تیـــک تاک

! ... عرفان را دوست دارم تو را نیز

 
بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد..
نویسنده : NasibeH - ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٩
 

بی تو نه زندگی خوشـــم
بی تو نه مردگی خوشــــم
...

هی قبیله باران
تمام راه را بیراهه رفته اید انگار
اینجا کویری تشنه  است
چشمانش فریاد کنان
آرام و منتظر
چشم به راه...
..

***

پ ن ١: سرم به چارچوب‌های خیالی می‌خورد.. خیلی زیاد تر حالا.. این روزها خیال از من سر می رود‌..

پ ن ٢: چه تاثیر شگرفی داشت این کفر ... دائم به یاد توام بایک نگاه عمیق و یک خط بین دو ابرو... این منم که حوالی تو میچرخم یا تویی که به من سر زده ای؟!

پ ن ٣ : امروز ١ ساعت و نیم تمام بعد از بیداری به سقف خیره شدم و به تو فکر کردم و انگار دلم هی میخواست دوباره بخوابم و حالا حالا ها بیدار نشوم،شاید به امید خوابی خیالی نگاهی از تو... 

پ ن ۴ : میمانم همین جا ... روی خط شرک و کفر و ارتداد و شک ... باشد که تو هم بمانی همینجا مقابلم چشم در چشم ...

پ ن ۵ :
حال اسپندی را دارم روی آتش ...
و باور کن آرامشی جز تو
 نمیخواهم ...
نمیخواهم...
نمیخواهم...


 
comment نظرات ()
 
 
تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی...
نویسنده : NasibeH - ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۸
 

تنهاترین بهترینم!
وقتی تو دوست داشتنی هستی
نمیشه تو رو دوست نداشت ...

پ ن : میخواهمت با تمام وجود ، چه تمام دنیا را ارزانی م کنی ، چه همه اش را دریغ م ...
دیکته میکنم از آغازین دم تا پایانی ترین بازدم...
میخواهمت
از نو
میخواهمت
از نو
میخواهمت
از نو
...


 
comment نظرات ()
 
 
پیش از اینت بیش ازاین اندیشه عشاق بود...
نویسنده : NasibeH - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱٧
 

 

میخواهم کمی برای خودم کفر بلغور کنم
شاید آن وقت یادت ...
 سر سوزنی یادت به من افتاد
قرار میگذارم باتو
من روی خط مرزی ارتداد و کفر و شک می ایستم.

دستم را گرفتی و کشیدی ام که هیچ
و گرنه

میروم که میروم که میروم.

خواستی در چشمانم نگاه کن
نخواستی که هیچ
من هم چشمانم را میبندم
اما بدان!

خدای من این گونه
نبود که نبود که نبود.

تهی بودن از هر احساس
مزد امید من نبود
این آوار حق شانه های من نبود
من روی خدایی ت حساب کرده بودم .
و تو باورم را
شکستی که شکستی که شکستی
من کفر میگویم
ناشکری میکنم
تا دیگر نتوانی

اینهمه غصه را به خوردم دهی  
و نامش را بگذاری امتحان !

اصلا"
تازگیها خوب که نگاه میکنم
می بینم من هم
خدا را دو تا
و خرما را یکی میخواهم
یا کافران را بیشتر خدایی
یا خدای من یکی نیست
کدام؟

...
..
.

بند از بندم جدا کنی
باز همان دختر دل نازک احساساتی هستم که بودم...

***

پ ن ١: به سراغ من اگر می آیید ...
نه اصلا" به سراغ من نیایید
میخواهم کمی با خودم خلوت کنم . 

پ ن ٢ : حقوق تمامی کامنت های نداده محفوظ است، لطفا" کمی دیگر صبر کنید از خجالت یکایکتان در خواهم آمد...


 
comment نظرات ()
 
 
به خدا دلم برای اینجا پر میزند...
نویسنده : NasibeH - ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/۱۱/۱۱
 

 

بی هیچ مقدمه ای اینبار ساده مینویسم :

