 
    
نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٧/٢٩ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط NasibeH نظرات () |


 


که هیچ 
بادی نمیوزد اینجا 
جز به شوق برگ ریزان 
این چه انصافی ست 
.
.
.
نمی دانم 

***


پ ن : فصل ابر و باد و مهر و ماه ، رسید ..
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٦/۳٠ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ توسط NasibeH نظرات () |

Design By : Pichak

گذشته ها
دوستان