برای کسی که نوشتن حکم نفسش را دارد . دوری سخت است. اما وقتهایی هست در زندگی که تمام وجودت پر میشود از حرف از کلمه از احساسهای متفاوت اما زبانت بند آمده و تو نمیتوانی از دلت آزادشان کنی. اینجور وقت ها احساس میکنم که گلویم را با غل و زنجیر بسته اند. احساس خفگی میکنم. حال و احوال مرا که میدانم جویا نیستید ، اگر بپرسید بد نیستم. برای شمایی که یاد من هستی میگویم که کمی ... نه خیلی ...مثل همیشه محتاج دعایتان هستم. دلم برای همه تان تنگ شده به همین وسعت دل قسم ! بارها آمدم پای کی ورد نشتم و زل زدم به صفحه کلید اما نشد که بنویسم. امتحان ها و مشغله های فکری و ...
بارها قلم گرفتم و چشمانم را بستم و همه ی کلمات هجوم آوردند اما باز زبانم بند آمده بود و نتوانستم به تصویر بکشمشان روی کاغذ.

اما مژده میدهم که به زودی در این وبلاگ روح تازه ای دمیده خواهد شد. و از سر خواهم نوشت.

فقط بگذارید این حال ابر و باد بگذرد آن وقت ... 

***

در انتهای هر سفر
در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام
این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته امکجا
ندیده ای مرا ؟


 
comment نظرات ()
 
 
باز محرم شد و دلها شکست ...
نویسنده : NasibeH - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/۱٠/٢
 

خواستم بگویم آب بیت اول محرم است
ولی
ناگهان الف ، قامتش شکست و گفت:
باز ، این چه شور ش است که در خلق عالم است؟
پاسخش نوشت ، مرد خنده های بزمِ عاشقان بُرَیر و گفت:
شور نیست
شهدی از شهادت است
از جناح دشمنان جنایت است
از برای دوستان شفاعت است
البته
برای بنده هم ، حور العین جنت است!!!
و بعد از این مزاح مشتیانه ی بشر
الفبای زندگی
در حضور اسم و فعل و حرف و قید
خنده زد
پس از تمام سال ها خستگی...
مثل پهلوانِ کوچه ی بلا
کربلا!
و کلاس درسمان ، واژه ای شنید آشنا
هان چه شد ؟
دل شما شکست...!؟
من هنوز ، روضه ای نخوانده ام
که های های گریه می کنید و می روید!!
کجا؟
گفت: رخصتی بده برم
فرصتی به وسعت تمامی اسارتم
آقا ! اجازه هست حُر شوم؟
اجازه هست؟
و کاش این اجازه را حُر نه ، حَرمله می گرفت ...
ناگهان کلاس اخم شد
آهان
خیر و شر را به نوبت جلو نرفته ام؟
ببخشید ، هنوز کلاس اولم
ولی، باور کنید
حرف حرمله سین سه شعبه است
درست مثل سین سینه ی پدر، سر عمو، سیبک گلوی پسر
و این بار کلاسِ درس سیاه شد از این همه عزا
و هم کلاسی ام جویبار اشکِ کربلا
گفتم:
نه ، ببین!
گریه را شروع نکن ، هنوز به کاف و گاف ماجرا مانده است
ما هنوز حرف صبر را نخوانده ایم
عین عباس هم به جای خود
قاف قصه را چگونه ول کنیم؟
پس ،
با اجازه ی معلمم ! دوباره دوره می کنم:
الف، آب
ب ، بریر
ت، تفنگ
نه به سال شصت و یک ، بل به وقت جنگ!
همین صبح روز قبل...
کجا؟
غزه، جبل العامل، نینوا
هویزه،شلمچه ، دشت لاله ها
خوب بس است ، حاشیه نمی روم !!!
و ادامه می دهم...
جیم ، جَون رو سفید
ح ، حبیب
خ، خیام سوخته
دال، دست تشنه ی فرات
ذال، ظلم ظالمان!!!!
معلم گفت:
نه، نخوان ....!
اشتباه داشتی
یک غلط گرفته شد
19
دقتت کم است، حواست کجاست؟
بخوان
ر، روز اشک و گریه و جنون
ز، زهیر، غرق خاک و خون
سین سلام، تا قیامت قیام
شین، شمر بر سر عمارت خییام
صاد ، صبر بانوی حرم ، زینب آن دلاور خاندان کَرَم
ضاد، ظلم در غروب روزِ غم
و باز تذکر معلمم:
صبر کن، نخوان، نخوان
تو باز هم غلط خوانده ای!
ببینم
مگر به غیر ظاء ظلم را ندیده ای،
که هرچه ذال و ضاد و ظاء هست را یکی می کنی؟
و گفتم:
آقا اجازه!
چرا دیده ام
ولی
طا ، طلسمِ
ظا ، ظلمِ
عین، عصرِ کربلا و
غین، غارتِ خییام و
فا، فتنه زمان
امان قاف این قبیله را بریده است...
اِ
آقا اجازه هست!
چرا، شما، گریه می کنید؟
و بغض معلم ، امان نداد ، بگوید برای بچه ها
کاف کربِ والبلا حکایتیست که لام تا کام آن برای هر کسی شنیدنیست...
ولی،اندکی بعد
بلند و بی دریغ گفت:
تو بشین، درس را ادامه می دهیم
بچه ها
بیاد می آورید داستان درس میم منتظر تا کجا ادامه داشت؟
مبحث من الغریب تا ، الی الحبیب روزگار؟
یکی گفت:
تا سر نزاع نونِ ، جان ونان و مال و دشمن و وطن!
دیگری ادامه داد:
واوِ وای وای مردم به خواب رفته را ، حسرت گذشته را و آه پای تخته را، هم اشاره کرده اید
سومی دست بالا گرفت و گفت:
و آخر کلاس که شد
فرد منتظر
از خودش سوال کرد
که چرا وَ چرا ظلمی و مُحَرمی و غفلتی؟
و چرا خالی است ، حرف حجتی ؟
و در غربت است ، ه مثل هادی هدایتِ !
معلم تشکر نمود و گفت:
بعد ازاین
منتظر ادامه داد راه را با ندای
یاءِ ، یا حسین
یا فارس الحجاز!
مکث کرد و ادامه داد:
...خوب بچه ها
تمام شد درس شما
به آخر، زمان الفبا، رسیده ایم
اما
گچ پژِ اصیل آب و خاکمان رنگ کربلا نگشته است!!!
راه حل چیست؟
و سکوت پر تلاطم کلاس ، در پی جواب اشاره کرد به من ، که می خواستم بگویم آب، بیت اول محرم است
و گفت: غذای روضه با تو است
که شور را شروع نموده ای
حال
شیرین ، تمام کن!
و گفتم:
گ ، گِلِ محبت وجودتان
چ ، چای و قند روضه تان
پ، پلو وَ قیمه ی ظهرتان
ژ، ژرفنای نگاهتان
تمام کرد این ضیافت قشنگِ آب و شعر و روضه را!


                                                                                                " فاطمه حجازی"

پ ن ١: آی غصه غصه غصه .... نصیبه امسال از قافله دلها جاماند ، مجتمع امام خمینی و دکتر رفیعی سالهای قبل و حاج آقا فرحزادش به کنار ، امسال از مسجد محله هم جاماند ، از بس که دائم سعی بین خانه و دانشگاه کرد ... شمارا به همان خدای بزرگ با همین دلهای بزرگتان دعایش کنید ، سلب توفیقی نشانه ی خوبی نیست ... به خدا نشانه ی خوبی نیست ...

پ ن ٢: آقا به دادم میرسی ؟ آقا به دادم میرسی؟ آقا بدادم میرسی ؟ ...


 
comment نظرات ()
 
 
درد نامه ای برای ...
نویسنده : NasibeH - ساعت ٢:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٩/٢٩
 

                                  

"به شوق آن که پس از سال‌ها صدف بشوم

مرا گذاشته‌ای در خودم تلف بشوم؟

 

که دختران جنوبی مرا به نخ بکشند؟

برای گردن رقاصه‌ها به صف بشوم؟

 

غروب پشت طلوع و طلوع پشت غروب

نخواه یک زن تنهای بی‌هدف بشوم

 

اگر چه سمت تو دریا همیشه طوفانی است

بگو برای تو با موج‌ها طرف بشوم

 

شبی که بشکفد از عشق چهره‌ی دریا

زنان هلهله‌زن…دختران دف…بشوم

 

تو شهر عشق منی در تو ساکنم ای خوب

نخواه غرق سکون خودم تلف بشوم"

 

                                                                   "مژگان عباسلو" 

***

پ ن ١ : این روزها تنها مانده ام ، آنقدر که ... بگذریم.

پ ن ٢ : تازگی ها دردهایی را لمس و درک کرده ام بس عظیم ، که روح و روانم را به یغما برده است و من عمیقا" احساس درد و رنج و غم و اندوه میکنم ...

پ ن ٣ : دارم به اصلاح روابط اقوام و ملیتها فکر میکنم و به گسترش فرهنگ مهرورزی در جهان ، و آشتی میان ملت ها و پل زدن بین دلها ...
در همین حال در دانشگاه در میان رشته ی خودمان که تعدادشان هم زیاد نیست و اکثرا" بومی هستند چنان تفرقه ای می افتد که بیا و ببین ! 

و دختر فلانی که هر روز کفش های شوهرش را واکس میزند و غذایش را آماده میکند و لباسهایش را شسته و اتو میکشد و میرود خانه ی بابایش ، و تمام زندگیش شده همین چند کار روزمره! بی آنکه کلامی بین او و شوهرش ردوبدل شود ،

وآقای فلانی که زندگیش با مشکلات گره خورده و آنقدر با همسرش درگیر است که دائم از خانه گریزان است ...
و مردمی که چشم ندارند موفقیت همدیگر راببینند و تا کسی به جایی رسید آنقدر پشت سرش صفحه میگذارند و میکوبندش که دیگر نای زندگی برایش نماند.

خنده دار است که میخواهیم دنیارا اصلاح کنیم در حالیکه از اطراف خود غافلیم ، ما کجای این زمان جامانده ایم که حرف یکدیگر را نمیفهمیم و شجاعت پذیرفتن کسی در کنارمان نداریم ...

خدا به نصیبه و همه ی شما رحم کند. و همه را از فقر فرهنگی نجات دهد .

پ ن ۴ : احساس میکنم دارم فراموش میشوم ، ناراحت نیستم ، خوشحال هم نیستم ، اصلا" حسم تعریفی ندارد ، فقط حسم این است که دارم از یادها پاک میشوم همین .


 
comment نظرات ()
 
 
باران که می بارد...
نویسنده : NasibeH - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۸/٩/۱۸
 

باران که می آید
انگار عشق است
که بــ ـــریـده بــ ـــریـده
میریزد از آسـمـان
بی چتر و سرپناه
با سر که نه
با دل
میدوم به سویش
از هول آسمان
سر میخورم به زیرش
پس آنگاه
سیل می آید
و من غرق میشوم  
و عشق مرا میگیرد در آغوش
و میبرد
به ناکجا آباد
و من

عاشق میشوم

ذوق می کنم
جانانه
می چرخم و می خوانم 
دست و پا میزنم

مهربانانه
و
برای یک روز هم که شده
ماهی میشوم
عاشقانه
یک ماهی عاشـــق!
و عشق
آب حیات م میشود ...
وه چه زیبا !

 

***

 

 

پ ن١ : دلم میخواهد این قطره ها را بگیرم و مزینشان کنم به رنگها و به دیوار اتاقم بیاویزم برای روزهایی که دلم لک میزند برای باران ، و باران نمی آید... آنوقت هر روز نگاهشان کنم و هر روز عاشق شوم... 

 


پ ن ٢ : دلم میخواهد نیمی از قطره ها را به درخت باغچه مان بیاویزم  آنگاه شبها برایم بدرخشند و فانوس تاریکی ام شوند وهمه باغچه ها برای داشتن کوچکترین ستاره های دنیا به باغچه مان حسودی کنند..

پ ن ٣ :من ایمان دارم باران که می بارد همه ی دنیا عاشق میشود و این زیبا ترین تصویر زندگی ست.

پ ن ۴ : درست وقتی که خیلی خانووم مینشینی تا بقول خودت متدهای ننوشته ات را بنویسی ، همه ی کلمات موج میشوند و هجوم می آورند یکباره به مغزت ، و آنوقت این خوره نوشتن به جانت می افتد و تا به تصویرش نکشی دست از سرت برنمیدارد...

پ ن ۵ : راستی ! یک شعر محلی یاد گرفته ام : بار بار بارونه / شار شار شارونه / الله تو بزن بارون/ سی خونه عیالوارون ... قشنگ است مگر نه ؟ 


 
comment نظرات ()
 
 
باد به دست آرزو در طلب هوای دل
نویسنده : NasibeH - ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/٩/۱٤
 

حالا دیگر خوب میدانم
که تو با مرگ رفته ای
و دیگر
باید دیدارت را به خواب موکول کنم ...
و من خوب میدانم حتی  
از دست دادنت هم
عادت همیشگی ام را
از سرم نمی پراند
و حسرت
حسی ست که
که حالا حالا ها
همسایه دلم خواهد بود...

 

این متنی بود بود که چند روز پیش در سرم گذشت و چون کامل نبود به نگارشش در word بسنده کردم و روی وبلاگ نگذاشتم.
شاید باورتان نشود، دیدمش!
همین دیشب که در خس خس نفسهایم گم شده بودم و در تب می سوختم.
چهره اش مثل ماه روشن بود و نگاهش برایم آرامشی که خواب را برایم شیرین کرده بود.
احساس کردم جوانتر شده بود و خیلی آرام و راحت ، پایش هم درد نمیکرد دیگر.
آنقدر لذت دیدارش مستم کرده بود ، که تا چند ساعت بعد از بیداری خوابم را در برابر چشمانم میدیدم و لبخند میزدم ...
آرزوی شب تولدم براورده شد ، آخر آمد به خوابم و آرامم کرد..
حالا آرام آرامم...
بی بی ماهم امشب اگر امامت را دیدی برایم از او ایمان بخواه ، اسلام برایم کافی نیست ، آرامش بخواه صبوری بخواه ...


راستی عزیز دلم 
                       عیدت مبارکـــــ ـــ ـــ


***
پ ن : در عالم دیگری سیر میکنم ، عالمی که نمیدانم چیست و کجاست ، عالمی که در تب و تاب حالی میدهد بس خوش ... بس خوش ... بس خوش...


 
comment نظرات ()
 
 
فقط مانند رویا... بیا بگذار و بگذر...
نویسنده : NasibeH - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸۸/٩/۸
 

خسته ام
از این همه غم که بر زندگی ام سایه انداخته
از این بغض نترکیده
از این همه فشار
هفت روز بر تو گذشت و
بر ما سالی
دلم شانه ای میخواهد برای گریه
برای هق هق
تو دوری خیلی دور...
همه که رفتند
تازه یادمان به یاد نبودنت افتاد
و خاطرت شبنمی شد و از گونه هایمان سر خرد
دلم خلسه میخواهد
آرامش و سکوت
جایی برای دوری
دوری از همه جا و همه کس...

 

***
پ ن ١ : حالم از اینجا بهم میخورَِد
دلم میخواهد بروم یک جای دور و این زندگی 2 ساله اجباری در اینجا را بالا بیاورم و باقی روزهای مانده را در همین خیابان های تاریک وحشت آورش تف کنم .

پ ن ٢ : مزارت را هم که در دست ندارم که در آغوشت بگیرم و دلتنگی ام را خالی کنم.

پ ن ٣ :
"
کاش سرم را بردارم
و برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنم
در تاریکی یک گنجه خالی ...
روی شانه هایم
جای سرم چناری بکارم
و برای هفته ای در سایه اش آرام گیرم .."


 
comment نظرات ()
 
 
بشکن و روی بغض خودت پا گذار ، دل!
نویسنده : NasibeH - ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸۸/٩/٧
 

خدایا این سفر کی‌ می‌رود کی می‌رود کی‌ می‌رود سر
خدایا این سفر کی‌ می‌رود کی می‌رود کی‌ می‌رود سر
خدایا این سفر کی‌ می‌رود کی می‌رود کی‌ می‌رود سر
خدایا این سفر کی‌ می‌رود کی می‌رود کی‌ می‌رود سر
خدایا این سفر کی‌ می‌رود کی می‌رود کی‌ می‌رود سر 
خدایا این سفر کی‌ می‌رود کی می‌رود کی‌ می‌رود سر  
***
" در این شهرِ سردرد

                  جدا افتاده‌ایم در آغوش هم

                                                     خاموش ِ هم

 

بگذار برای تو از قصه‌ای بگویم که در آن نمیری


و شعرهای تو درد را

                 و شعرهای تو درد را

                                    و شعرهای تو درد را ...

                                                           
یعنی که می‌شود فراموش کنند ؟ ... "

پ ن : قیامتی بود مراسمش... باشکوه و عظیم و بی نظیر ... مراسم سرشار بود از این مقام و آن مقام ... همه ی بزرگان حضور داشتند  ، همه مسئولان ریز و درشت ...  اما در این بین نگاه یتیمان و فقرایی که امیدشان از دست رفته بود ، جانمان را آتش میزد، او را کریمه ی فامیل خواندند، یتیم نوازی و فقیر نوازی در خونش بود ... ما کجا و بخشش و بزرگی او کجا...  


 
comment نظرات ()